Kirman-yezd-hormozqan-Türk

Friday, May 29, 2009


بیانیه جمعی از دانشجویان حرکت ملی آذربایجان از دانشگاه یزد: نه خاتمی نه محمود... ننگ براین دو نمرود

میللی حرکت یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸:


ملت کبیر آذربایجان جنوبی


فرزندان قهرمان ستارخان


بازهم جهان در حال شنیدن فریاد حق طلبانه ملت آذربایجان جنوبی است.


فرکانس امواج هویت طلبی ملت آذربایجان جنوبی در حال عبور از مرزها است. کسی را یارای مهار بسامد پرتوان آن نیست.


طی یکصد سال اخیر از زمانیکه امپرطوری تورک قاجار به دست بیگانگان فروپاشید و به دنبال آن نهضت کبیر مشروطیت که اقدامی صرفا علیه استبداد بود و قصد واژگون کردن این امپراطوری را نداشت از مسیر دمکراتیک خود منحرف گردید و بازیچه امیال نوکیسه گان گردید، تورکان آذربایجان همچون دیگر تورکان ساکن در جغرافیای ممالک محروسه، به هیچ وجه روی خوش ندیدند و تنها رنج و درد و غم بر روی هم انباشتند.


آذربایجان جنوبی چه روزهای دهشتناکی که در عهد رضاشاه و دوره محمدرضا شاه سپری نکرد و چه نسل کشی های هولناکی که بر ملت آذربایجان و قشقایستان و تورکمنستان جنوبی نگذشت.


انقلاب ضد اریامهری سال 57 نیز اگرچه با خیزش ملت آذربایجان آغاز شد و با جانفشانی فرزندانش به ثمر نشست نتیجه ای جز فقر و تحقیر و ستم بیشتر برای آذربایجان نداشت، چراکه ایمان و توان ملت ما صرف غیر شد.


صرف غیر تورکان و یا صرف تورکان غیر.


بارسنگین جنگ هشت ساله، وحشتناک و خونین ایران و عراق را بر دوش کشیدیم و اما آنچه که در کف دستمان نهادند مدالی از جنس حشره مشمئز کننده ای بود در روزنامه دولتی ایران، به ریاست نهایی احمدی نژاد.


همانهایی که دربهای قلعه بابک را برروی ملت آذربایجان مسدود کردند، فاتحه خوانی بر مزار بزرگان آذربایجان را جرم دانستند، روز زبان مادری را تبدیل به روز حبس و شکنجه برای ما کردند، شب و روز در رسانه های گروهی زبان و فرهنگ ما را به سخره گرفتند، دلقکهایی چون ماهی صفت را به دلیل شدت اهانتش به ملت تورک، مفتخر به مدال لیاقت هنر کردند، قره باغ را با خوشحالی به دندان کفتارهای اشغالگر داشناک سپردند...


آنها همانهایی هستند که در سلسله قیامهای ضد آپارتاید ملت آذربایجان جنوبی و بخصوص در شاه قیام پایتخت قهرمانمان تبریز، دهها تن را شهید، صدها تن را مجروح و هزاران تن را بازداشت و شکنجه نمودند.


بی تردید همه این نامردمان، از یک جنس هستند.


دشمن تورک و آذربایجانند و قاتل زبان و فرهنگ ما.


بدون ذره ای تفاوت. بدون لحظه ای درنگ.


یقین داشته باشیم که... رفسنجانی، کروبی، موسوی، رضایی، ناطق نوری، خاتمی، احمدی نژاد،...همه و همه، فارغ از قوم و زبانشان، دیکتاتورند، فاشیستند، مرتجعند و بخصوص دشمن قسم خورده تورکان و آذربایجان.


اگر در عصر سلطنت شاهکها، آذربایجان را سرطان مغزی ایران می گفتند در عصر ولایت شیخکها همچون چاقوئی بر پهلوی ایران دانستند.


حتی فرقی بین آنها و اوپوزیسیون اروپایی، آمریکائی، چپ، راست، ملی، مذهبی... وجود ندارد.


بحث بحث بیرق است.

پرچم ما و پرچم آنان.

وطن ما و سرزمین آنان.

منافع ما و منافع آنان!




ملت کبیر آذربایجان


فراموش نکنیم که چه احمدی نژاد و دارودسته وی و چه خاتمی و محفل وی، از پست ترین و مرتجعترین انسانهای جغرافیای طاعون زده ایرانند.


اینان همه جنایتکارند.


رمز پیروزی حرکت ملی آذربایجان، استقلال رای و قدرت عمل ملی در بحبوحه بحرانها است.


درچنین شرایطی ضروری است تا ملت آذربایجان، نفرت خود را از هر دو جناح اعلام کند.

ما می گوییم:


نه خاتمی نه محمود... ننگ براین دو نمرود


جمعی از دانشجویان حرکت ملی آذربایجان- دانشگاه یزد

Saturday, February 28, 2009


ممانعت از انتشار یک نشریه دانشجویی آذربایجانی در دانشگاه یزد


میللی حرکت جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷:
ساوالان سسی: نشریه دانشجویی ترکی- فارسی «ایشیل آی» در دانشگاه یزد به مدیر مسئولی وحید اصغری در دومین شماره به دستور رئیس این دانشگاه از انتشار بازماند.



به گفته فعالین دانشجویی دانشگاه یزد دکتر میبدی رئیس دانشگاه یزد طی بخشنامه ای به معاونت فرهنگی دانشگاه ٬ دستور ممانعت از انتشار نشریات ترکی وکردی و... در این دانشگاه را صادر نموده است.



این در حالی است که پیش از این و در رویه ای فراقانونی ٬ مدیران مسئول نشریات دانشجویی موظف بودند نشریه خود را قبل از انتشار جهت تایید به مدیریت فرهنگی تحویل دهند و پس از تایید مدیریت فرهنگی مجاز به چاپ نشریه خود بودند.



ماده ۲۷ آئین نامه نشریات دانشجویی در این خصوص تصریح می کند:«هيچ مقام دولتي و غير دولتي حق ندارد براي چاپ مطلب يا مقاله‌اي درصدد اعمال فشار بر نشريات برآيد يا به سانسور و كنترل محتواي نشريات مبادرت ورزد.»



فشار بر نشریات دانشجویی آذربایجانی در سال اخیر به صورت فزاینده ای افزایش یافته به گونه ای که حتی نشریات دانشجویی فعال در عرصه فرهنگی نیز زیر فشار بوده و توقیف می شوند.



ممانعت از انتشار نشریه دانشجویی ایشیل آی در حالی صورت می گیرد که در طی ماههای اخیر نشریات دانشجویی ترکی - فارسی اولوس ، نسیم ، آراز ، اؤزلوک ، اویانیش ، ستارخان ، کیملیک ، یولداش ، یاغیش ، آیدین گله جک، قیبچاق ، گونش ، یارپاق ، تلنگر ، چنلی بئل ، یاشیل یول ، آنا یورد ، سحر ، آچیق سوز ، سایان ٬ بولود و خلج به دستور مقامات دانشگاههای ایران توقیف یا لغو امتیاز شده اند.





جغرافياي انساني خلق ترك در ايران


مئهران باهارلي

اودگون، بوز آيي، سيغير ايلي
Odgün, Boz Ayı, Sığır İli
چهارشنبه، ١٨ فوريه- ٢٠٠٩


سؤزوموز


ايران موطن بيش از ٣٥ ميليون تن ترك زبان مي باشد. روند خودآگاهي ملي و سير ملت شوندگي اين توده عظيم مخصوصا در دو دهه اخير آن چنان سريع بوده است كه امروز به راحتي مي توان به جاي صحبت از "گروههاي گوناگون ترك زبان"، از وجود و قوام "ملت ترك" ساكن در ايران سخن راند.




سه زيرگروه جغرافيائي خلق ترك در ايران:



خلق ترك ساكن در ايران، از سه زيرگروه جغرافيائي مشخص تشكيل يافته است. از اين سه زيرگروه جغرافيائي، ساكنين زيرگروه شمال غرب باشندگان در وطن، و زيرگروههاي جنوب-مركز و شمال شرق ايران در شمار دياسپوراي ملت ترك محسوب مي شوند:

يك- زيرگروه جغرافيائي شمال غرب: بدنه اصلي ملت ترك در ايران در ناحيه شمال غرب كشور ساكن است. اين منطقه كه در ادبيات سياسي "آزربايجان جنوبي" ناميده مي شود مركز ثقل تركزبانان ساكن در ايران مي باشد. آزربايجان جنوبي كمابيش معادل "مملكت آزربايجان" در نظام سنتي و بومي "ممالك محروسه" دولتهاي توركي سلجوقي تا قاجاري است. "مملكت آزربايجان" و يا "آزربايجان جنوبي" اقلا شامل همه "آزربايجان ائتنيك" است. برخي آنرا معادل "آزربايجان تاريخي" و يا "آزربايجان سياسي" كه هر دو بزرگتر از "آزربايجان ائتنيك" مي باشند دانسته اند. زيرگروه جغرافيائي شمال غرب و يا "آزربايجان ائتنيك" شامل بخشهاي پيوسته ترك نشين شمال غرب كشور پيش از سالهاي ١٩٠٦-١٩٠٥ يعني سال شكست جنبش مشروطه و آغاز حاكميت عملي قوميتگرائي فارسي بر بروكراسي، دولت و جامعه ايران است. آزربايجان ائتنيك نواحي ترك نشين استانهاي دوازده گانه امروزي آزربايجان شرقي (همه)، آزربايجان غربي (اكثر)، اردبيل (همه)، زنجان (همه)، همدان (اكثر)، قزوين (همه)، مركزي (اكثر)، گيلان (بخشي)، كردستان (بخشي)، تهران (بخشي)، قم (بخشي) و كرمانشاهان (بخشي) در سالهاي ١٩٠٥-١٩٠٦ را در بر مي گيرد و متروپل تهران را نيز شامل مي شود. اكثريت مطلق تركان متعلق به اين زيرگروه جغرافيائي ملت ترك به لهجه آزربايجاني و اندكي نيز به لهجه سنقري زبان تركي متكلم اند.

دو- زيرگروه جغرافيائي شمال شرق: اين زيرگروه جغرافيائي، تركان پراكنده در استانهاي امروزي خراسان شمالي، خراسان رضوي، گلستان، مازندران، سمنان و خراسان جنوبي را شامل مي شود. تركان متعلق به اين زيرگروه جغرافيائي به دو گروه لهجه خراساني و آزربايجاني زبان تركي متكلم اند. "افشاريورد" و يا ناحيه پيوسته ترك نشين در شمال شرق ايران در محدوده اين زيرگروه جغرافيائي قرار دارد.

سه- زيرگروه جغرافيائي جنوب-مركز ايران: اين زيرگروه جغرافيائي همه تركان ايران به جز دو زيرگروه جغرافيائي شمال غرب و شمال شرق ايران را شامل مي گردد. اكثريت مطلق تركان متعلق به اين زيرگروه جغرافيائي به گروه لهجه هاي آزربايجاني و اندكي (ابولوردي) به لهجه خراساني زبان تركي متكلم است. "قاشقاي يورد" و يا ناحيه پيوسته ترك نشين در جنوب ايران در محدوده اين زيرگروه جغرافيائي قرار دارد.

تركهاي ساكن در شمال غرب كشور و يا آزربايجان جنوبي كه شامل كلان شهر تهران نيز مي باشد، ٨٠،٣% از كل خلق ترك ساكن در ايران (اقلا ٢٩،٠% از كل جمعيت ايران)؛ تركهاي ساكن در جنوب ايران ١١،٦% از كل خلق ترك ساكن در ايران (اقلا ٤،٢% از كل جمعيت ايران)؛ و تركهاي ساكن در شمال شرق كشور ٨،١% از كل خلق ترك ساكن در ايران (اقلا ٢،٩% از كل جمعيت ايران) را تشكيل مي دهند. با اين حساب شمار تركهاي ايران، اقلا ٣٦،١% از كل جمعيت ايران و يا بيش از يك سوم آن است.



سه زيرگروه لهجه اي خلق ترك در ايران:



در ايران به شش زبان از زبانهاي عضو خانواده زبانهاي توركي (Turkic) سخن گفته مي شود. اين زبانها عبارتند از تركي (Turkish)، تركمني، خلجي، قزاقي، ازبكي و اويغوري. در اينجا به دو نكته مي بايست توجه كرد. نخست آنكه "توركي"Turkic نام خانواده زباني و "تركي"Turkish نام يكي از زبانهاي داخل در اين خانواده زباني است. براي نشان دادن فرق بين اين دو مفهوم متفاوت در زبان فارسي، نام خانواده زباني به شكل "توركي" و نام زبان مشخص به شكل "تركي" نوشته مي شود. قبلا هر دوي اين مفاهيم با نام يكسان "تركي" ناميده مي شدند (مانند "لاتيني" كه هم نام يك خانواده زباني و هم نام يكي از زبانهاي داخل در آن خانواده زباني است). بنابر اين مقصد از توركي ازبكي و تركي آزربايجاني، به ترتيب زبان ازبكي متعلق به خانواده زبانهاي توركي و لهجه آزربايجاني زبان تركي مي باشد. دوم آنكه مراد از زبان "تركي" در اينجا شاخه شرقي توركي اوغوز غربي است. شاخه غربي توركي اوغوز غربي، كه آن هم زبان تركي ناميده مي شود لهجه هاي عثماني-تركيه اي اند و در ايران رايج نيستند (شاخه شرقي توركي اوغوز، زبان تركمني و لهجه هاي وابسته است).

زبان تركي، كه زبان اول ايران به لحاظ شمار متكلمين آن است، در اين كشور داراي سه گروه لهجه هاي "آزربايجاني"، "خراساني" و "سنقري مي باشد. اين وضعيت مشابه وضعيت زبان كردي در ايران است كه در اين كشور داراي سه گروه لهجه هاي كرمانجي، سوراني و جنوبي (كلهري، كرمانشاهي و...) مي باشد با اين تفاوت كه فرق بين لهجه هاي آزربايجاني، سنقري و خراساني زبان تركي بسيار كمتر از فرق بين لهجه هاي كرمانجي، سوراني و جنوبي زبان كردي است (بسياري از زبانشناسان كرمانجي و سوراني و جنوبي كه بينشان تفاهم متقابل وجود ندارد را به عنوان زبانهائي عليحده و جداگانه مي پذيرند).

گروههاي لهجه اي زبان تركي در ايران عبارتند از:

يك-گروه لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي: اين گروه، پرمتكلمترين لهجه زبان تركي بوده و زبان اكثريت مطلق خلق ترك در ايران است. اين گروه لهجه ها، زبان دو زيرگروه جغرافيائي "شمال غرب" (آزربايجان جنوبي) و "مركز- جنوب ايران" است و به اين اعتبار، لهجه اي سراسري مي باشد. لهجه هاي گوناگون تركان ساكن در جنوب و مركز ايران به جز ابيوردي، فارغ از منشاء ايلي و يا تباري متكلمينشان، همه جزء گروه لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي شمرده مي شوند. لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي، همچنين زبان همه تركان منسوب به شاخه شرقي اوغوز غربي ساكن در قفقاز (آزربايجان، ارمنستان، گرجستان، داغستان)، آسياي صغير (شرق و جنوب شرقي تركيه) و خاورميانه (عراق، سوريه، اردن، لبنان و اسرائيل) بوده و به اين اعتبار زباني منطقه اي است.

ب-گروه لهجه سنقري" زبان تركي: اين گروه كه كم متكلمترين لهجه زبان تركي است در واقع لهجه اي ويژه از گروه لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي مي باشد. اين لهجه صرفا در يك منطقه مشخص آزربايجان يعني در بخشهاي آزربايجاني استان كرمانشاهان (عمدتا شهرستان سنقر) در شمال غرب كشور بكار ميرود. اين گروه لهجه اي منحصرا در آزربايجان جنوبي و ايران رايج است.

ج-گروه لهجه هاي خراساني" زبان تركي: اين گروه در شمال شرق ايران در بخشهاي ترك نشين استانهاي امروزي خراسان شمالي، گلستان، مازندران، خراسان رضوي، خراسان جنوبي و بخشهائي از استان سمنان و منطقه ملي موسوم به "افشار يورد" و يا "سلجوق" كه در داخل آن قرار دارد رايج مي باشد. علاوه بر آن، گروههايي چند از خلق ترك كه به لهجه خراساني زبان تركي و يا لهجه هاي نزديك به آن متكلمند در خارج شمال شرق ايران در ديگر نقاط كشور نيز يافت ميشوند. به عنوان نمونه لهجه تركان ابيوردي ساكن در استان فارس، يكي از لهجه هاي زبان تركي است كه علي رغم سكونت متكلمين آن در جنوب ايران، در ميان گروه لهجه هاي خراساني زبان تركي و يا لهجه هاي مابين خراساني و آزربايجاني جاي داده ميشود. اين گروه لهجه اي منحصرا در ايران رايج است (در برخي منابع، از وجود گويشوران به تركي خراساني در مناطق جنوبي جمهوري تركمنستان ذكر شده است).



متكلمين به لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي در خارج آزربايجان



در ايران متكلمين به لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي در خارج آزربايجان را ميتوان به سه بخش تقسيم كرد:

١-گروههاي تاريخي پيش-آزربايجاني: اينها گروههاي تاريخي و بومي ترك هر منطقه اند كه از ديرباز، به ويژه در دوره امپراتوريهاي توركي غزنوي-سلجوقي-خوارزمشاهي-موغولي در اين نقاط سكونت نموده اند و به يكي از لهجه هاي پيش-آزربايجاني سخن ميگويند.

٢-گروههاي تاريخي آزربايجاني: گروههاي تاريخي و بومي ترك هر منطقه اند كه در دوره امپراتوريهاي تركي قاراقويونلو-آغ قويونلو-صفوي-افشاري در اين نقاط سكني گزيده و به يكي از لهجه هاي آزربايجاني سخن ميگويند. خاستگاه تباري و مسقط الراس همه گروههاي تاريخي آزربايجاني؛ تركيه (آزربايجان تركيه، همچنين مركز و غرب آن)، جمهوري آزربايجان، عراق-سوريه و آزربايجان جنوبي است.

٣-گروههاي مهاجر آزربايجاني: گروههاي مهاجر متكلم به لهجه هاي آزربايجاني اند كه در قرون نوزده و بيست و در دو دوره قاجار و پهلوي از آزربايجان جنوبي به اين نقاط مهاجرت نموده اند.

اغلب تركان خراسان و بخشهائي از تركان ايران مركزي (استان اصفهان، ....) از گروههاي تاريخي پيش آزربايجاني اند. در مورد بقيه تركان ساكن در جنوب و مركز ايران، هرچند بدنه اصلي اين دسته را گروههاي تاريخي آزربايجاني تشكيل مي دهند، اما آنها به لحاظ تباري و لهجه اي، در اصل تركيب سه گروه مذكورند، يعني اساس آنها را گروههاي تاريخي آزربايجاني كه با گروههاي تاريخي پيش-آزربايجاني و گروههاي مهاجر آزربايجاني آميخته شده اند تشكيل مي دهد.



سه حوزه عشايري خلق ترك:



عشاير ترك ساكن در ايران را مي¬توان در سه حوزه تقسيم بندي كرد. اين تقسيم بندي در انطباق با زيرگروههاي جغرافيائي خلق ترك ساكن در اين كشور مي باشد. گروههاي داخل در اين حوزه ها، تنها شامل آن بخش از خلق ترك است كه هنوز هويت ايلي خود را حفظ نموده اند. قابل ذكر است كه امروز صرفا بخش كوچك و تقليل يابنده اي از گروههائي كه هويت ايلي خود را همچنان حفظ نموده اند داراي حيات كوچرو مي باشند:

يك-حوزه عشايري شمال غرب و يا آزربايجان جنوبي: اين حوزه كه منطبق بر آزربايجان ائتنيك است شامل استانهاي آزربايجان غربي، آزربايجان شرقي، اردبيل، گيلان، همدان، تهران، قم، قزوين، زنجان، مركزي، كردستان و كرمانشاه مي¬باشد.

تعدادي از هويتهاي عشايري ترك اين حوزه عبارتند از: شاهسئوه¬ن (شاهسون)، قاجار، قاراپاپاق (قره پاپاق)، قاراداغلو (قره داغ)، قاراگؤزلو (قره گوزلو)، قاراقويونلو (قره قوينلو)، خدابنده¬لو (خارابانتو-خيرماندالي)، ياريم تاقلي (يارم طاقلو)، ....

تعدادي از ايلات ترك هنوز كوچنده در اين حوزه را ايلات شاهسون، قره داغ (ايل ارسباران)، قره پاپاق، شاهسون بغدادي، مغان و يارم طاقلو و .... تشكيل مي¬دهند.

دو-حوزه عشايري جنوب و جنوب غرب: اين حوزه شامل مناطق ملي فارسستان، عربستان، لرستان، لارستان و بلوچستان (شامل استانهاي چهار محال و بختياري، فارس، اصفهان، كهگيلويه و بويراحمد، بوشهر، يزد، خوزستان، كرمان، سيستان و بلوچستان و هرمزگان) مي باشد.

تعدادي از هويتهاي عشايري ترك اين حوزه عبارتند از: قشقائي، خمسه (ايناللو، بهارلو، نفر، ...)، افشار، بوچاقچي، آغاجري، قاجار، كنگرلو، چهرازي، لره¬كي، بهارلو، سيرجان، قرائي، گوندوزلو، رائيني، ....

تعدادي از ايلات كوچنده ترك اين حوزه جغرافيايي را ايلات قشقايي، خمسه، فارسيمدان، كشكولي، دره شوري، افشار، قرايي، بچاقچي و ... تشكيل مي¬دهند. اين حوزه، اكثريت عشاير كوچنده ترك كشور را در خود جاي داده است.

سه-حوزه عشايري شمال شرق: اين حوزه شامل استانهاي خراسان شمالي، خراسان جنوبي، خراسان رضوي، مازندران، گلستان و سمنان مي باشد.

تعدادي از هويتهاي عشايري ترك اين حوزه عبارتند از: گرايلو، قرائي، آينالو، مهينه¬اي، تميرلو، ناردين، گوداري، گوارسي، آلي ايلي، قاراقويونلو، بيات، قاراچورلو، ايمورلو، بوكانلو، جويانلو، بورانلو، قليجانلو، ...

جامعه تحليل رونده عشاير كوچنده ترك:

تا يك قرن پيش در ايران، تغيير و تحولات سياسي كلان كشور توسط دولتهاي تركي عمدتا آزربايجاني كه خانواده حاكمشان داراي منشاء ايلي بود مانند سلجوقي، ايلدنيزلي، قاراقويونلو، آغ قويونلو، صفوي، آفشار و قاجار رقم زده مي شد. در كل ايران نيز در قرن نوزده بيش از ٣٠ درصد از كل جمعيت كشور را عشاير كوچنده تشكيل مي¬داد. اما طي سده اخير به موازات تغييرات سياسي و اجتماعي در كشور، در نسبت سه الگوي زيستي عشايري، شهري و روستائي نيز دگرگوني حاصل شد. نتيجتا جامعه عشايري بتدريج جايگاه و سيطره نظامي، سياسي و اقتصادي خود در كشور را از دست داد، به صورت جامعه اي پيراموني و اقماري در آمد و به سرعت رو به اضمحلال رفت. بگونه¬اي كه بر اساس نتايج آمارگيري سال ١٣٦٦ توسط مركز آمار ايران، اكنون عشاير كوچنده با ٢٠٠،٠٠٠ خانوار عشايري كوچنده، و جمعيتي حدود ١،٣٠٠،٠٠٠ نفر صرفا ٢ درصد كل جمعيت كشور را به خود اختصاص مي¬دهند.

در همخواني با سير نزولي جمعيت عشاير كوچنده در كل ايران، وزنه جمعيتي عشاير كوچنده در ميان تركان نيز كاهش يافته است. در واقع در ميان ملل عمده ساكن در ايران، ملت ترك پس از فارسها داراي كمترين درصد عشاير كوچنده است. در حال حاضر ملل داراي بيشترين درصد منسوبيت ايلي و عشايري ايران به ترتيب نزولي عبارتند از ١-بلوچ، ٢-تركمن، ٣-عرب، ٤-كرد ٥-لر، ٦-ترك، ٧-فارس. درصد متوسط عشاير كوچنده ترك نسبت به كل جمعيت تركان منطقه در مقياس كل ايران حداكثر ٢-٣؛ در مقياس آزربايجان جنوبي اندكي كمتر از متوسط ٢-٣ درصد و در مقياس جنوب- مركز ايران اندكي بيشتر از آن است.



هفت زيرگروه اعتقادي ملت ترك:



ملت ترك ساكن در ايران را به لحاظ اعتقادي مي توان به شكل "ناباوران" (افراد غيرديني، ضدديني، ....) و "دين باوران" تصنيف نمود. به دليل تضييقات دولتي و نبود آزاديهاي اعتقادي-ديني-مذهبي در ايران تعيين دقيق تعداد "ناباوران" ترك غيرممكن است.

"دين باوران ترك" در ايران را مي توان به دستجات زير تقسيم كرد. از اين گروهها، دو مذهب جعفري و علوي قزلباشي از مصاديق "اسلام توركي" بوده و در ميان ملل غيرتورك ديده نمي شوند:

يك-جعفري: مذهب جعفري، قرائت تركي شيعه دوازده امامي متشرعه از اسلام اورتودوكس است. سه فرق اصلي اين مذهب با قرائت فارسي شيعه دوازده امامي متشرعه و يا مذهب امامي عبارت است از عدم اعتقاد مذهب جعفري به عصمت امامان شيعي، قائل نبودن به امتيازات صنف روحاني و در راس آنها ولايت فقيه و باور به لزوم جدائي دين از امور دولتي. تخمين زده مي شود كه اكثريت مطلق تركان ايران بر اين مذهب بوده باشند. جعفريان ترك در معرض تضييقات سيستماتيك جمهوري اسلامي قرار دارند.

دو-علوي: اين گروه بازماندگان تركان قزلباش در تاريخ است. "قزلباشي-بكتاشي" قرائت تركي شيعه دوازده امامي متصوفه از اسلام هترودوكس است (در مقابل قرائت ايراني-كردي شيعه دوازده امامي متصوفه كه "اهل حق" نام دارد). فرق عمده مذهب علوي با شيعه دوازده امامي متشرعه، عدم اعتقاد علويان به شريعت اسلامي است. تخمين زده مي شود كه بين ١٠ تا ٢٠ در صد تركان ساكن در ايران بر اين مذهب بوده باشند. علويان ترك كه در ايران با نامهاي گوناگون (قيرخلار، قاراقويونلو، آبدال بيگ، صوفولار، شاملو، علي اللهي، سير طاليبي، يئدديلر، قارداش، شاغي، آتش بيگ، ...) شناخته مي شوند در سراسر آزربايجان و بخشهائي از خراسان پراكنده اند. اكثريت مطلق تركان آزربايجاني به شمول همه طوائف تاريخي ترك مانند شاهسئوه¬ن، افشار، بيات، قاراقويونلو، بهارلو، قشقائي و .... ابتدائا بر اين مذهب بوده اند. علويان ترك در معرض تضييقات سيستماتيك جمهوري اسلامي قرار دارند.

سه-سني: تركان سني عمدتا در استان آزربايجان غربي (در اورميه، سلماس، خوي، ... و اطراف آنها) و قسما در استان اردبيل و گيلان ساكن اند. رايج ترين نام آنها در استان آزربايجان غربي "كوره سونني" است. تعداد تركان سني بين ١ تا ٣ درصد كل تركان ساكن در ايران است. اين دسته اكثرا شافعي و برخي حنفي، هر دو از مذاهب اسلام اورتودوكس اند. در خارج ايران ٣٠ در صد تركان جمهوري آزربايجان و اكثريت مطلق تركان آزربايجاني تركيه سني مذهب اند. سنيان ترك در معرض تضييقات سيستماتيك جمهوري اسلامي قرار دارند.

چهار-جريانات پراكنده باطني، تصوفي، وحدت وجودي: اين گروهها گذار از شيعه متصوفه از اسلام هترودوكس به شيعه متشرعه از اسلام اورتودوكس (و يا عكس آن) را نشان مي دهند. ذهبيه، وحدت وجوديها، شيخيه، خاكساريه، نعمت اللهيه، مولويه، ...... را مي توان در اين دسته جاي داد. تعداد دقيق پيروان اين فرق و طريقتها كه اكثرا در شهرهاي بزرگ طرفداراني دارند معلوم نيست. همه اين دسته جات در معرض تضييقات سيستماتيك جمهوري اسلامي قرار دارند.

پنج-بهائي: دين بهائي انشعابي از شيعه دوازده امامي متشرعه است. تعداد دقيق تركان بهائي در آزربايجان و ديگر نقاط ايران دانسته نيست. اما شمار آنان پس از تاسيس جمهوري اسلامي و آغاز تضييقات سيستماتيك و قتل و كشتارهاي خياباني بهائيان توسط عوامل دولتي و بنيادگرايان امامي و فرار و مهاجرت گروهي بهائيان به خارج كشور به شدت كاهش يافته است.

شش-امامي: مذهب امامي قرائت فارسي شيعه امامي متشرعه از اسلام اورتودوكس است. فرق عمده مذهب فارسي امامي با مذهب تركي جعفري، اعتقاد گروه نخست به عصمت امامان، امتيازات صنف روحاني از جمله ولايت فقيه و در هم آميزي امور ديني و امور دولتي است. مذهب امامي در ميان تركان پديده اي نوظهور است. رواج اين مذهب در ميان تركان ساكن در ايران، تناسب مستقيم با آسيميلاسيون و فارسسازي آنها دارد. نخستين اماميان از تركان آزربايجان به تعداد انگشت شمار در عصر صفوي – علي رغم آنكه نه طريقت صفويه و نه بنيانگذاران دولت صفويه شيعه امامي نبوده اند- پديدار شده اند. سپس در دوره قاجار - تاسيس شده توسط ايل تركي آزربايجاني قاجار كه خود بر مذهب تركي قزلباشي بود- گروهي بومي معتقد به اين مذهب در ميان تركان پديد آمد كه در آغاز از روحانيون امامي و خانواده هاي آنها تشكيل مي شده اند. در عصر دو دولت فارس پهلوي و جمهوري اسلامي مذهب فارسي امامي به سرعت در ميان صنف بازاري و برخي طبقات محروم شهري ترك گسترش يافت. پس از تاسيس جمهوري اسلامي، رايج ساختن اجباري مذهب امامي و تبديل جبري مذهب تركان جعفري، علوي، وحدت وجودي، بهائي و .... به اين مذهب فارسي، از سياستهاي راهبردي دولت جمهوري اسلامي براي آسيميلاسيون تركان ساكن در ايران و ساختن "ملت ايران" (فارسي زبان، امامي مذهب) بوده است. از اينرو مذهب فارسي امامي در ميان تركان را مي توان به عنوان مذهبي استعماري و هكذا نمايندگان ولايت فقيه و حوزه هاي علميه امامي را به عنوان عمال و پايگاههاي استعمار فارسي در آزربايجان توصيف نمود.

هفت-مسيحي: در ايران ترك مسيحي وجود ندارد. اما بخشي از دياسپوراي تركان آزربايجاني ساكن در عراق (موسوم به توركمان) بر دين مسيحي اند. اين گروه كه سابقا تعداد آنها سي هزار تن بود و در شهر كركوك اقامت داشتند با نام "قالا گاوورو" شناخته مي شدند.



زيرگروههاي كشوري ملت ترك



همانگونه كه ذكر شد، مراد از "خلق ترك" در اين نوشته، تركزبانان متكلم به "شاخه شرقي توركي اوغوز غربي" است. ("شاخه غربي توركي اوغوز غربي" كه توده تركزبان مركز و غرب تركيه، بالكان، قبرس و .... را شامل مي شود نيز "تركي" نام دارد). مرزهاي سياسي بين المللي توده متكلم به "شاخه شرقي توركي اوغوز غربي" را بين چند كشور همسايه تقسيم كرده است، يعني وضعيتي مشابه توده كردزبان كه بين چندين كشور خاورميانه تقسيم شده است. محل اسكان اين توده تركزبان، نخست بين دو دولت عثماني و صفوي-افشار-قاجاري تقسيم گرديده، سپس با ورود روسيه به صحنه بخشي از آن در قفقاز به قلمرو دولت تزاري ضميمه شده است. با فروپاشي عثماني، قسمتهائي از آن در كشورهاي تركيه، عراق، سوريه، اردن، لبنان و بعدها اسرائيل و پس از تجزيه اتحاد جماهير شوروي بخشهائي از آن در كشورهاي آزربايجان، ارمنستان، گرجستان و روسيه (داغستان) قرار گرفته است. بسياري از اين گروهها در كشورهاي مذكور و حتي در يك كشور خاص با نامهاي گوناگون (ترك، آزربايجانلي، آزري، توركمان، قشقائي، افشار، كوره سونني، ....) خوانده مي شوند، وضعيتي مشابه آسوريان كه به دليل تفرق و اشتقاق ملي علاوه بر آسوري به نامهاي گوناگوني چون آشوري، كلداني، يعقوبي، سرياني و .... ناميده مي گردند.

به همه حال تركان متعلق به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي و يا "ملت ما" همه داراي هويت ملي واحدي بوده و عضو يك ملت اند. پاره هاي اين ملت امروزه در كشورهاي زير ساكن است (گروههاي مستقر در جنوب و شمال شرق ايران، آخيسقا-مئسخئت، افغانستان و كشورهاي عربي در شمار دياسپوراي تركان اند):

يك-ايران: اين زيرگروه همه تركزبانان ساكن در ايران كه به يكي از لهجه هاي آزربايجاني، سنقري و خراساني صحبت مي كنند را شامل مي شود.

دو-قفقاز: اين زيرگروه همه تركزبانان ساكن در قفقاز كه در دوره حكومت شوروي اصطلاحا و در راستاي سياستهاي استعماري روسيه به نادرستي "آزربايجانلي" خوانده مي شدند را شامل مي گردد و مشتمل است بر تركان آزربايجان، گرجستان، ارمنستان (قبل از ديپورت شدن) و داغستان روسيه. اكثريت دين باوران اين گروه جعفري و بخشي سني مذهب است.

سه-آخيسقا-مئسخئت: موطن اين زيرگروه كه اصلا آميخته اي از تركان آزربايجاني قفقاز و تركان آزربايجاني تركيه است كشور گرجستان مي باشد. اكثريت دين باوران اين گروه سني و بخش كوچكي علوي مذهب است.

چهار-شرق تركيه: اين زيرگروه عمدتا تركزبانان ساكن در ناحيه موسوم به آزربايجان تركيه مركب از استانهاي ايغدير، قارس، آرداهان، ارزروم، گوموشخانا، بايبورت و ارزينجان را شامل است. اكثريت دين باوران اين گروه سني، بخشي علوي و گروهي كوچك نيز جعفري مذهب است.

پنج-عراق-سوريه-اردن-لبنان-اسرائيل: اين زيرگروه همه تركزبانان كشورهاي عراق، سوريه، اردن، لبنان و اسرائيل را شامل مي گردد. اكثر اين گروهها به ويژه در عراق با نام "توركمان" شناخته مي شوند. به تقريب نيمي از دين باوران اين گروه سني و نيمي علوي مذهب است.

شش-افغانستان: در اين كشور گروه بسيار كوچكي از تركان آزربايجاني بنام افشار در هرات و كابل و احتمالا قندهار ساكن اند. افشارها بخشي از توده بسيار بزرگتر قزلباشها در اين كشور مي باشند. به جز افشارها، همه قزلباشهاي ساكن در افغانستان تغيير زبان داده و تاجيك زبان شده اند.



پان ايرانيسم و پان توركيسم



-هنگامي كه از ملت ترك ساكن در ايران سخن گفته مي شود منظور صرفا كساني هستند كه زبان مادري و ملي تاريخيشان يكي از سه لهجه "آزربايجاني" (شامل قشقائي، ايناللو و .....)، "سنقري" و "خراساني" زبان تركي، و نه مثلا يكي از زبانهاي تركمني، ازبكي و قزاقي است. در ايران "ملت ترك" غير از "ملت تركمن" و "قزاق" است. حتي خلق "ترك" و خلق "خلج" كه در بخشهاي جنوب شرقي آزربايجان جنوبي ساكن است، دو گروه ملي توركي خويشاوند اما جداگانه اند.

-هنگامي كه از ملت ترك سخن گفته مي شود منظور صرفا متكلمين به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي است. امروزه در جهان دو ملت با نام ملي "ترك" وجود دارد: يكي شاخه شرقي توركي اوغوز غربي به وجهي كه در بند يكم ذكر شد و ديگري شاخه غربي توركي اوغوز غربي كه شامل تركان تركيه مركزي و غربي، بالكان و قبرس است (توركي اوغوز شرقي، زبان تركمني است). اين دو گروه علي رغم آنكه به دو لهجه يك زبان واحد سخن مي گويند، نام ملي هر دويشان "ترك" است و به لحاظ زباني و فرهنگي و تباري نزديكترين ملل به يكديگرند، به دلائل بسيار تاريخي، زبان شناسي، جامعه شناسي و سياسي دو ملت و دو هويت ملي خويشاوند اما جداگانه اند، مانند "عرب" كه نام ملي چند ملت متفاوت اما خويشاوند در خاورميانه و شمال آفريقا مي باشد.
-تقسيم شدگي لهجه اي و جغرافيائي و چندپارگي خلق ترك توسط مرزهاي بين المللي و سيستمهاي اعتقادي واقعيتي تاريخي است. اين تقسيم شدگي و چندپارگي به دليل نبود دولت واحد فراگير در تاريخ اخير كه چتر حاكميت خود را بر همه اين زيرگروهها بگستراند و نيز فقدان ذهنيتي در ميان نخبگان و روشنفكران گروههاي مذكور كه وحدت ملي آنها را درك و تقويت نمايد تشديد شده است.

-با اينهمه، همه تركزبانان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي ساكن در ايران و منطقه فارغ از لهجه، طائفه، اعتقاد، استان و يا كشور محل سكونت و .... اعضاء و افراد يك گروه ملي بنام "ملت ترك" اند. همانگونه كه همه ارمنيان ايران، منطقه و حتي جهان و يا كردهاي ايران و منطقه منسوب به يك ملت با نامهاي به ترتيب ارمني و كرداند.

-دسته بندي و تجزيه هويتي، ملي، زباني، فرهنگي و سياسي تركزبانان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي تحت نامهاي "ملت آزربايجان"، "تركان ايراني"، "ايرانيان آزري زبان"، "قوم قشقائي"، "طائفه افشار"، "فرقه اهل حق" و .... سياستي استعماري و در دشمني آشكار با ملت ترك و هويت و منافع ملي آن است.

-مراكز استعماري غربي، روسي و فارسي تلاش بسيار گسترده اي را انجام داده و مي دهند تا زيرگروههاي لهجه اي، جغرافيائي، اعتقادي، طائفه اي و استاني ملت ترك ساكن در ايران و يا زيرگروههاي كشوري خلق ترك را به اقوام و گروههاي ملي جدا و متفاوت تجزيه و بدل سازند.

-پان ايرانيسم كه بر مبناي انكار هويت ملي ملل ساكن در ايران بنياد گذارده شده، يكي از انديشه هائي است كه ملت بودن تركان شاخه شرقي توركي اوغوز غربي را انكار مي كند و از اين رو نيز انديشه اي ضدملي و ضدتركي است.

-پان ايرانيسم كه انديشه اي زائيده استعمار فارسستان بوده و ايدئولوژي رسمي دولت ايران است علاوه بر دولت ايران و پان ايرانيستهاي آشكار، از سوي برخي از آزربايجانيان مدافع پان ايرانيسم نقابدار چپگرا (سيروس مددي) و راستگرا (مرتضي نگاهي) نيز در لفافه گفتمانهاي ديگر تبليغ و مدافعه مي شود.

-تلقي و تقديم تركزبانان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي ساكن در ايران به عنوان اقوام و گروههاي ملي متفاوت و جدا يكي از اصلي ترين و دقيقترين معيارها براي شناخت پان ايرانيستهاي نقابدار و مدافعين سياستهاي استعماري فارسي و روسي در ميان تركان و آزربايجانيان است. هر انديشه، گروه، شخصيت و ... كه معتقد به جدائي ملي و ائتنيكي زيرگروههاي تركزبانان ساكن در ايران و منطقه- به وجهي كه گذشت- باشد، يا پان ايرانيستي آگاه است و يا متاثري ناآگاه از پان ايرانيسم.

-اگر امروز در داخل و خارج ايران كسي يافت نمي شود كه ادعا كند كردهاي ساكن در غرب ايران و شمال شرق ايران (خراسان) و حتي كردهاي ساكن در ايران و تركيه و عراق و سوريه و قفقاز هر كدام براي خود اقوام و ملل جداگانه اي اند، اين در سايه تلاش گسترده نخبگان و مجاهدات روشنفكران كرد براي خودشناسي، تثبيت هويت مشترك و واحد كردي و شناساندن موفقيت آميز اين خود و هويت به توده كرد و جهانيان است.

-امروز اگر دول استعماري، دولت ايران، ناسيوناليسم فارسي و پان ايرانيستهاي آزربايجاني آشكار و نهان همچو سيروس مددي و مرتضي نگاهي مي توانند ادعا كنند كه تركان استانهاي آزربايجان شرقي و غربي اقوامي جدا از تركان استانهاي همدان و مركزي، و اين دو نيز جدا از تركان ساكن در جنوب ايران و عراق و قفقاز و سوريه و تركيه و .... كه خود آنها هم هر كدام اقوام جداگانه اي اند مي باشند، اين صرفا در اثر غفلت نخبگان و روشنفكران ترك در امر خودشناسي، تثبيت هويت مشترك و واحد تركي و ناكامي در شناساندن اين خود و هويت به توده ترك و جهانيان است.

-انديشه اي كه در ميان برخي از كمونيستهاي آزربايجاني روسگرا و روسزده مانند سيروس مددي طرفداراني داشته و صرفا بخشي از ترك زبانان ساكن شمال غرب ايران را "ملت آزربايجان-آزربايجانلي" مي نامد، در اساس انديشه اي استعماري ساخته روسيه و رايج شده توسط چپ فارس و عمال ترك آنها در ايران است. اين انديشه استعماري، ارتجاعي و فاشيستي، عليرغم آنكه طرفداران آن خود را مترقي و دمكراتيك مي خوانند، در همسوئي تمام با انديشه ارتجاعي، فاشيستي و استعماري ديگر يعني پان ايرانيسم قرار دارد.

-يكي ديگر از انديشه هائي كه ملت بودن تركان ساكن در ايران را انكار مي كند، پان توركيسم است. اين انديشه كه سي و اندي ملت و گروه ملي تورك معاصر را ملت واحدي گمان مي كند، در تحليل نهائي انديشه اي ضدملي و ضدتركي است زيرا بسان پان ايرانيسم ملت عليحده بودن تركان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي را نفي مي نمايد.

-پان توركيسم و پان ايرانيسم در انكار استقلال ملي و وحدت ملي تركان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي و يا ملت ترك وحدت نظر دارند.

گرچه يه هو!!!!


Wednesday, December 03, 2008


اعمال اختناق فاشیستی علیه فعالیتهای هویت طلبانه دانشجویان تورک در دانشگاه یزد

میللی حرکت دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۷:
پس از پخش گسترده شماره دوم نشریه خلج انجمن اسلامی دانشگاه با چاپ نشریه به عنوان میثاق و اتهام پان تورکیسم جو دانشگاه را بر علیه فعالان اذربایجانی سم پاشی اذهان نمود .

در مطلب نشریه میثاق چنین عنوان شد:

پانتورکیسم در دانشگاه یزد فعال شده و این گروه دارای نشریه ، وبلاگ ، جلسات سری وپایگاه های اینترنتی و ایستگاههای ماهواره اند

.در حالی که همه اینها خیال پردازی و توهمات خود انجمن اسلامی میباشد.

دانشجویان آذربایجانی مطالب نشریه خلج رابا اصول و دلایل علمی ومنطق انسانی ونیز همه آنهارا با قید منابع نوشته اند .

اما آن روی سکه هم وجود دارد که انجمن اسلامی به جایی این حرفهای خود رابا دلایل علمی اثبات کند به سادگی هرچه تمام انگشت اتهام را بسوی دانشجویان آذربایجانی و تورک نشانه رفته و به خیال ساده خود میتواند با مطرح کردن پانترکیسم جو دانشگاه را بر علیه دانشجویان تورک آذربایجانی متشنج کند

هم اکنون یک هفته است که خفقان شدیدی بر علیه جامعه تورکان اذربایجان در دانشگاه یزد به راه افتاده که موجب شد وبلاگ دانشجویان تورک دانشگاه یزد برای مدتی از فعالیت باز ایستد

Sunday, October 05, 2008


مسئله آذربایجان به صورت راسته حسینی / سید حیدر بیات
خزل آی ۱۴, ۱۳۸۷


دو سه هفته پیشتر بحثی بین سایت پیک نت و دوست شاعرم جناب اسماعیل جمیلی در گرفته بود مبنی بر اینکه نویسندگان آذربایجان در تهران چرا دستگیر شده‌اند؟ بنده نیز قاتی ماجرا شده و یادداشتی به پیک نت فرستادم. پیک نت یادداشت مرا به صورت کامل منتشر کرد، اما تیتری را به آن افزود که تمام رشته‌های نگارنده را پنبه نمود. بنده توضیح داده بودم که اکثر نویسندگان آذربایجانی پس از تبریز در تهران زندگی می‌کنند و بیشتر محصولات نشریات ترکی نیز در تبریز و تهران تولید و منتشر می‌شود و تیتر پیک نت این بود: تولید فرهنگی از تهران برای آذربایجان.

این تیتر تداعی‌گر این معنا بود که تولیدات فرهنگی آذربایجانی در تهران مشتری ندارد و فقط تولید می‌شود و مشتریان آن در آذربایجان هستند. نگارنده قصد نداشت که به این شیطنت یا سوء تفاهم پیک‌نتی پاسخ بگوید، لیکن خواندن یک مقاله در شرق اوسط انگیزه‌ای شد برای پیگیری دوباره ماجرا. منتها نه برای اینکه پاسخی برای کسی داده باشم بلکه برای اینکه حقیقت مسئله آذربایجان واقعا برای دوست و دشمن روشن گردد و بالاخره اصحاب رسانه و سیاست بدانند که اصل این قضیه چیست.

ابتدا بهتر است توضیح مختصری در مورد مقاله‌ شرق اوسط بنویسم. عنوان مقاله به عربی چنین است: غیاب عربی فی القضیه الکردیه (غیبت عربی در مسئله کرد) به قلم آزا حسیب قرداغی.
این مقاله توضیح میدهد که مسئله کرد در عراق که اکنون برای مردم عراق و جهان عرب تا این اندازه حاد می‌نماید یک مسئله امروزی نیست بلکه سابقه دهها ساله دارد اما جهان عرب و سیاستمداران و رسانه‌های عربی یا آن را ندیده‌اند یا به سادگی از کنار آن گذشته‌اند و این مسئله سبب شده است که کردهای عراق در غیاب حساسیت‌ جهان عرب هزینه‌های بسیاری را متحمل شوند و…

این مقاله جهان عرب را متهم می‌کند و جهان عرب جوابی جز شرمساری و قبول آن ندارد، به گونه‌ای که شرق اوسط این سند - و این داغ تغافل را که نویسنده به پیشانی جهان عرب می زند- منتشر می کند.

با خواندن این مقاله به یاد وضعیت امروز آذربایجان افتادم و اینکه هنوز رسانه‌های فارسی تصور روشنی از مسئله آذربایجان ندارند و باید اندکی بیشتر در این مورد درنگ نمود و برای آنان توضیح داد.

اما توضیح مسئله: چیزی که اینروزها از آن با عنوان حرکت ملی آذربایجان نام برده می‌شود سابقه‌ای حدودا ۱۰۰ ساله دارد. مرحوم میرزا حسن رشدیه، پدر مدارس نوین ایران و به تعبیر فرهنگ معین «پدر فرهنگ ایران»، برای مدارس جدید خود که برای نخست بار در ایران تاسیس کرده بود. سه کتاب تالیف کرد. یکی از این کتابها به زبان عربی، دیگری به زبان فارسی و سومی به زبان ترکی با نام وطن دیلی، و این کتابها در مدارس جدید تدریس شدند. جبار باغچه‌بان نیز کتاب شعری برای کودکان به زبان ترکی با نام «پروانه نئجه قیزدی» دارد که احتمالا برای آموزش در مدارس استنایی آن زمان تدارک دیده بود.

بعد از به قدرت آمدن رضا شاه اما زبان ترکی ممنوع شد و کار رشدیه در این زمینه ناتمام ماند. بعد از رضا شاه و در اوایل حکومت محمد رضا شاه نیز مسئله فرقه دموکرات آذربایجان پیش آمد. در زمان حاکمیت فرقه زبان رسمی در آذربایجان ترکی بود، و حتی کارنامه‌هایی که در آن زمان برای دانش آموزان صادر شده است نیز به زبان ترکی است. بعد از شکست فرقه، سنت ترکی نویسی و ترکی خوانی در آذربایجان - با افت و خیزهایی که دارد – هماره وجود داشته است، لیکن به مثابه آتش زیر خاکستری تا زمان انقلاب پنهان ‌ماند. در اوایل انقلاب دوباره این مسئله مطرح شد و نشریات چندی از جمله نشریه وارلیق و یولداش منتشر شدند، لیکن با شروع جنگ ایران و عراق دوباره مسئله فروکش کرد لیکن مجله وارلیق همچنان و تا به امروز منشتر میشود و یکی از معروفترین نشریه‌ها نه تنها در آذربایجان بلکه در تمام کشورهای ترک زبان است.

بعد از جنگ این مسئله دوباره مطرح شد و در اواخر ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی به اوج خود رسید. با آمدن سید محمد خاتمی نشریات بسیاری اعم از نشریات دانشجویی و نشریات استانی به صورت دوزبانه و هر ازگاهی تک زبانه به ترکی منتشر می‌شوند. دولت ابتدا با یک نگاه فانتزی به این مسئله نگاه می‌کند لیکن مسئله رفته رفته جدی و جدی‌تر میشود. در کنار این ماجراها مسئله همایش سالانه قلعه بابک و پخش‌سی‌دی‌های تصویری آن در بین مردم و اخبار آن از انترنت حاکمیت نیز برخوردهای خود را تشدید می‌کند.

اینها مسائلی از آذربایجان بودند که اکثر رسانه‌های فارسی کم و بیش نسبت به آن آگاهی دارند. لیکن مسئله‌ای که میخواهم مطرح کنم چیزی غیر از این است و آن جغرافیایی است که این مسئله در آن اتفاق می‌افتد. اکثر مردم و از جمله احتمالا گردانندگان سایت پیک نت فکر می‌کنند که آذربایجان در چهار استان آذربایجان شرقی، غربی، اردبیل و زنجان خلاصه شده است. اما این دوستان به دو مسئله توجه ندارند. نخست اینکه پراکنش جمعیت ترکان از مرزهای غربی آذربایجان تا تهران و قم ادامه دارد. به عبارت دیگر مابین تبریز و تهران و تبریز و قم روستاهای ترک زبان بومی به صورت لاینقطع وجود دارند که شامل روستاهای ترک زبان قزوین، کرج، همدان، بوئین‌زهرا، ساوه، شهریار، اراک و خود قم هستند و بنده بسیاری از این روستاها را از نزدیک دیده‌ام. حتی در بخشهای جنوبی، و شرقی قم یعنی در دو سوی جاده قم و کاشان نیز روستاهای ترک زبان وجود دارند. این ترکهای بومی که زمانی خود را ترک غیر اصیل می‌دانستند امروزه به برکت وجود اینترنت و نشریات و احیانا رادیوها و ماهواره‌ها و نیز حضور دانشجویان و سربازان این مناطق در بین سایر ترکان آذربایجان، اینک خود را یک ترک درجه دوم نمی‌دانند و نسبت به هویت و زبان ترکی خود حساس هستند. در میان ۱۹ نویسنده و روشنفکری که در تهران و به همراه مهندس صرافی دستگیر شده‌اند، نام حسین حیدری نیز به چشم میخورد. حسین حیدری از ترکان قزوین و صاحب امتیاز نشریه دوزبانه دانشجویی اولوس بود و خود همین نشان می‌دهد که گستره جریان موسوم به حرکت ملی آذربایجان چه قدر گسترده است. علاوه بر آن میتوان به شهر قم اشاره کرد. در این شهر بیش از چهار استریوی ترکی فعالیت می‌کنند که عمدتا محصولات عاشیقی و موسیقی ترکان بومی منطقه را تامین می‌کنند و بیش از صد عاشیق و نوازنده شاهسون و … در قم، ساوه و سایر مناطق تهران، قزوین، همدان و مرکزی زندگی می‌کنند که برای اینکه حرف بی‌مدرکی نزده باشم دوستان می‌توانند به مقاله «قم، ساوه عاشیق محیطی» که در سایت اینجانب منشتر شده است مراجعه نمایند و در همین روزها گویا تضییقاتی نسبت به برخی از عاشیقهای قم از جمله عاشیق محبوب و جوان، اکبر غلامی صورت گرفته است.

شاخص‌ترین نماد هویت‌خواهی ترکان این منطه مراسم سالانه بزرگداشت حکیم تیلیم‌خان ساوه‌ای است که هر ساله در آخر تیر ماه در زادگاه این شاعر واقع در روستای مراغه ساوه برگزار می‌شود امسال بیش از دوهزار نفر در آن شرکت کرده‌ بودند که از سوی بعضی‌ ناظران این مراسم آلتیرناتیو تجمع سالانه قلعه بابک تلقی شد، اگر چه این مراسم با مراسم قلعه بابک یک تفاوت ماهوی دارد.

مسئله دوم اما مسئله ترکهای مهاجر از آذربایجان است. سیاست تمرکز گرایی که در دوران پهلوی دنبال شد و به تبع آن اکثر کارخانه‌ها و شرکت‌های تولیدی در تهران و اطراف احداث گشت. این مسئله موجب شد که سیل مهاجران از آذربایجان به تهران، قم، کرج و قزوین سرازیر شود. در ادامه همین سیاست است که اکنون آنگونه که در مصاحبه آقای موسوی تبریزی که در پیک نت هم درج شد آمده بود: امروزه حدود ششصد هزار نفر از ساکنان قم را ترک‌زبانها تشکیل می‌دهند. در تهران و کرج و قزوین نیز وضعیت به همین منوال است. به تعبیر رضا براهنی که روی این تعبیر اصرار نیز دارند: «تهران بزرگترین شهر آذری نشین جهان است». در تهران، کرج، قم و سایر شهرهای نزدیک پایتخت گاه شهرکهایی وجود دارند که بیش از نود و پنج درصد آن را ترک زبانها تشکیل می‌دهند. تبعا قضیه به اینجا نیز ختم نمی‌شود ترکان قشقایی، ترکان گچساران، ترکان فریدن اصفهان، ترکان خراسان شمالی و… همه جمعیت معتنابهی هستند که امروزه مسئله هویت برایشان جدی شده است و دیگر مسئله حرکت مدنی آذربایجان در چهار استان آذربایجانی خلاصه نمی‌شود.

در چنین شرایطی وظیفه رسانه‌ها و روشنفکر طبیعتا ندیدن این مسئله و سکوت در قبال آن نیست. بلکه پرداختن به آن و یافتن راه حلهایی هست که شهروندان ایرانی را با کمترین خطر از این مرحله به مراحل بعدی سوق دهد. پذیرفتن هویت ترکی ترکهای ایران، و به رسمیت شناختن زبان، تاریخ و… از جمله فاکتورهایی است که باید به آن اهمیت داده شود. نپذیرفتن مسئله اما تبعاتی دارد که آن خود بر اهل خرد پوشیده نیست. چیزی که یاد‌آوری آن خالی از لطف نخواهد بو آن است که امروزه برای برخورد با مسئله آذربایجان حکومت ایران از سوی گروههای مختلفی در فشار است. یعنی گروهها و اشخاصی در اپوزسیون هستند که جمهوری اسلامی را برای برخورد با فعالان آذربایجانی تشویق می‌کنند و حتی تحت فشار رسانه‌ای و تبلیغاتی قرار می‌دهند. اگر موضع این گروهها نسبت به این مسئله تعدیل شود بعید نیست که موضع جمهوری اسلامی نیز تعدیل شود و مطمئنا هیچ کس از این تعدیل زیان نخواهد دید.

Sunday, May 18, 2008


«باغ سنگی»؛ میراث اعتراض به «اصلاحات ارضی»
باغی که به جای میوه، محصول آن سنگ است

http://www.zigzagmag.net/article/default.aspx/495

باغی با درختانی خشک و میوه هایی از جنس سنگ که از کوه های اطراف «میاندوآب» یا همان «باغ سنگی» جمع آوری و به درختان آویز شده اند.

درفاصله ۴۵ کیلومتری جنوب شرقی «سیرجان» در استان «کرمان»، نزدیک روستای «بلورد»، باغی وجود دارد که درختان آن خشک و میوه هایش سنگ هایی است که از سال ۱۳۴۲ هجری شمسی مردی کرولال به نام «درویش خان اسفندیارپور»، ازکوه های اطراف میاندوآب جمع آوری و به درختان آویزان کرده است.

در فاصله بین سیرجان و باغ سنگی، چند روستا است که در کنار جاده قرار دارند. روستاهایی که هرکدام زیبایی خاصی دارند ولی سرسبزی سالهای قبل را ندارند. خشک سالی، زیبایی روستاها را کمتر کرده است.

از روستاهایی که کنار جاده هستند دور می شویم. اطرافمان همه بیابان است. در بیابان های اطراف مان هیچ اثری از سرسبزی نیست بوته های خشک خار و جاز، چهره بیابان را سیاه کرده اند. در بین راه به جاده ای فرعی می رسیم که به طرف باغ سنگی می رود. تابلویی کنار جاده نصب نشده که نشان دهد باغ سنگی این جاست. اگر کسی از شهری غیر از سیرجان بخواهد برود باغ سنگی و راهنما همراه آن نباشد، حتماً به مشکل بر می خورد. اما راننده ما راه باغ سنگی را خوب می شناسد و به قول خودش چشم بسته هم می توانم برود باغ سنگی.

از فرعی ای که از جاده اصلی سیرجان-بافت جدا می شود، چهار کیلومتر جاده خاکی است تا باغ سنگی. باغی که حدود صد درخت دارد. بعضی از درختان تنه هایی ضخیم و سنگ هایی بزرگ دارند و بعضی دیگر تنه های باریک و سنگ های کوچکتر. دراین باغ هیچ اثری از سرسبزی نیست اطراف باغ هم حصار ندارد و از درون باغ می توان کوه هایی که در فاصله چند کیلومتری وجود دارد را ببینیم.

باغ سنگی، در تمام فصول سال میوه دارد و درختان آن نیازی به آبیاری ندارد و خشکسالی بر این باغ بی تاثیر است و تنه درختان این باغ چوب های خشک شده درختان هستند و میوه هایش، سنگ های بزرگی که به وسیله سیم هایی به درختان آویزان شده اند.



در کنار باغ سنگی ، باغ دیگری وجود دارد که اطراف آن حصارکشی شده است و آن را از باغ سنگی جدا می کند. این باغ برخلاف باغ سنگی، سرسبز است. میان این باغ حوض بزرگی است و موتور برقی که آب را از اعماق زمین به بیرون می کشد. اطراف حوض درختان سرسبز و در میان درختان، درخت چنار بزرگی است که توجه هر بیننده ای را ناخودآگاه به خود به جلب می کند. خوشه های گندم و جو که زیر درختان به زیباترین شکل خودنمایی می کند. این باغ جایی است که خانواده «خان» در آن زندگی می کنند.

وارد باغ سبز می شویم عروس «درویش خان»، ما را به داخل خانه دعوت می کند. خانه آنها سه اتاق است که به ردیف کنار هم قرار گرفته، پشت اتاق، آغل گوسفندان است و در کنار آغل، سگی با جثه ای بزرگ خوابیده. صدای قدقد مرغ و قوقولی قوقوی خروس ها سکوت آنجا را می شکند.

همین که وارد اتاق وسط می شویم، چشممان به عکس های «درویش خان» که به دیوار نصب شده است می افتد.

در یکی از عکس ها درویش خان درحالی که چوب دستی اش را روی شانه اش گذاشته ، روی شاخه یکی از درختان که سنگ بزرگی از آن آویزان است، ایستاده. این عکس، در یکی از صحنه های فیلم باغ سنگی گرفته شده است.

فیلمی که در سال ۱۳۵۴ هجری خورشیدی، «پرویز کیمیاوی» با عنوان باغ سنگی، با بازیگری درویش خان و مردم روستای بلورد ساخت. این فیلم در جشنواره برلین جایزه «خرس نقره ای» را به خود اختصاص داد و حتی «درویش خان» هم از سوی آلمانی ها چند بار برای سفر به آلمان دعوت شد اما با تصمیم کیمیاوی سفر منتفی شد.

آقای کیمیاوی معتقد بود چون «شهر برلین پر از مجسمه های بزرگ و ساختمان های مجلل است. اگر درویش خان اینها را ببیند، دیگر ارزش کار خودش در ذهنش از بین می رود.»

تنها عروس «خان»، اسمش «فاطمه» است و ۴۰ سال سن دارد. زنی لاغر و بلند قد و خوش چهره. «خان» یک فرزند بیشتر نداشته آن هم «حسن خان» شوهر فاطمه است. «خان» پسری دیگر هم به نام «حسین» داشته که در اثر تصادف فوت کرده است. همسر «خان» هم ۲۰ سال قبل فوت کرده و «خان» با حسن تنها فرزندش زندگی می کرد.

فاطمه، عروس «خان»، این روزها و بعد از اینکه «درویش خان» یعنی خالق باغ سنگی در ۱۸ فروردین ماه ۱۳۸۶ در سن ۸۳ سالگی در گوشه باغش آرام گرفت، راهنمای اصلی داستان های این باغ است.

داستان باغ سنگی

فاطمه می گوید: «خان مردی با قدی حدود ۱۸۰ سانتیمتر، چهارشانه با ریشی بلند، مهربان و مردم دوست بود.»

او حرف هایش را ادامه می دهد: «ساختن این باغ در واقع اعتراضی بود به شاه به خاطر اصلاحات ارضی. چون شاه تمام زمین های درویش خان را که یکی از زمین داران بزرگ «ایل بچاقچی» یکی از بزرگترین ایل های استان کرمان بود از او گرفت و به کشاورزان داد.»

بعد از اینکه شاه املاک درویش خان را از او می گیرد، تنها ملکی که برایش می ماند، میاندوآب بوده است که بعدها به باغ سنگی تغیر نام می یابد.

عروس «خان» می گوید: «گرفتن زمین ها، خان را بسیار عصبانی می کند و از آنجا که او کر و لال بود و نمی توانست ناراحتی اش را ابراز کند تنها با گریه ناراحتی اش را نشان می داد. تا اینکه یک شب خان ساختن باغ سنگی را در خواب می ببیند و از فردای همان روز شروع به ساختن باغ سنگی می کند.»

فاطمه داستان ساخت باغ را ادامه می دهد: «درویش خان سنگ های سوراخ شده را شب در خواب می دید و فردای همان شب آنها را در کوه پیدا می کرد. اما چون فاصله کوه تا باغ چهار تا پنج کیلومتر بود، آوردن سنگ های بزرگ گاهی دو ماه طول می کشید. البته بعضی از سنگ ها هم کوچک تر بودند و آنها را بار شتر یا الاغ می کرد و با خودش می آورد.»



برخی از مردم محلی و روستاییان فکر می کنند که «خان» سنگ ها را خود سوراخ می کرده است. «ماشاءالله»، یکی از روستائیان که ۹۰ سال سن دارد و کارش چوپانی است می گوید: «من تمام کوه های اطراف باغ سنگی و بلورد را مانند کف دستم می شناسم و ۷۰ سال دراین کوه ها بودم حتی یک بار هم یک سنگ سوراخ آن هم به این بزرگی ندیده ام.»

البته تاکنون بررسی های دقیقی و کارشناسی در مورد نحوه ساخت این باغ صورت نگرفته است و حتی «یزدی»، کارشناس میراث فرهنگی هم می گوید: «ما تمام روایت هایی که در مورد باغ سنگی وجود دارد را از خانوده خان و روستائیان شنیده ایم.»

«روایت هایی مثل این که خان فردای همان شب که خواب ساختن باغ را می بیند برای چراندن گوسفندانش به بیابان می رود که متوجه می شود چیزی از آسمان به زمین افتاد. نزدیک می رود و می بیند که شهاب سنگی بزرگ است. خان می خواسته سنگ را لمس کند. اما سنگ خیلی داغ بوده و تا سرد شدن شهاب سنگ صبر می کند و بعد آن را با خودش به خانه می آورد.»

خان برای ساخت درختان باغ، گودالی به عمق نیم متر تا یک متر حفر می کرد و بعد چوب درختان خشک شده را درگوال می کاشت. بعد لاستیک های فرسوده را جمع آوری می کرد و می سوزاند و با سیم های که داخل لاستیک جای می داد، سنگ ها را به چوب ها آویزان می کرد.

«علی»، یکی از روستاییان، در مورد شکل گرفتن و کامل شدن باغ می گوید: «بعدها هر اتفاقی که می افتاد خان یک سنگ آویزان می کرد. مثلا وقتی اولین نوه اش به سربازی رفت یک سنگ گرد به نشانه سر تراشیده نوه اش آویزان کرد. یا اگر شخصی از فامیل خان می مرد سنگی آویزان می کرد. هر وقت هم می خواست از آن مرده یادی کند، کنار همان سنگ می رفت.»

او می گوید: «درویش خان، علاوه بر سنگ، چیزهای دیگر هم به تنه درختان آویزان می کرد مثل سر گوسفندانی را که گرگ می درید و یا گرگ هایی را که خودش می کشت. چون زبان نداشت تا از ضرر و زیان ناشی از مردن گوسفندان با کسی صحبت کند با این روش با مردم درد دل می کرد.»

به گفته علی، از شش سال پیش، چون مردم می گفتند اینجا باغ سنگی است یا باغ وحش، درویش خان دیگر اجساد حیوانات را به درختان باغ آویزان نمی کرد.

درویش خان تنها

در آویزان کردن سنگ ها به درختان باغ، «درویش خان» تنها بود و کسی به او کمک نمی کرد.

عروس خان می گوید: «نه تنها اطرافیان به او کمک نمی کردند بلکه خان را هم دیوانه می خوانند. بچه ها در مدرسه حسن (پسر خان) را اذیت می کردند و می گفتند بابایت دیوانه شده است. حسن هم به کار پدرش اعتراض می کرد ولی مادرش می گفت، ناراحت نباش پسرم، روزی همه برای دیدن باغ پدرت به ابنجا می آیند.»



پیش بینی زن «درویش خان»، این روزها به واقعیت تبدیل شده و باغ سنگی بازدیدکنندگان مختلفی را به سوی خود جلب می کند. بازدیدکنندگانی از تمام ایران و کشورهایی مانند پاکستان، فرانسه، آلمان و ایتالیا.

در ایام عید تعداد بازدیدکنندگان ایرانی این باغ به هزار نفر هم می رسد. بازدیدکنندگان خارجی باغ هم که تعدادشان زیاد نیست بیشتر در تابستان به این جا می آیند.

اما با توجه به سنگینی وزن سنگ ها، درویش خان برای ساخت درختان سنگی کار بسیار سختی را انجام می داد.

«اسدالله» یکی ازروستاییان بلورد می گوید: «سه ماه بعد از مرگ خان، یکی از درختان باغ به زمین افتاد و برای برپا کردن آن سه یا چهار نفر کمک کردند تا درخت را به جایش بنشانند. درحالی که تمام درختان این باغ را خان به تنهایی کاشته است.»

درویش خان رقصنده

«درویش خان»، هر وقت از چیزی ناراحت می شد، می رفت کنار درخت هایش و با آنها درد دل می کرد و وقتی هم خوشحال بود، در باغش می رقصید و بشکن می زد و همیشه از خدا تشکر می کرد و با انگشت به آسمان اشاره می کرد و یا سجده می کرد. البته او نماز خواندن بلد نبود اما در نمازهای جماعت با مردم به رکوع و سجده می رفت ولی ذکر نمی گفت.

«درویش خان»، در طول ۸۳ سال عمرش فقط دو بار به مسافرت رفته است. یک بار به دعوت «محمدرضا شاه» و «فرح» پهلوی به جشنواره ای در شیراز دعوت شد و یک بار هم با اتفاق خانواده اش به مشهد رفت. او هیچ وقت باغش را تنها نمی گذاشت.

درویش خان باغش را خیلی دوست داشت و با زبان اشاره می گفت «اگر کسی به درختانم آسیب برساند سرش را می برم و خونش را می خورم.»

نگار طلاپور13/05/2008

Wednesday, March 26, 2008




آل قاورد يا سلجوقيان كرمان

آلِ قاوُرْد، یا سلجوقیان کرمان، سلسله‌ای منسوب به قاوردبن چَغْری‌بیگ‌بن میکاییل بن سلجوق که حدود 150 سال، از 442ق/1050م تا 583ق/1187م بر کرمان و سیستان و بلوچستان و گاه بر فارس و عُمان فرمان راندند.

سابقۀ تاریخی: برخی از مورخان آغاز حکومت قاورد یا قاورت را 433ق/1042م و برخی 442ق/1050م دانسته‌اند. راوندی (صص 104، 105) می‌گوید: پس از آنکه طُغْرِلِ سلجوقی بر بغداد چیره شد، با بزرگان قوم به تقسیم متصرفات سلجوقیان پرداخت و قاورد، پسر بزرگ‌تر چغری بیگ (برادر طغرل)، حکومت طبس و نواحی کرمان یافت. باتوجه به اینکه طغرل در 447ق/1055م بر بغداد چیره شد، روایت راوندی خالی از تسامح نمی‌نماید؛ وانگهی چون ابوکالیجار دیلمی تا 440ق (ابن اثیر، 9/547) یا 442ق (بوسه، 4/259؛ کرمانی، بدایع، 4) زنده بود و کرمان را زیر نگین داشت، سال 433ق نمی‌تواند درست باشد. شاید بتوان گفت که قاورد پیش از استیلای طغرل بر بغداد و در اواخر زدگی کالیجار، یعنی میان سالهای 442 تا 447ق/1050 تا 1055م حکومت کرمان را در دست داشته و طغرل پس از فتح بغداد، فرمانروایی او را به رسمیت شناخته است؛ اختلافات بسیاری که در سنوات حکومت، تعداد و القاب فرمانروایان این سلسله در منابع مختلف هست، ذکر ارقام و نامهای صحیح را دشوار می‌کند، اما باتوجه به قراین تاریخی، چون غالب روایات کرمانی در بدائع الازمان از اقوال دیگر در این‌باره صحیح‌تر به نظر می‌رسد، در مقالۀ حاضر روایت او پایۀ کار گشته، مگر آنجا که دلیلی قطعی و مستند خلاف آن را ثابت کند.

فرمانروایان: از خاندان قاورد 12 تن به این شرح به حکومت رسیدند:

1. عمادالدّین قراارسلان قاورد (حک‍ 442-466ق/1050-1074م). وی در 442ق/1050م به کرمان رفت و بهرام بن لشکرستان را که از سوی ابوکالیجار بویه‌ای بر آنجا امارت داشت به محاصره گرفت. بهرام از ابوکالیجار که در شیراز بود، یاری خواست، اما پیش از رسیدن او میان بهرام و قاورد صلح برقرار شد و بهرام شهر را به او تسلیم کرد و کس فرستاد تا ابوکالیجار را در راه زهر خوراندند و کشتند و ملک کرمان قاورد را مسلّم شد و او در بردسیر، دارالملک آن ایالت، مُقام کد. در 455ق/1063م فارس را از فضل بن حسن معروف به فضلویه گرفت (محمدبن ابراهیم، 13). در 459ق/1067م بر برادر خود الب‌ارسلان سلجوقی شورید؛ و گفته‌اند که چون بی‌اجازت سلطان شیراز را گرفت، او را خوش نیامد و به کرمان تاخت و مقدّم سپاه قارود را بشکست. قاورد به جیرفت گریخت و کس به شفاعت نزد سلطان فرستاد. سلطان او را بخشید و به حکومتش بازگرداند و اقطاعات و اموال بسیار به دخترانش داد. قاورد پس از آن به عمان تاخت و بر آن دیار چیره شد و کسی به نیابت خود در آنجا گمارد. پس از مرگ الب ارسلان (465ق/1073م)، چون خود را سزاوار فرمانروایی می‌دانست. بر ملکشاه جوان تاخت. در کرج 2 سپاه با هم جنگیدند و قاورد شکست خورد و سپس گرفتار شد و به فرمان نظام‌الملک یا ملکشاه خفه‌اش کردند (کرمانی، بدایع، 13؛ همو، چشمان 2 پسرش سلطان شاه و ایران شاه یا توران شاه را میل کشیدند. گفته‌اند که ملکشاه پس از آن حکومت کرمان را به پسران قاورد داد و خلعت فرستاد. مورخان، فرمانروایی قاورد را ستوده و خوشدلی کرمانیان را از او و دادگستریش را یاد کرده‌اند (شبانکاره‌ای، 188، 189)، به آثار عمرانی او در کرمان و سیستان نیز اشارت شده است (محمدبن ابراهیم، 11؛ کرمانی، بدایع، 10).

2. کرمان‌شاه (حک‍ 465-466ق/1073-1074م)، پسر قاورد. قاورد پیش از آنکه برای نبرد با ملکشاه روانه شود، پسرش کرمان‌شاه را به حکومت نشاند و وی سال بعد، پس از مرگ پدر درگذشت. برخی از مورخان، کرمان‌شاه را به عنوان فرمانروا یاد نکرده و در نسب‌نامۀ این سلسله، پس از قاورد، سلطان شاه پسر دیگر او را آورده‌اند. لین‌پول پس از کرمان‌شاه، پسر دیگر قاورد، حسین نام را فرمانروا دانسته است، حال آنکه تواریخ دیگر او را به فرمانروایی یاد نکرده‌اند، زامباور، حسین را مدعی حکومت در روزگار سلطان‌شاه دانسته است. کرمانی در بدایع‌الازمان (ص 16) می‌گوید پس از کرمان‌شاه، امیرحسین را که طفلی خردسال بود، به امارت برداشتند. کار بدین‌سان بود که گهوارۀ او را بر تخت می‌نهادند و بار می‌دادند و دیگر پسران او، در قلاع بودند. مورخان یاد شده با استناد به همین معنی، حسین را پس از کرمان‌شاه در نسب‌نامۀ فرمانروایان این سلسله یاد کرده‌اند.

3. رکن‌الدّین سلطان‌شاه (حک‍ 467-477ق/1074-1084م)، پسر قاورد. سلطان‌شاه در جنگ قاورد با ملکشاه در رکاب پدر بود و چون دستگیر شد، چشمان او را میل کشیدند، اما او نابینا نشد. مردی از حشم قاورد او را از اردوی ملکشاه دزدید و بر پشت خود به کرمان برد. چون کرمان‌شاه که به نیابت از پدر بر آنجا فرمان می‌راند، در آن وقت درگذشته بود، سلطان شاه به تخت نشست. به روایت دیگر، ملکشاه خود حکومت کرمان را به او داد، اما این قول با حملۀ ملکشاه به کرمان سازگار نیست و همان روایت کرمانی صحیح‌تر می‌نماید. یک سال پس از آغاز حکومت سلطان‌شاه، ملکشاه به کرمان لشکر کشید و در بردسیر اردو زد. رسولان در میانه به آمد و شد پرداختند، تا صلح برقرار شد و ملکشاه حکومت او را تأیید کرد و به اصفهان بازگشت. نیز گفته‌اند که مقرر شد نام ملکشاه را در خطبه مقدم بر نام سلطان‌شاه بخوانند. ابن‌اثیر و غفاری قزوینی حملۀ ملکشاه او را به کرمان در 472ق/1079م می‌دانند. سرانجام سلطان شاه پس از 10 سال حکومت درگذشت.

4. محیی‌الدّین عمادالدوله تورانشاه (حک‍ 477-490ق/1084-1097م)، پسر قاورد. وی به هنگام مرگ سلطان شاه در بم اقامت داشت. امرای دولت او را به دارالملک بردسیر آوردند و بر تخت نشاندند. وی 2 نوبت به فارس لشکر کشید. در نوبت اول مغلوب شد و در نوبت دوم آنجا را تصرف کرد. در روزگار او عُمانیان شوریدند و شحنۀ کرمان را بیرون راندند. تورانشاه سپاه فرستاد و عمان را دوباره مسخر ساخت. وی پس از 13 سال حکومت درگذشت. ابن اثیر در شرح رویدادهای سال 487ق/1094م می‌گوید: ترکان خاتون زوجۀ ملکشاه، امیری به نام اُنَر را به قصد ستاندن فارس (وزیری، 88؛ کرمان) از تورانشاه روانه کرد. در اثنای جنگ تیری بر تن تورانشاه نشست، اما لشکریان او پایمردی کردند و انر را گریزاندند. یک ماه بعد تورانشاه در اثر همان زخم درگذشت. مستوفی مرگ او را در 489ق/1096م می‌داند. دربارۀ او گفته‌اند: «بنیاد عدلی و انصافی نهاد که اهل کرمان را حیات تازه آمد... و چندان خیر و صدقات فرمود که درویش در کرمان نماند» (شبانکاره‌ای، 189، 190).

5. بهاءالدّین ایرانشاه (حک‍ 490-495ق/1097-1102م)، پسر تورانشاه. او مردی بیدادگر و بداعتقاد بود و به کار حکومت نپرداخت و قصد کشتن اتابک نصیرالدّوله کرد، زیرا وی او را از کارهای زشت باز می‌داشت. چند قاضی و عالم را هلاک کرد و قصد داشت در روز آدینه‌ای در جامع شهر، عالمان بزرگوار را مقتول سازد که خبر به شیخ‌الاسلام قاضی جمال‌الدّین ابوالمعالی رسید و او به قتل ایرانشاه فتوا داد. مردم شوریدند، و ایرانشاه کس به نزد قاضی فرستاد و توبه کرد، ولی توبه‌اش مقبول نیفتاد و گریخت و به بم رفت. مردم بم با او درآویختند و مردانش را بکشتند. از آنجا نیز گریخت، ولی در راه لشکریانی که از کرمان به قصد او آمده بودند، وی را گرفتند و هلاک کردند. او 5 سال و به روایتی یک سال حکومت کرد.

6. ارسلان شاه اوّل (حک‍ 495-537ق/1102-1142م)، پسر کرمان‌شاه بن قاورد. پس از قتل ایرانشاه، ارسلان را که از بیم عموزاده‌اش ایرانشاه در دکان کفشگری پنهان شده بود، بیاوردند و بر تخت نشاندند. ارسلان‌شاه در دکان کفشگری پنهان شده بود، بیاوردند و بر تخت نشاندند. ارسلان شاه کیج و مکران و نیز بعضی از سرزمینهای هند را گرفت و سیطرۀ خاندان خود را بر فارس و عمان تجدید کرد و عراق را هم تعرضی رسانید. او را به نیکی بسیار یاد کرده‌اند. وی مدارس و کاروانسراها و بقاع خیر در کرمان احداث کرد. زنی داشت ملقب به عصمت‌الدّین که در کرمان مدرسه و رباط بسیار ساخت و اوقاف او به اوقاف عصمتی معروف بود. وی 42 سال فرمان راند. برخی او را پسر قاورد دانسته‌اند.

7. مغیث‌الدّین ابوالفوارس محمد اول (حک‍ 537-551ق/1142-1156م)، پسر ارسلان شاه اول. او برخی از برادران و برادرزادگان خود را میل کشید و برخی را به قتل رساند یا به زندان افکند. مردی «به غایت خونریز بود، و گویند روزی که کسی را نکشتی، به شکار شدی و گور و آهو زدی و خون ایشان ریختی...»، اما زاهدی عمانی در خدمت او بود که محمد او را تعظیم بسیار کرده، بابا می‌خواند. این زاهد گوید: «یک روز با ملک در سرای او می‌گشتیم. به موشعی رسیدیم که چندِ یک خروار کاغذ همه رقعه بر هم ریخته بود. پرسیدیم که این کاغذها چیست؟ ملک گفت فتوای ائمۀ شرع. هرگز هیچ کس را نکشتم الا که ائمه فتوا دادند که او کشتنی است» (کرمانی، بدایع، 28). با اینهمه، او به ترویج دانش رغبتی داشت (خواندمیر، 2/537) و کتابخانه‌ای در شهر بردسیر ساخت و 000‘5 کتاب در آنجا وقف کرد و مدارس و رباطات و مساجدی در بردسیر و بم و جیرفت بنیاد نهاد.

8. محیی‌الدین طغرل شاه (حک‍ 551-563ق/1156-1168م) پسر محمد اول، برخی او را با طغرل پسر ارسلان شاه اول اشتباه کرده‌اند (شبانکاره‌ای، 191). وی نیز اهل علم را نیکو می‌داشت و کرمان در روزگار او آباد شد. 12 سال حکمرانی کرد و در جیرفت درگذشت. تاریخ وفات او را 564ق/1169م نیز گفته‌اند.

9. بهرام شاه (حک‍ 563-570ق/1168-1174م)، پسر طغرل شاه، در اواخر حکومت طغرل، زمام کار به دست مؤیدالدّین اتابک ریحان بود. او پس از مرگ طغرل، بهرام شاه را به حکومت نشاند. پس از آن میان وی و برادرانش، ارسلان دوم و تورانشاه دوم، بر سر حکومت منازعاتی شد که نزدیک 8 سال به درازا کشید و هرچند گاهی یکی از آن میان بر تخت می‌نشست؛ چنانکه در آن باره کسی گفته است: «در عهد ما هر خوشۀ گندم که می‌آید، پرچمی با خود می‌آورد» (کرمانی، عقدالعلی، 68). پس از آنکه بهرام به حکومت نشست. ارسلان شاه که ارشد پسران و ولیعهد طغرل بود و امارت بم داشت، برادر را به اطاعت خواند، اما بهرام شاه وقعی ننهاد و تورانشاه به فارس رفت و لشکری از اتابک زندگی گرفت و به کرمان بازآمد. بهرام شاه گریخت و به خراسان رفت و تورانشاه بر تخت نشست؛ اما ارسلان از بم بر او تاخت و او را گریزاند و خود بر تخت چیره شد، ولی دیری نپایید که بهرام شاه از خراسان لشکر آورد و او را شکست داد و به عراق گریزاند. ارسلان شاه با سپاهی که از ارسلان بن طغرل سلطان سلجوقیِ عراق گرفته بود، بازگشت و بهرام شاه را محاصره کرد. بهرام به بم رفت، اما باز پیکار شد و بهرام بردسیر را به محاصره گرفت و ارسلان شاه را به یزد گریزاند و خود وارد شهر شد. او یک سال و نیم پس از این واقعه در بردسیر به بیماری استسقا درگذشت.

10. ارسلان شاه دوم (حک‍ 570-572ق/1174-1176م)، پسر طغرل. پس از ماجراهایی که میان وی و بهرام شاه رفت، چون خبر مرگ برادر را شنید، از یزد بیامد و وارد بردسیر شد؛ اما برادرش تورانشاه بر او شورید و او به سیرجان رفت. ارسلان شاه به مقابله برخاست (572ق/1176م) و در اثنای جنگ تیری به پهلویش نشست و از پای درآمد.

11. تورانشاه دوم (حک‍ 572-579ق/1176-1183م)، پسر طغرل. وی پس از قتل ارسلان شاه به سلطنت نشست. در روزگار او غُزها به کرمان و جیرفت حمله‌ور شدند و آنجا را غارت کردند و بر قلمرو آل قاورد چیره شدند. به روایت دیگر ملک دینار سرکردۀ غزان، تورانشاه را فریب داد و رودبار را به اقطاع گرفت و به تدریج بر ملک چیرگی یافت، ولی تورانشاه همچنان بر تخت بوود تا آنکه در 579ق/1183م ظافر محمد امیرک و به قولی رفیع‌الدّین محمد از امرای دولت، او را به قتل رساند.

12. محمد دوم (حک‍ 579-583ق/1183-1187م)، پسر بهرام شاه. ظافر محمد امیرک پس از قتل تورانشاه، محمد دوم را که در زندان بود، بیرون آورد و بر تخت نشاند. اندکی بعد محمد که از او در بیم بود وی را بکشت. محمدشاه زیر نفوذ غزان بر رعیتی بی‌مال و ملکی خراب حکومت می‌کرد (کرمانی، بدایع، 100). در 580ق/1184م در بردسیر قحطی شد و محمد به بم رفت، ولی به والی آنجا سابق علی خیانت ورزید، و او مبارک شاه یکی از شاهزادگان سلجوقی را به پادشاهی برداشت؛ اما در میانه بددلی شد و مبارک شاه به سیستان گریخت و به خدمت غوریان پیوست. شبانکاره‌ای می‌گوید: محمد پیش از رفتن به بم، چون از نفوذ غزان به تنگ آمده بود، به اصفهان رفت و از سلطان ارسلان بن طغرل سپاه گرفت و به کرمان آمد. غزان چند روزی نهان شدند. چون لشکر سلطان بازگشت، غزان باز بر محمد چیره شدند و او این بار به بم رفت. سپاه گرفتن محمد از ارسلان بن طغرل (557-573ق/1162-1177م) نمی‌تواند درست باشد، زیرا اساساً در فاصلۀ سالهای حکومت محمد، ارسلان بن طغرل در قید حیات نبوده است، مگر آنکه مقصود طغرل بن ارسلان باشد. مستوفی این واقعه را پس از گریز محمد از بم می‌داند و اشاره می‌کند که یک سال پس از ورود محمد ــ به مدد لشکر سلطان ــ به کرمان، ملک دینارِ غُز بر او تاخت و کرمان را تصرف کرد و حکومت آل قاورد را برانداخت. محمدشاه ابتدا به فارس و سپس به سیستان رفت و آنگاه به خوارزم نزد خوارزمشاه رفت و قول مساعدت گرفت، ولی توفیق نیافت و از آنجا به غزنین رفت و همان‌جا دگذشت. گفته‌اند که محمد 2 بار به تخت نشست.
بار اول در 570ق/1174م پس از وفات بهرام شاه، و بار دیگر در 579ق/1183م پس از قتل تورانشاه.

مآخذ: ابن اثیر، عزّالدّین، الکامل، بیروت، 1402ق، 10/6، 53، 78، 79، 115، 239؛ بوسه، هربرت، «ایران در عصر آل بویه»، تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه، به کوشش ر. ن. فرای، ترجمۀ حسین انوشه، تهران، 1363ش؛ خواندمیر، غیاث‌الدین، حبیب‌السیر، تهران، 1362ش؛ راوندی، محمدبن علی، راحه‌الصدور، به کوشش محمد اقبال، لیدن، 1921م، ص 140؛ زامباور، ادوارد، نسب‌نامۀ خلفا و شهریاران، ترجمۀ محمدجواد مشکور، تهران، 1356ش، ص 335؛ شبانکاره‌ای، محمدبن علی، مجمع الانساب، به کوشش میرهاشم محدث، تهران، 1363ش، صص 192-193؛ غفاری قزونی، قاضی احمد، جهان‌آرا، تهران، 1343ش، صص 117، 118؛ کرمانی، احمدبن حامد، بدائع‌الازمان فی وقایع کرمان، به کوشش مهدی بیانی، 1326ش، جم‍ ؛ همو، عقدالعلی للموقف الاعلی، به کوشش علی محمد عامری نایینی، تهران، 1356ش؛ لین پول و بارتولد، تاریخ دولتهای اسلامی و خاندانهای حکومتگر، ترجمۀ صادق سجادی، تهران، 1363ش، 1/265، 266؛ محمدبن ابراهیم، سلجوقیان و غز در کرمان، به کوشش محمد ابراهیم باستانی پاریزی، تهران، 1343ش، صص 21، 22، 24، 28، 31، 32، 36، 37، 152-156؛ مستوفی، حمداللـه، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، 1363ش، صص 471-473؛ وزیری کرمانی، احمدعلی، تاریخ کرمان (سالاریه)، به کوشش محمد ابراهیم باستانی پاریزی، تهران، 1340ش، صص 80، 83، 87، 90، 91، 97، 117، 123.

صادق سجادی


Saturday, January 12, 2008


یک کودک 10ساله بخاطر توزیع نامۀ سرگشاده درخصوص زمینخواریها در شهر تورک نشین «سیرجان» از توابع استان کرمان بازداشت شد.

بنا به اخبار رسیده؛ ظهر روزجمعه و پس ازپایان مراسم نمازجمعه سیرجان، مأموران امنیتی، کودکی 10ساله را به اتهام توزیع نامۀ سرگشاده دانشجویان عدالتخواه این شهر در اعتراض به زمینخواریها توسط افراد سودجوی شهرهای اطراف در این شهرستان دستگیر کردند.
این نامۀسرگشاده در ادامۀ انتقادها و اعتراضات دانشجویان و طلاب سراسر کشور به عدم برخورد با زمینخواریهای گسترده، در این شهرستان و بازداشت «حجةالاسلام جهانشاهی» و «مظفری» یکی ازجانبازان جنگ تحمیلی در حالی منتشر شده که تاکنون هیچ تلاشی در جهت توقف این روند از سوی مسئولان ذیربط صورت نگرفته و براساس آخرین اخبار، این کودک پس از طی مراحل مختلف بازجوئی و انگشت نگاری آزاد شده است.
link: http://www.35000000.info/habergoruntule.asp?bolum=1235&katid=48

Sunday, January 06, 2008


کنسرت موسیقی آذربایجانی با اجرای گروه “آذربایجان” در دانشگاه شهید باهنر کرمان



کنسرت موسیقی آذربایجانی با اجرای گروه “ آذربایجان ” در دانشگاه شهید باهنر کرمان برگزار شد . این کنسرت که در روز دوشنبه 3 دی ماه در تالار وحدت دانشگاه برگزار گردید ، با استقبال چشم گیر دانشجویان همراه بود به طوری که بیش از 500 نفر در آن شرکت کرده بودند . با توجه به تعداد کم دانشجویان تورک در دانشگاه شهید باهنر کرمان حضور این تعداد دانشجو نشان از علاقه وافر این دانشجویان به آذربایجان و فرهنگ اصیل و ملی آن دارد . این برنامه توسط کمیته ادبی استاد شهریار این دانشگاه ترتیب داده شده بود . درپایان با اهدای لوح یادبود از استاد دمیرچی قدردانی شد .

http://ustadshahryar.blogfa.com/



آذربایجان اویرنجی حرکاتی

Wednesday, December 05, 2007




کیرمانین شهریار ادبی کمیته سی باغلاندی .

بوگون آذر آیین 14 - چهارشنبه گونو ، شهریار ادبی کمیته سی کیرمان بیلیم یوردوندا حراستین دستورو اساسیندا باغلانیلدی . کمیته نین دبیری هئچ فعالییته ایجازه وئریلمدن ، استعفا وئریبدیر . بو سایین اویرنجی لر نئچه ایلدی کی کیرمان شهرینده تورکی موسیقی کنسرتی و تورک دیلینده کیلاس قویماق حاققیندا شمس تبریزی و شهریار ادبی کمیته سینده چالیشیردیلار .

آذربایجان اویرنجی حرکاتی - کیرمان


Saturday, December 01, 2007




شماره ششم نشریه ی دانشجویان تورک زبان دانشگاه یزد انایوردو منتشر شد.

از وبلاگ ياشاسين تورك ميللتيم، وئبلاگ دانشجويان ترك دانشگاه يزد

این شماره با همکاری اقایان اسلام مصطفوی . حجت اسکندری . وحید حایری . بیژن باقری . حامد ایوز جمادی . سعید فایز پور و

خانمها : راضیه حدادی . سمیه برونوس و الهام منصوری منتشر شد.

در این نشریه :

ایل قشقایی

ترک یا آذری ، کدام صحیح است

بـيو گـرافـي استاد شهـريار

سلجوقلار ایمپراطورو

یاد تورپاغیم

سبلان یگانه مقدس کوه تاریخ

جايگاه زبان توركي و بررسي ان در مقايسه با ساير زبان ها

قدرت و امکانات زبان ترکی آذربایجانی

دونیا دیللری بؤلوملری

جایگاه زن در جوامع ترک

هویت های قومیتی اجزای تشکیل دهنده ی هویت ملی

در مورد تاریخچه زبان ترکی

وجه تسمیهً قیز قلعه سی

سهم زیان ترکی در تلوزیون ایران

لغات

به چاپ رسید.

جهت دانلود می توانید از ادرس های زیر استفاده کنید.

http://www.divshare.com/download/2806045-b45

http://www.divshare.com/download/2806001-18f

http://www.divshare.com/download/2805981-dd1

http://www.divshare.com/download/2805963-e82


Wednesday, November 21, 2007


در مورد زبان طائفه بُچاقچي

مختصراً در اين زمينه شاهد مثالي خدمتتان مي‌آورم كه نشان بدهم، وجود واژگان و ابزار دستوري فارسي تنها در گويش يا زبان هزارگي نيست كه مشاهده مي‌شود، ملل ديگري از جمله طوائفي در ايران وجود دارند كه تركي و فارسي را بصورت مخلوط به كار مي‌برند. از جملهء اينها در ولايتِ "كرمانِ ايران" يك طائفه كوچي ترك وجود دارد به نام "بُچاقچي" كه در قرون گذشته، بنا به دلايل نظامي يا سياسي توسط "نادرشاه افشار"، از "قره‌داغ آذربايجان" ايران كه مردمش تركي غليظ هم صحبت مي‌كنند، به كرمان كوچ داده شدند.

در مورد زبان اين طائفه احمدعلي خانِ وزيري كرماني، مؤلف "جغرافياي كرمان" چنين مي‌نويسد: بُچاقچي ترك‌زبانند،اما تركي‌ كه بيشتر آن پارسي است، مثلا: دو من‌نيم، داشي‌ كتر كه استرم پنج من بغدا بكشم (منبع: ايرج افشار، ايل‌ها، چادرنشينان و طوائف عشايري ايران، ج2، ص696-702) تغيير اين زبان و لهجه آنهم با اين شدت، تنها در طول حدود 270 سال صورت گرفته است!؛ حال براحتي مي‌توان پذيرفت و هضم كرد كه قوم هزاره يا بخش بزرگي از آن كه از تركان يوده اند، پس از سالهاي بسيار طولاني‌تر از ايام ذكر شده براي قوم قبل الذكر، چطور گويش و زبان‌شان، بصورت و شكل و شمايل زبان كامل تركي تا هنوز باقي نمانده است.

Saturday, November 17, 2007


سکه قدیمی ترکه ن خاتون در سیرجان کشف شد

کرمان - خبرگزاری مهر: سکه قدیمی ترکه ن خاتون متعلق به سال 626 هجری قمری در سیرجان کشف شد.

به گزارش مهر از سازمان میراث فرهنگی استان کرمان، سکه قتلغ ترکه ن " ترکه ن خاتون" که متعلق به سال 626 هجری قمری می باشد در شهرستان سیرجان کشف شد.

نمونه طرح این سکه تاکنون کشف نشده است و در هیچ یک از موزه های دنیا وجود ندارد.


ترکه ن خاتون از زنان نامی شهرستان سیرجان بوده است که در زمان خود آثار و ابنیه فراوانی در سیرجان و کرمان بنا کرده است.

روی این سکه عباراتی چون لااله الا الله و محمد الرسول الله و کلمه " پادشاه الوایخان منگو ابا قاان" حک شده است.

Tuesday, November 13, 2007




شعري تركي از شاعر حمزه حمزه اي از تركان استان كرمان
كيرمان´دان بير توركجه قوشوق:

از وبلاگ كرمان-ترك

نشريات دانشجوئي ترك در سراسر ايران، شاخه مستقل و ويژه اي را در تاريخ مطبوعات ترك در ايران و آزربايجان جنوبي تشكيل مي دهند. اين نشريات علاوه بر آنكه به عنوان محفلهاي ادبي مطبوعه، نقش بسيار مهمي در تربيت نسلي از جوانان تركي نويس و تركي خوان دارند، همچنين خلا ان.جي. او و نهادهاي مدني و سياسي مستقل غيردولتي–كه در ايران وجود ندارند و نهادينه نشده اند- را به درجه معيني پر مي كنند.

از ديگر عملكردهاي بسيار ارزشمند نشريات دانشجوئي ترك، ايجاد رابطه و پيوند با گروههاي ترك پراكنده بومي در شهرهائي كه در آنها انتشار مي يابند بويژه در خارج جغرافياي آزربايجان جنوبي، و يا به عبارت ديگر دياسپوراي تركان آزربايجاني در خارج آزربايجان جنوبي و فارسستان است. اين نشريات همزمان با آشنا كردن تركان بومي اين مناطق با وطن مادري آزربايجان و فرهنگ و زبان تركي و مسائل آنها، مي توانند به پلاتفورمي بسيار مساعد براي انعكاس صداي اين تركان فراموش شده و دور افتاده از وطن تبديل شوند.

گله جك، نام يكي از اين نشريات دانشجوئي ترك در كرمان-فارسستان است. در شماره اول سال اول اين نشريه شعري تركي از شاعر ترك آقاي حمزه حمزه اي (حمزه لو) اصلا از ايل افشار درج شده است. در زير اين شعر هم با رسم الخط چاپ شده در اين نشريه و هم به تركي استاندارد در داخل كروشه آورده مي شود. پس از شعر نيز اطلاعات كوتاهي در باره ايل افشار و بخش ترك نشين ارزوئيه در شهرستان بافت استان كرمان-فارسستان داده شده است.

قوشار (شاعر): حمزه حمزه اي، اوروزييه (ارزوئيه)- كيرمان- فارسيستان
ليدا حمزه

آته دن گلديم آنه يه [آتادان گلديم آنايا]
بير زره چن قانه دٶندوم [بير ذرره جه ن قانا دٶندوم]
ياتوم آنه بشرينده [ياتديم آنا ؟ ينده]
بئش آيينده جانه دٶندوم [بئش آييندا جانا دٶندوم]

ظولمتتن گلديم دونيايه [ظولمتدن گلديم دونيايا]
امديم آغيز، توتدوم مايه [امديم آغيز، توتدوم مايا]
آته بنزه وئرده دايه [آتا بنزه ؟ وئردي دايا]
بير طئفل نادانه دٶندوم [بير طيفل-ي نادانا دٶندوم]

اٶنده اوخدئم كلام [اٶنده اوخودوم كلام]
استادمه وئرديم سلام [اوستاديما وئرديم سالام]
صراف اولدوم ايشتن تمام [صرراف اولدوم ايشدن تامام]
درس آليب روانه دٶندوم [درس آليب، روانا دٶندوم]

ايگيرمي اولدوم دلي [ايگيرمي اولدوم دلي]
چاغيرديلر دئديم بلي [چاغيرديلار، دئديم بلي]
توتدوم او قلعه خئيبري [توتدوم او قالا خئيبري]
او رستمه زاله دٶندوم [او روستم-ي زالا دٶندوم]

ائله كي قيرخه يئتيشديم [ائله كي قيرخا يئتيشديم]
مردلرين جمعينه قريشتيم [مردلرين جمعينه قاريشديم]
مردلرينن دئديم، دانشتيم [مردلرينه ن دئديم، دانيشديم]
حٶكمه سولئيمانه دٶندوم [حكيم سولئيمان´ه دٶندوم]

الليسينده دوردو عئينيم [الليسينده دوردو عئينيم]
قوي تا گولسون دلي گيينيم [قوي تا گولسون دلي گٶيلوم]
؟..............؟
؟..............؟

ائله كي آلتميشه يئتيرديم [ائله كي آلتميشا يئتيرديم]
گازسٶز ديشلريم چكتم [گازسٶز؟ ديشلريمي چكديم]
قره تيكلري رنگ اتيم [قارا توكلري رنگ ائتديم]
بير آق رنگ ديوانه دٶندوم [بير آغ رنگ ديوانا دٶندوم]

يئتميشده كيچ ائله ديم [يئتميشده كٶچ ائيله ديم]
ايكي قيچي ايچ ائله ديم [ايچي قيچي اوچ ائيله ديم]
شيرين عٶمري پوچ ائله ديم [شيرين عٶمرو پوچ ائيله ديم]
؟................؟

ايزينده (١٠٠) گتيرين آتيم [يوزونده گتيرين آتيم]
اٶخين قنبر براتيم [اوخويون قنب باراتيم]
هر نه تئزتر گئتديم چاتم [هر نه تئزره ك گئتديم چاتيم]
؟................؟

ياريمنان كينارا توتم [ياريمدان كنارا دوردوم؟]
برمنن بير داشه توتم [بورنومدان بير داشي توتدوم]
شيرين بدني بوياتم [شيرين بدني بوياتديم]
قره استخانه دٶندم [قارا سومويه دٶندوم]

استخانه لر خرد اولدولر [سوموكلر خورد اولدولار]
خردلر قورد اولدولر [خوردلار قورد اولدولار]
قوردلر بيربيرن ينده لر [قوردلار بيربيريني يئديلر]
هانه گلديم، هانه گئتديم [هاياندان ؟ گلديم، هايانا گئتديم؟]

قايناق-منبع: نشريه گله جك
كيرمان طيب بيليملري بيلي يوردو تورك اٶيره نجيلرينين درگيسي. بيرينجي ايل، بيرينجي سايي، ١٣٨٦
نشريه دانشجويان تورك دانشگاه علوم پزشكي كرمان-سال اول، شماره اول، خرداد ١٣٨٦

ارزوئيه: ارزوئيه از توابع شهرستان بافت با جمعیتی بالغ بر ۱۸۰۰۰ نفر در فاصله ۲۵۰ كيلومتري جنوب غربي شهر كرمان فارسستان واقع شده است (همچنين محلي به همين نام در استان اردبيل آزربايجان وجود دارد). شهرستان بافت كه یکی از قطبهای مهم کشاورزی استان کرمان میباشد شامل سه دهستان به نامهای صوغان (سوغان)- وکیل آباد و ارزوئیه به مرکزیت شاهماران میباشد. اقتصاد اين منطقه بر پايه كشاورزي و دامپروري قرار گرفته است. محصولات كشاورزي منطقه عبارتند از خرما، پنبه، انواع غلات شامل گندم - ذرت و انواع صیفی جات.

ايل افشار: طوائف ساكن در استان كرمان فارسستان اساسا ترك بوده و به زبان تركى سخن ميگويندּ ايل افشار يكي از بزرگترين ايلات تشكيل دهنده توده ترك در اين استانند. ايل ترك و آزربايجاني افشار، در بخش جنوبی منطقه وسیعی كه از جنوب غربی رفسنجان در جهت جنوب شرقی تا بزرگراه كرمان - بم امتداد دارد زندگی می كنند. قشلاق زمستانى آنها بلوك ارزويه و يايلاق تابستانى آنها بلوك اقطاعى استּ مركز تجارى و داد و ستد تركان افشار، شهر بافت است.

دامدارى فعاليت اصلى تركان افشاري را تشكيل ميدهدּ آنها همچنين به صنايع دستى ميپردازندּ محصولات دستى ايل افشار داراى كيفيت بسيار بالايى بوده و در تمام ايران شهره اندּ محصولاتى نظير قالى٬ بافته هاى تزئينى ججيم٬ گليم٬ خورجين٬ چنته٬ شيركى٬ نمكدان٬ قاشقدان و ديگر لوازم ضرورى خانه كه توسط مردان و زنان طائفه توليد ميشود منبع درآمد قابل ملاحظه اى براى آنان استּ پشم نرمى كه از گوسفندان آنها بدست ميآيد يكى از بهترينها بوده و داراى شهرت جهانى استּ

اسامی طویف ايل ترك و آزربايجاني افشار در كرمان به نظر نامه نگار از این قرار است: علی قرلو، اشرفلو، قاسملو، پیر مرادلو، ره درازلو، حیدر محمد شاهلو، آمویی، میرجانی، جان قلی اشاقی، فارسی مران، صفی قلی اولادی، ساربانּ محمدعلی خان سدید السلطنه در سفرنامه خود طوایف افشار را چنين ثبت كرده است: حمزه لو، قاسم اولادی، جلاللو، آل كسوا، زرگر، صفی قلی اولادی. طبق همين نويسنده تیره های مستقل ایل افشار از این قرارند: پورممشالو، پیرمرادلو، آقاجان لو، ولیپور، قرایی، میرحسینی، فارسی مدان، میرجانی، قره قویونلو، قره گزلو حمزه خانی، برآوردی، عمویی، غنچه ای، صادقی، رایینی، شهسواری، جامعه بزرگی، مرادی، ساوندر، خبری.


Tuesday, October 30, 2007






درگينين اٶته كي صفحه لريني گٶره بيلمك اوچون بورايا تيخلايين!

درگيني پ.د.ف. بيچيمينده الده ائتمك اوچون بورايا تيخلايين

http://www.galajak85.blogfa.com/8603.aspx





نشریه مستقل تورکی _ فارسی دانشجوئی دانشگاه علوم پزشکی کرمان ( گله جک) منتظر همکاری کلیه علاقمندان به ادبیات و فرهنگ تورک در چاپ و انتشار دومین شماره نشریه می باشد. آللاه دئیه ن اولسا.

سیزین یاردیملاریزی گوزله ییریک.

http://www.galajak85.blogfa.com/






فتح بزرگترین قله ایران مرکزی به مناسبت سالگرد نهضت سبز آزربایجان

دانشجویان تورک دانشگاه یزد در اقدامی به یاد ماندنی در هفته اول تیر ماه به قله ۴۰۵۰ متری شیر کوه یزد صعود کردند.

در این صعود کوهنوردانی متشکل از تورکان (آزربایجانی- قشقایی-و تورک سونقر کرمانشاهی ) حضور داشتند . در این صعود دانشجویان تورک دانشگاه یزد در طی مباحثی با مسایل روز دنیای تورک آشنا شدند . این دانشجویان با نشاندادن نماد بوزقورد همبستگی خود را با تورکان آزربایجان نشان دادند.

یاشاسین شرفلی تورک میللتیم





پیروزی قاطع تیم تناب کشی آزربایجان

مسابقات ورزشی درون دانشگاهی دانشگاه یزد از هفته سوم اردیبهشت ماه با پیروزی قاطع تیم تناب کشی آزربایجان که نفرات این تیم متشکل از ترکان آزر بایجانی، قشقایی و ترکان غیور خوراسان بود شروع شد. در طی برگذاری این مسابقه فریاد های یاشاسین ازربایجان از هر گوشه ای به صدا در امد حتی دانشجویان غیر ترک نیز به تشویق این تیم که برای اولین بار در مقابل تیم های الوار و اکراد یاغی به پیروزی رسیده بود پرداختند

در این مسابقات ۱۲ تیم تناب کشی شرکت کرده بودند و تیم آزر بایجان با اقتدار تمام تمامی رقیبان خود را از پیش رو برداشت .

یاشاسین شرفلی تورک میللتیم




شماره پنجم نشریه ی دانشجویان تورک زبان دانشگاه یزد انایوردو منتشر شد.

--------------------------------------------------------------------------------


دربردارنده ی:

معرفی ایل قشقایی
مسجد جامع اورمیه
زبانها
سهند(۱۳۵۸-۱۳۰۱)
بابک کیست؟
تاریخ تورکان و زبان تورکی
موسیقی مردم آزربایجان
بازار تبریز
اولین هادر تاریخ ایران
GaDiM AZARBAYCAN XALQ RAQSLARi - رقص فولکلوریک، قدیمیترین فرم رقص
در باره ادبیات تورکی
کتاب ده ده قورقود
و از عاشیق بیشتر بدانیم...........

این شماره با همکاری اقایان مصطفوی، فائزپور، حائری، باقری، اله یاری، عیوض جمادی پور زمانی، اسکندری و خانمها ممقانی، محمد رضایی، محمدی پور، وزیری منتشر گردید.




جلوگیری از برگزاری جلسه معارفه دانشجویان تورک دانشگاه یزد

یکی از دلایل افسردگی دانشجویان غیر بومی و جدید الورود دوری از موطن و خانواده و عدم اشنایی با محیط جدید بوده که ایجاد جلسات معارفه باعث اشنایی دانشجویان جدید الورود با هم وطنان و همزبانان و تطبیق بهتر در محیط جدید می شود که متاسفانه به لطف رئیس دانشگاه امسال برگزاری جلسات معارفه اقوام دانشگاه یزد ممنوع و حرکتی جدایی طلبانه عنوان شد.

یاشاسین تورک میللتیم


Thursday, October 11, 2007




بیات

قبیلة ترک از قبایل بیست و دوگانة اغز (غز * ) پراکنده در ایران افغانستان ترکمنستان ازبکستان جمهوری آزربايجان ارمنستان ترکیه سوریه و عراق . واژة بیات که به صورت «بایات » هم ضبط شده به معنای بادولت و پرنعمت است . اصل این قبیله در نسبنامه های افسانه ای ترکان به «بای آت » پسر دوم گون خان پسر اغوزخان می رسد (رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 39 حمدالله مستوفی 1362 ش الف ص 566 تاریخ قزلباشان ص 24 قائم مقام ص 403). قبیلة بیات همچون سایر قبایل بزرگ ترک علامتی مخصوص داشته که شکل آن در منابع متفاوت است (کاشغری ص 172 رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 40 اوزون چارشیلی ج 1 ص 113). بیاتها طبق بعضی اخبار از روزگاران قدیم و پیش از مهاجرتهای گستردة خود به غرب آسیا در اطراف رودخانة قراموران یا بنابر ضبط حمدالله مستوفی (1362 ش ب ص 218) قارامران واقع در شمال چین می زیسته اند (قائم مقام همانجا). از اشارات جامع التواریخ برمی آید که گروههایی از این قبیله مشهور به «بایاوت » دهها سال پیش از آغاز سلطنت چنگیزخان در زمرة طوایف مغول درآمده بودند. اینان در تقسیم بندی قومی مغولان از جملة طوایف درلگین بودند که معرف مغولان عام و بی اصل و نسب است . دو شعبة معروف این طایفه «جدی بایاوت » و «کهرون بایاوت » بودند. اولی نام خود را از رودخانة جدی مغولستان اخذ کرده و دومی به دلیل زندگی در صحرا به این عنوان موسوم شده بود. اینان در لشکرکشیهای چنگیزخان و هولاکوخان به ایران شرکت داشتند (رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 111ـ112 136ـ 138).

در قرون ششم و هفتم یک طایفة بزرگ ترک به نام «بیاووت » در صحرای خوارزم می زیستند که ظاهرا از طوایف یمک یا کیمک بودند (نسوی ص 38 329). به سبب انتساب ترکان خاتون مادر سلطان محمد خوارزمشاه و انتساب مادر ازلغ (اوزلاغ )شاه ولیعهد سلطان محمد به طایفة بیات امرای این طایفه در دربار خوارزمشاه صاحب نفوذ و قدرت شدند چنانکه قتلغ خان ] بیاووتی [ در رقابتی که بر سر جانشینی سلطان محمد خوارزمشاه پیش آمده بود به جانبداری ازلغ شاه قصد جان سلطان جلال الدین خوارزمشاه را کرد (همان ص 85 ابن خلدون ج 4 ص 754 اقبال آشتیانی ص 44). با این حال نمی توان قاطعانه بیات را با بیاووت و بایاوت یکی دانست . مجتبی مینوی در تعلیقات خود بر سیرت جلال الدین مینکبرنی (ص 329ـ330) تنها به طرح این سؤال قناعت کرده که آیا ارتباطی بین بیات و بیاووت هست یا نه . بعضی از پژوهشگران در سالهای اخیر تصریح کرده اند که «بایاوت »ها نه از قبایل مغول که همان بیاتهای ترک اند (قفس اوغلی ص 165 پانویس 21).

تاریخ ورود قبیلة بیات به فلات ایران چندان روشن نیست اما از برخی منابع تاریخی برمی آید که این مردم ظاهرا در اوایل قرن پنجم و مقارن حملات غزان و سلجوقیان در فلات ایران پراکنده شده و در مسیر کوچ نظامی خود تا صحاری شام و سواحل مدیترانه پیش رفته اند. در این پیشرویهای پرماجرا گروههایی از این قبیله بتدریج در بعضی نواحی خراسان بزرگ عراق عجم کردستان و لرستان استقرار یافتند. چنانکه خبر انتصاب امیرسنقر بیاتی (مقتول 511) به نیابت حکومت بصره از جانب امیر آق سنقر بخاری اقطاع دار این ولایت از سابقة دراز حضور بیاتها در ایران و عراق عرب حکایت می کند (ابن خلدون ج 4 ص 93). استقرار قبیلة بیات در بعضی نواحی غربی ایران پس از چندی به تشکیل دولت محلی کوچکی در اراضی میان لرستان کوچک و عراق عرب انجامید اما خصومت حاکمان بیات و اتابکان لر سرانجام به انقراض حکومت بیات منجر شد و اتابک شجاع الدین خورشید شاه حاکم لرستان که از دست اندازیهای مکرر ترکان بیات به متصرفات خویش خشمگین بود بر سر آنان تاخت . در نتیجه آخرین حاکم بیات هزیمت یافت و قلمرو او که به ولایت بیات مشهور بود به تصرف سپاه خورشیدشاه درآمد (حمدالله مستوفی 1362ش الف ص 553 معین الدین نطنزی ص 54 ـ 55 بدلیسی ص 60). نام ولایت بیات در قرون بعد نیز در منابع دیده می شود. عطاملک جوینی در نیمة دوم قرن هفتم در گزارش کوتاهی راجع به اشتغالات دیوانی خود در تاریخ جهانگشای از برانداختن باجهای قدیم بلاد تستر و بیات سخن گفته است (ج 1 ص 25). نام ولایت بیات در اواخر قرن هشتم در ردیف نامهای ولایات معتبری چون بغداد عراق عرب خوزستان و لرستان قرار گرفت (شمس منشی ج 2 ص 170ـ171). در قرون بعد نام این ولایت بر حوزة محدودی اطلاق می شد که مشهورترین ناحیة آن قلعة بیات بر سر راه دزفول و عراق عرب بود (نویدی ص 101). نادرشاه هنگامی که از عراق عرب به سوی خوزستان می رفت تا شورش محمدخان بلوچ را سرکوب کند بر سر راه خود در این قلعه توقف کرد (استرآبادی ص 223). ویرانة این قلعه امروزه در کشور عراق برجاست (لسترنج ص 69ـ70).

مشیرالدوله تبریزی (متوفی 1279) در شرح مأموریتش برای تشخیص و تعیین مرزهای ایران و عثمانی «قریة بیات » را از توابع پشتکوه لرستان دانسته و از پراکندگی بیاتها در توابع شوشتر و دزفول خبر داده است (ص 102).

میدان فعالیت سیاسی طوایف بیات در تاریخ ایران محدود به پشتکوه لرستان نبود گروههایی از اینان در جنگهای شیخ ابواسحاق اینجو (متوفی 758) و امیر مبارزالدین محمد مظفری (ح 700ـ 765) شرکت داشتند (وزیری کرمانی ص 384ـ385). در حکومت زندیه نیز بیاتها صاحب نفوذ بودند و مهر علی خان بیات اسلاملو از جمله بزرگان شیراز در زمان کریم خان زند و علی مرادخان زند بود (غفاری کاشانی ص 165 188 191 476). بیاتهای شیراز که تا اوایل قرن چهاردهم در یکی از گذرهای محلة اسحاق بیگ به خریدوفروش اسب اشتغال داشتند احتمالا بازماندگان طوایف چادرنشین بیات فارس بودند که بتدریج از شیوة زندگی پدران خود دست کشیده و یکجانشین شده بودند (فسائی ج 2 ص 919).

جمعی از بیاتها که در پایان مهاجرت طولانی خود به آناطولی و شام رسیده بودند در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم به قره عثمان فرمانروای آق قوینلوها پیوستند و ظاهرا در جنگ وی با امیر چکم والی شام شرکت کردند (طهرانی ص 60 64 65 روملو ج 11 ص 27ـ30). پس از انقراض سلسلة آق قوینلو بسیاری از طوایف تشکیل دهندة آن اتحادیه از جمله طایفة بیات به دولت صفوی پیوستند ( تاریخ قزلباشان ص 8 21ـ29 هینتس ص 96). احتمالا بسیاری از طوایف خاک آناطولی را ترک گفته و به ایران آمده اند اما آثار آنان هنوز در بعضی روستاهای آناطولی و شام برقرار است ( ایرانیکا ذیل ماده ). این گروه از طوایف بیات را بعدها قره بیات نامیدند تا از بیاتهایی که از قبل در ایران می زیستند متمایز شوند. بر همین اساس طوایف بیات ایران را آق بیات یا بیات مطلق می خواندند (قائم مقام ص 403ـ404). ظاهرا تیرة شام بیاتی از تیره های تشکیل دهندة ایل قاجار (خورموجی ص 3) و از بیاتهای شام یا قره بیاتها بوده که پس از استقرار در آزربايجان به طوایف قاجار پیوسته است . بزرگان این طایفه از جمله امرای دربار فتحعلی شاه به شمار می آمدند (قائم مقام همانجا).

پیش از تشکیل دولت صفویه چندین طایفة چادرنشین ترک و مغول در دشتهای قزوین و ری و شهریار به سر می بردند (فریومدی ص 344 اولیاءالله ص 192ـ194 مرعشی ص 44). هر چند نام طوایف بیات در منابع اخیر نیامده است اما به نظر می رسد که این طوایف پیش از دولت صفوی در قسمتهایی از لرستان و عراق عجم سکونت داشته اند. این احتمال از آنجا تقویت می شود که شاه اسماعیل اول (حک : 905ـ930) در همان سالهای نخست سلطنت خود پس از آنکه آزربايجان و شیروان را از تصرف دولت عثمانی خارج کرد و آن نواحی را تحت حکومت خود درآورد جمعی از این طوایف را از عراق ] عجم [ به شابران و دربند تبعید کرد (باکیخانوف ص 93). بعدها بزرگان این طوایف با دربار روسیه پیوند یافتند و در جلب حمایت روسها کوشیدند (همان ص 165).

رؤسای طوایف بیات عراق عجم که ظاهرا بزرگترین گروه از طوایف بیات مطلق یا آق بیات به شمار می آمدند در سالهای سلطنت شاه طهماسب اول (930ـ984) از جمله بزرگان دولت صفوی محسوب می شدند. سلیمان بیگ و برادرش حسن بیگ یوزباشی قورچیان بیات پیش از اینکه به سبب رفاقت با اسماعیل میرزا پسر شاه طهماسب اول مغضوب شوند از امرای بزرگ و مقرب شاه صفوی بودند (نویدی ص 111 تاریخ قزلباشان ص 24). حتی صدماتی که شاه صفوی بر این طوایف وارد آورد مانع از اطاعت و خدمتگزاری آنان نشد. هنگامی که القاص میرزا برادر شورشی شاه طهماسب با حمایت سلیمان قانونی پادشاه عثمانی از عراق عرب تا قم پیش آمد جمعی از طوایف بیات عراق عجم که در حدود قم می زیستند به مقابله با القاص میرزا شتافتند. جنگجویان این طایفه در جنگ مغلوب و به دستور القاص میرزا کلیة اسرای طایفة بیات اعدام شدند ( عالم آرای شاه طهماسب ص 109). طوایف بیات عراق عجم همچنین مدتی در ملازمت و خدمتگزاری سلطان مصطفی میرزا پسر شاه طهماسب بودند. سلطان مصطفی میرزا که از دوستداران سلطنت برادر خود سلطان حیدر میرزا بود پس از قتل برادر به دست هواداران اسماعیل میرزا برادر دیگر خود به امیدنجات به میان طایفة بیات گریخت . حاجی اویس بیگ بیات حاکم طایفه که در ظاهر پذیرای شاهزادة متواری شده بود بازداشت محترمانة او را به قزوین اطلاع داد و پس از ورود شاه اسماعیل دوم (حک : 984ـ 985) به قزوین او را به حضور شاه رسانید (اسکندرمنشی ص 143 منجم یزدی ص 29ـ30 حسینی استرآبادی ص 55). در اوایل سلطنت شاه عباس اول (995ـ 1037) که حکومت قلمرو علیشکر ـ همدان ـ به محمد باقر میرزا پسر خردسال شاه عباس تفویض شد اغورلو سلطان بیات حاکم طایفه بیات و نواحی کزاز و کرهرود به نیابت از او به حکومت همدان رفت . اما شاهوردی خان لر حاکم لرستان کوچک که از مدتها قبل قصد تصرف بعضی مناطق تابعة همدان را داشت قلت یاران اغورلوسلطان را مغتنم شمرد و به بروجرد مقر او حمله برد. در این جنگ اغورلو سلطان کشته شد و لشکریان بیات متفرق شدند. تا اینکه شاه عباس خود به جنگ شاهوردی خان رفت و پس از شکست دادن او متوجه ایل بیات شد و کلیة مناصب موروثی اغورلو سلطان را به برادر او شاهقلی سلطان بیات تفویض کرد. وی که از تأخیر ایل بیات در امداد به اغورلو سلطان خشمگین بود به خواهش شاهقلی سلطان از مجازات ایل بیات درگذشت و پس از دریافت سه هزار تومان پول و سه هزار کره اسب بیاتی نژاد که همواره مورد توجه قزلباشان بود به قزوین بازگشت (اسکندرمنشی ص 352ـ353 بدلیسی ص 81ـ82 تاریخ قزلباشان همانجا).

گروهی از طوایف بیات دو قرن بعد به آقامحمدخان قاجار (حک : 1210ـ1211) پیوستند و سرانشان در زمرة بزرگان دربار قاجار درآمدند (سپهر ص 26 وکیلی طباطبائی تبریزی ص 373). یکی از مشهورترین بزرگان این طایفه که در عهد ناصرالدین شاه (1264ـ1313) می زیست علینقی خان بیات ملقب به نظام لشکر و صمصام الملک است که از مالکان بزرگ ایران و سرکردة یکی از افواج نظامی آن روزگار بود. فرزندانش به نامهای ذوالفقارخان (صمصام الملک ) و عباسقلی خان (سهم الملک ) همانند پدرشان از بزرگان آن سامان به شمار می آمدند (اعتمادالسلطنه 1367 ش ج 2 ص 1615 وکیلی طباطبائی تبریزی ص 388 453). مرتضی قلی خان بیات * ملقب به سهام السلطان که بارها به وکالت مجلس شورای ملی و یکی دو بار به وزارت و صدارت رسید پسر عباسقلی خان است (بامداد ج 4 ص 69). امروزه تمامی طوایف بیات عراق عجم در محال کزاز و کرهرود و بعضی دیگر از روستاهای اراک سکونت دارند و به زراعت و دامداری روزگار می گذرانند (وکیلی طباطبائی تبریزی ص 388). گروهی دیگر از طوایف بیات که در ماکو به سر می برند از اواخر سلطنت شاه عباس اول در این سامان استقرار یافته اند (اسکندرمنشی ص 793 فرامین فارسی ماتناداران ج 2 ص 507) و یا اینکه در اوایل سلطنت شاه عباس دوم (1052ـ1077) از ایروان به ماکو آمده اند. ریاست این مردم با مصطفی بیگ بیات جد حکام موروثی ماکو بود (نصرت ماکوئی ص 3ـ48). فرزندزادگان مصطفی بیگ در سلطنت قاجاریه و بویژه در صدارت حاج میرزا آقاسی (متوفی 1265) که خود از اعضای طایفة بیات ایروان بود حکومت چندین ناحیه از ایران را در دست گرفتند ( رجوع کنید به همان ص 16ـ 18). شاه عباس دوم در اواخر سلطنت گروههایی از طوایف ترک بیات منطقة قره باغ را به همراه طوایف دیگر به گرجستان انتقال داد. اینان اغلب در اطراف قلعه های اسلام آباد و شاه آباد و نصرت آباد که خود بنا کرده بودند اسکان یافتند. خصومت مذهبی و ستیزه جویی ترکان مهاجر سرانجام سبب جنگ میان آنان و گرجیان شد که در پی آن جمع کثیری از مهاجران ترک به قتل رسیدند (وحید قزوینی ص 288ـ289).

گروهی دیگر از طوایف بیات در کردستان عراق عرب سکونت داشتند که شاه طهماسب دوم (حک : 1135ـ 1145) بسیاری از آنان را به حوالی تهران و ساوجبلاغ کرج تبعید کرد (حکیم ص 757). در 1144 نیز نادرشاه که هنوز وکیل السلطنة شاه طهماسب دوم بود پس از اینکه کرکوک را به تصرف در آورد گروهی دیگر از این مردم را به خراسان تبعید کرد. اینان به روایتی به هرات رفتند و به روایت دیگر به طوایف بیات نیشابور پیوستند (استرآبادی ص 193 مروی ج 1 ص 254). طوایف بیات منطقة کرکوک در اوایل قرن حاضر مشتمل بر هفت طایفه بودند که در بیست و چند روستا نزدیک جبل حمرین و قره تپه به سر می بردند (ادموندز ص 303). نادرشاه همچنین در دورة سلطنت خود گروههایی از طوایف بیات و افشار و جوانشیر و شاهسون و بختیاری را به افغانستان تبعید کرد. اغلب اینان که در کابل اسکان یافتند با عنوان عمومی قزلباش نامیده می شدند. بزرگان این مردم تا سالهای سلطنت امیر عبدالرحمان خان عهده دار بعضی مناصب و مقامات مهم اداری و لشکری افغانستان بودند (فیض محمد ص 143ـ144). محلة قزلباش کابل یادگاری از همین مردم است .

گروه دیگر از طوایف بیات ایران که قدمت و سابقة حضور آنان در ایران به قبل از قرن دهم می رسد طوایف بیات نیشابورند که به قره بیات شهرت داشتند. وجه تسمیة قره بیاتها و تاریخ دقیق ورود آنها به خراسان روشن نیست . تشابه عنوان این طوایف با قره بیاتهای شامی این گمان را تقویت می کند که اینان احتمالا شعبه ای از قره بیاتهای شام بوده اند که پیش از قرن دهم به خراسان مهاجرت کرده اند. اما دلیل روشنی برصحت این مدعا در دست نیست تنها احتمال قابل اعتنا اخبار مهاجرت اجباری قره تاتارهای آناطولی است که در آغاز قرن نهم به دستور تیمور لنگ به سوی خراسان و ترکستان حرکت کرده بودند. گروههایی از این مردم هنگام مهاجرت از صفوف مهاجران گریختند و در گوشه و کنار مسیر مهاجرت پنهان شدند. اگر چه دربارة تاریخ ورود این طوایف به خراسان خبری در دست نیست اما از آنجا که اسکندر منشی این طوایف را در شمار طوایف جغتایی آورده است (ص 794) می توان گمان کرد که اینان نیز همانند گرایلیها و جلایرها و جمشیدیها پس از حملات مغولان به خراسان آمده باشند. شهرت و اعتبار این طایفه از سالهای آخر قرن دهم و مقارن اوایل سلطنت شاه عباس آغاز شد و تا اوایل قرن سیزدهم ادامه یافت . در سال 1000 قره بیاتها که از دو سه سال قبل پیشرویهای ازبکان را متوقف کرده و مانع سقوط تعدادی از شهرهای خراسان شده بودند سرانجام تسلیم قوای عبدالمؤمن خان ازبک شدند و بسیاری از بزرگانشان از جمله محمود سلطان پسر باباالیاس به قتل رسیدند اما سال بعد صفویان نواحی اشغالی خراسان را از دست ازبکان خارج ساختند. شاه عباس در ازای خدمات قره بیاتها املاک بزرگان بیات نیشابور را از جمیع مالیاتها معاف کرد و محمد سلطان پسر دیگر بابا الیاس را به حکومت اسفراین گماشت . حکومت اولاد باباالیاس به نیشابور هم کشیده شد و تا پایان سلطنت شاه عباس اول ادامه یافت (همان ص 333 337ـ339 794). طوایف بیات نیشابور در سالهای قدرت نمایی و سلطنت نادرشاه افشار (1148ـ1160) در اغلب جنگهای او شرکت داشتند و حکومت موروثی خوانین بیات بر نیشابور که تا اواسط سلطنت فتحعلی شاه (1212ـ 1250) ادامه یافت در همین سالها شکل گرفت (مروی ج 1 ص 81 109 ج 3 ص 961 1134). پس از قتل نادرشاه بعضی از رؤسای طوایف قره بیات نیشابور با استفاده از فرصت به دست آمده به قدرت نمایی پرداختند و به مقامات و مناصب عالی اداری و لشکری دست یافتند از جملة آنان صالح خان بیات بود که در 1160 از سوی عادلشاه افشار به حکومت فارس منصوب شده بود. وی تا 1168 که به دست شیخعلی خان زند کشته شد به همراه هاشم خان بیات سرکردة فوج بیات شیراز و حاکم فارس تا استقرار قطعی دولت کریم خان زند از جمله عوامل اصلی بحران و ناآرامی اوضاع و احوال فارس بود (مرعشی صفوی ص 121 کلانتر ص 48 فسائی ج 1 ص 583 ـ596). در سلطنت کوتاه مدت سید محمد صفوی متولی آستان قدس رضوی طایفة قره بیات نیشابور متحد او بود و صالح خان بیات با حفظ سمت عهده دار قورچی باشیگری و حاجی سیف الدین خان بیات نایب او بود (مرعشی صفوی ص 131). این طایفه در دفع حملات احمدخان ابدالی پادشاه افغانستان به نیشابور کوشید اما سرانجام در 1164 احمدخان بر نیشابور دست یافت و گروهی از طوایف بیات را به غزنه تبعید کرد (غبار ص 363). بازماندگان این مردم دست کم تا سالهای پایانی سدة سیزدهم در آن نواحی به سر می بردند (ریاضی ص 67 139). حکومت منطقة نیشابور در طول سلطنت شاهرخ افشار و آقامحمدخان و فتحعلی شاه قاجار در اختیار اولاد حسن خان بیات سردار معروف نادرشاه بود. عباسقلی خان بیات مختاری پسر حسن خان و جعفرخان پسر عباسقلی خان و علیقلی خان پسرجعفرخان تا اوایل سلطنت فتحعلی شاه به ترتیب حاکم نیشابور بودند. پس از شکست شورش علیقلی خان بیات و استقرار قدرت فتحعلی شاه در خراسان حکومت نیشابور از دست این خاندان خارج شد و پس از آن نفوذ و قدرت طایفة بیات نیشابور رو به کاستی نهاد و بتدریج از صحنة سیاسی و نظامی خراسان حذف شد. طوایف بیات نیشابور در قرنهای دوازدهم سیزدهم و چهاردهم بتدریج در روستاهای بلوک سرولایت و خرو اسکان یافتند و به زراعت و دامداری مشغول شدند (گلستانه ص 69 ـ71 75 طرب نایینی ص 107ـ 108 حکیم ص 757ـ 758 اعتمادالسلطنه 1362ـ1363 ش ج 3 ص 91 بامداد ج 1 ص 233ـ234 ج 5 ص 132ـ 135 ییت ص 343ـ344). یکی از آخرین قدرت نماییهای بزرگان بیات نیشابور شورش امام وردی خان بیات و پسرانش بود. وی که در آغاز سلطنت ناصرالدین شاه به حکومت نیشابور منصوب شده بود به حسن خان سالار بار پیوست و در جنگهای او با قوای دولتی شرکت جست . پس از پیروزیهای سلطان مراد میرزا حسام السلطنه بر قوای حسن خان سالار بار امام وردی خان از حسن خان جدا شد و شهر نیشابور را تسلیم حسام السلطنه کرد. وی در 1267 بر حاکم شهر یاغی شد و به اتفاق پسرانش در قلعه های حسین آباد و توزنده جان متحصن گردید اما شورش وی در هم شکست و قلاع حسین آباد و توزنده جان ویران شد (سپهر ج 3 ص 47 138).

تا همین اواخر چندین تیره و طایفه چادرنشین بیات در میان ایلات خمسه و قشقایی فارس و همچنین در میان ترکمنهای شمال ایران به سر می بردند (فیلد ص 256 264 کیهان ج 3 ص 80 376 پیمان ص 221 224 233 کتابچة نفوس استرآباد ص 238). غیر از این مردم هزاران خاندان شهری و روستایی دیگر در زنجان و تهران و کرج و شیراز و زرند و کرمان و مشهد و نیشابور و اراک و نهاوند و دیگر شهرهای ایران به سر می برند که با عنوان خانوادگی بیات شناخته می شوند.

منابع : ابن خلدون العبر: تاریخ ابن خلدون ترجمة عبدالمحمد آیتی تهران 1363ـ1370 ش سیسیل جان ادموندز کردها ترکها عربها ترجمة ابراهیم یونسی تهران 1367 ش محمدمهدی بن محمد نصیراسترآبادی جهانگشای نادری چاپ عبدالله انوار تهران 1341 ش اسکندرمنشی تاریخ عالم آرای عباسی چاپ اسماعیل برادران شاهرودی تهران 1364 ش محمدحسن بن علی اعتمادالسلطنه مرآة البلدان چاپ عبدالحسین نوائی و میرهاشم محدث تهران 1367 ش همو مطلع الشمس چاپ سنگی تهران 1301ـ1303 چاپ تیمور برهان لیمودهی چاپ افست تهران 1362 ـ1363 ش عباس اقبال آشتیانی تاریخ مغول : ازحملة چنگیز تا تشکیل دولت تیموری تهران 1364 ش اسماعیل حقی اوزون چارشیلی تاریخ عثمانی ترجمة ایرج نوبخت تهران 1368ـ1370 ش محمدبن حسن اولیاءالله تاریخ رویان چاپ منوچهر ستوده تهران 1348 ش عباسقلی آقا باکیخانوف گلستان ارم چاپ عبدالکریم علیزاده ... ] و دیگران [ باکو 1970 مهدی بامداد شرح حال رجال ایران در قرن 12 و 13 و 14 هجری تهران 1357 ش شرف الدین بن شمس الدین بدلیسی شرفنامه : تاریخ مفصل کردستان چاپ محمد عباسی چاپ افست تهران 1343 ش حبیب الله پیمان توصیف و تحلیلی از ساختمان اقتصادی اجتماعی و فرهنگی ایل قشقایی تهران 1347 ش تاریخ قزلباشان چاپ میرهاشم محدث تهران 1361 ش عطاملک بن محمد جوینی کتاب تاریخ جهانگشای چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی لیدن 1329ـ 1355/ 1911ـ1937 چاپ افست تهران ] بی تا. [ حسن بن مرتضی حسینی استرآبادی تاریخ سلطانی : از شیخ صفی تا شاه صفی چاپ احسان اشراقی تهران 1364 ش محمدتقی حکیم گنج دانش : جغرافیای تاریخی شهرهای ایران چاپ محمدعلی صوتی و جمشید کیانفر تهران 1366 ش حمدالله بن ابی بکر حمدالله مستوفی تاریخ گزیده چاپ عبدالحسین نوائی تهران 1362 ش الف همو کتاب نزهة القلوب چاپ گی لسترنج لیدن 1915 چاپ افست تهران 1362 ش ب محمدجعفربن محمدعلی خورموجی حقایق الاخبار ناصری چاپ حسین خدیوجم تهران 1363 ش رشیدالدین فضل الله جامع التواریخ چاپ بهمن کریمی تهران 1338 ش حسن روملو احسن التواریخ چاپ عبدالحسین نوائی ج 11 تهران 1349 ش ج 12 تهران 1357 ش محمدیوسف ریاضی عین الوقایع : تاریخ افغانستان در سالهای 1207ـ1324 ق چاپ محمدآصف فکرت هروی تهران 1369 ش محمدتقی سپهر ناسخ التواریخ چاپ جهانگیر قائم مقامی تهران 1337 ش محمدبن هندوشاه شمس منشی دستورالکاتب فی تعیین المراتب چاپ عبدالکریم علی اوغلی علیزاده مسکو 1964ـ1976 محمدجعفربن محمدحسین طرب نایینی جامع جعفری چاپ ایرج افشار تهران 1353 ش ابوبکر طهرانی کتاب دیاربکریه چاپ نجاتی لوغال و فاروق سومر تهران 1356 ش عالم آرای شاه طهماسب چاپ ایرج افشار تهران 1370 ش غلام محمدغبار افغانستان در مسیرتاریخ قم 1359 ش ابوالحسن غفاری کاشانی گلشن مراد چاپ غلامرضا طباطبایی مجد تهران 1369 ش فرامین فارسی ماتناداران ایروان 1956 غیاث الدین فریومدی ذیل مجمع الانساب شبانکاره ای چاپ میرهاشم محدث تهران 1363 ش حسن بن حسن فسائی فارسنامة ناصری چاپ منصور رستگار فسائی تهران 1367 ش فیض محمد نژادنامة افغان مقدمه تحشیه و تعلیقه از کاظم یزدانی چاپ عزیزالله رحیمی قم 1372 ش هنری فیلد مردم شناسی ایران ترجمة عبدالله فریار تهران 1343 ش ابوالقاسم بن عیسی قائم مقام منشات قائم مقام فراهانی چاپ بدرالدین یغمایی تهران 1366 ش ابراهیم قفس اوغلی تاریخ دولت خوارزمشاهیان ترجمة داود اصفهانیان تهران 1367 ش محمودبن حسین کاشغری نامها و صفتها و ضمیرها و پسوندهای دیوان لغات الترک ترجمه و تنظیم و ترتیب الفبائی محمد دبیرسیاقی تهران 1375 ش کتابچة نفوس استرآباد در سال 1296 هجری قمری در گرگان نامه به کوشش مسیح ذبیحی چاپ ایرج افشار تهران 1363 ش محمدبن ابوالقاسم کلانتر روزنامه میرزامحمد کلانتر فارس شامل وقایع قسمتهای جنوبی ایران از سال 1142ـ 1199 هجری قمری چاپ عباس اقبال آشتیانی تهران 1362 ش مسعود کیهان جغرافیای مفصل ایران تهران 1310ـ1311 ش ابوالحسن بن محمدامین گلستانه مجمل التواریخ چاپ مدرس رضوی تهران 1356 ش گی لسترنج جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ترجمة محمود عرفان تهران 1364 ش ظهیرالدین بن نصیرالدین مرعشی تاریخ طبرستان و رویان و مازندران چاپ محمدحسین تسبیحی تهران 1345 ش محمدخلیل بن داود مرعشی صفوی مجمع التواریخ چاپ عباس اقبال آشتیانی تهران 1362 ش محمدکاظم مروی عالم آرای نادری چاپ محمدامین ریاحی تهران 1364 ش جعفربن محمدتقی مشیرالدوله تبریزی رسالة تحقیقات سرحدیه چاپ محمد مشیری تهران 1348 ش معین الدین نطنزی منتخب التواریخ معینی چاپ ژان اوبن تهران 1336 ش جلال الدین محمد منجم یزدی تاریخ عباسی یا روزنامة ملا جلال چاپ سیف الله وحیدنیا تهران 1366 ش محمدبن احمد نسوی سیرت جلال الدین مینکبرنی چاپ مجتبی مینوی تهران 1365 ش محمدرحیم نصرت ماکوئی تاریخ انقلاب آزربايجان و خوانین ماکو قم 1373 زین العابدین عبدالمؤمن نویدی تکملة الاخبار : تاریخ صفویه از آغاز تا 978 هجری قمری چاپ عبدالحسین نوائی تهران 1369 ش محمدطاهربن حسین وحید قزوینی عباسنامه یا شرح زندگانی 22 سالة شاه عباس ثانی ( 1052ـ1073 ) چاپ ابراهیم دهگان اراک 1329 ش احمدعلی وزیری کرمانی تاریخ کرمان چاپ محمدابراهیم باستانی پاریزی تهران 1352 ش رضاوکیلی طباطبائی تبریزی تاریخ عراق ( اراک ) چاپ منوچهر ستوده در فرهنگ ایران زمین ج 14 (1345ـ1346 ش ) والتر هینتس تشکیل دولت ملی در ایران : حکومت آق قوینلو و ظهور دولت صفوی ترجمة کیکاووس جهانداری تهران 1361 ش چارلز ادوارد ییت خراسان و سیستان ترجمة قدرت الله روشنی زعفرانلو و مهرداد رهبری تهران 1365 ش Encyclopaedia Iranica، s.v. "Baya ¦t" (by G. Doerfer)

/ علی پورصفر قصابی نژاد/




بهارلو

ایلی ترک متفرق در آزربايجان خراسان کرمان و فارس . به گفتة سرجان ملکم این ایل در اصل شاخه ای از طایفة شاملو * بود «که تیمور آنان را از بلاد شام به ایران آورد» (ج 1 ص 237). هوتم ـ شیندلر نیز بر همین عقیده بود و می گفت که «بهارلوها در فارس به طورکلی به ایل «عرب » معروف اند شاید به علت اینکه از سوریه ] = شام [ آمده اند» (ص 48). اما هیچیک از این دو محقق اسنادی برای تأیید ادعای خود به دست نداده اند. شاید بتوان چنین استدلال کرد که ایل بهارلوی فارس را غالبا به سبب پیوستگی آنان با ایل عرب در اتحادیة ایلات خمسه عرب می خوانند. از سوی دیگر میان ایل بهارلو و ایل قراگزلو * که شاخه ای از ایل شاملو شناخته می شود پیوند نزدیکی وجود داشته است ( د. اسلام چاپ دوم ذیل «قراگزلو»). در 25 کیلومتری شمال غرب میاندوآب روستایی به نام قراگزلو وجود دارد (رزم آرا ج 4 ص 365) که به محل سکونت بهارلوها واقع در شمال غرب مراغه بسیار نزدیک است . در غرب همدان نیز روستاهایی به نام بهارلو و قراگزلو یافت می شود (همان ج 5 ص 60 321). تیره ای از بهارلوهای فارس هم به قراگزلو مشهورند (مصاحبه های شخصی نویسنده با ابراهیم خان بهارلو و امیرآقاخان بهارلو شیراز 1336 ش ).

مینورسکی بهارلو را نام دیگری برای ایل بارانی (یا بارانلو) یعنی ایل سلسلة حکام قراقوینلو می داند که شاخه ای از ایل ایوا (یا یوا کاشغری ج 3 ص 23) یکی از شعبه های اساسی اغز (اغوز/ غز * ) بوده است (مینورسکی 1955 ص 391 د.اسلام چاپ دوم ذیل ماده ). بااینهمه سومر نشان داده است که برای اثبات دلالت نامهای بهارلو و بارانی بر یک ایل گواهی وجود ندارد (ص 23ـ24). در زمان حکومت سلسلة قراقوینلو ایل بهارلو در مجاورت همدان می زیست و این امر باعث شد که مینورسکی این نام را برگرفته از نام دژ بهار در چهارده کیلومتری شمال غربی آن شهر بداند (1955 ص 392 د.اسلام چاپ دوم ذیل ماده ). اما این واقعیت که در سدة دوازدهم قبیله ای به نام بهارلو در آناطولی مرکزی (نیبور ج 2 ص 415) وجود داشته حاکی از آن است که چون نیاکان بهارلوهای ایران به نواحی همدان کوچیدند بخشی از این قبیله در آناطولی باقی ماندند و همچنین نام بهارلو پیش از این کوچ رایج بوده است . بنابر اطلاعات موجود ظاهرا ایل بهارلو هنگامی به اتحادیة عشایر قراقوینلو پیوسته که این اتحادیه به احتمال زیاد در پی تسخیر همدان به دست قرایوسف در 811 تشکیل یافته بود. به هر حال رهبران ایل بهارلو در عهد سلطنت جهانشاه (841 ـ872) به مقامی رسیدند. در آن دوره علی شکربیگ از عشیره بلال یا بولالو ایل بیگی (رئیس ایل ) بهارلو بود. به قول عبدالباقی نهاوندی شکربیگ یکی از تواناترین سرداران قراقوینلو بود و بیشتر نواحی غربی و جنوب غربی ایران در 861 به دست او فتح شد (ج 1 ص 46ـ 49). علی شکربیگ با خاندان قراقوینلو که حکومت را در دست داشتند پیوندهای زناشویی برقرار کرد اما چگونگی این پیوندها هنوز روشن نیست . به گفتة بابر * جهانشاه پاشابیگم دختر علی شکربیگ را به همسری برگزید (ص 49) اما به قول فضل الله روزبهان پسر جهانشاه محمدمیرزا بود که با آن زن ازدواج کرد (مینورسکی 1957 ص 42).

پسر علی شکربیگ پیرعلی بیگ (که گاه شیرعلی بیگ نیز خوانده شده است ) پس از پدر ایل بیگی بهارلو شد. وی یکی از صاحب منصبان جهانشاه بود و هنگامی که جهانشاه در 872 از اوزون حسن آق قوینلو شکست خورد به اتفاق ابراهیم بیگ نوة جهانشاه و چهار یا پنجهزار خانوار بهارلو به تیموریان خراسان پناه برد. در آنجا رهبران تبعیدی وارد خدمت ابوسعید * گورکان (متوفی 873) شدند. ابوسعید بازپسین فرمانروای تیموری بود که کوشید تا دوباره حکومت تیموری را از کاشغر گرفته تا ماوراء قفقاز به چنگ آورد (بابر همانجا). پس از اینکه ابوسعید نیز از اوزون حسن در 873 شکست خورد پیرعلی بیگ و ابراهیم بیگ به سلطان حسین بایقرا (حک : 875ـ912) که فرمانروای تیموری خراسان بود پیوستند. اوزون حسن بارها به حسین بایقرا نامه نوشت و بازگرداندن رهبران تبعیدی را خواستار شد (یکی از این پیامها در استانبول محفوظ است کتابخانة نورعثمانیه 4031 ش 51 مجموعة منشآت گ 3 پ ـ 7 پ ) اما چون پاسخی به اوزون حسن نرسید او سه سپاه به خراسان گسیل کرد (میرخواند ج 7 ص 16ـ17 وودز ص 125). بعدها پیرعلی بیگ از حسین بایقرا برید و به خدمت سلطان محمود سومین پسر ابوسعید درآمد که خود را در حصار شادمان (در تاجیکستان کنونی ) بر اریکة قدرت استوار کرده بود. در آنجا پاشابیگم ـ که بیوه شده و به دنبال برادرش پیرعلی بیگ به تبعید رفته بود ـ با سلطان محمود ازدواج کرد ( بابر همانجا مینورسکی 1957 ص 42).

پس از مرگ اوزون حسن در 882 پیرعلی بیگ کوشید تا دوباره قدرت پیشین خود را در ایران به چنگ آورد پس به اتفاق برادرش بیرام بیگ و یکی از برادران سلطان محمود به نام ابوبکر در رأس نیرویی مرکب از سپاهیان بهارلو و چغتای از راه سیستان و بم به ایالت کرمان حمله کرد. این سپاه عشایری کرمان و سیرجان را که چندان دفاعی از آنها نشد تصرف کرد و سپس به سوی فارس رفت . اما نیروی اعزامی پادشاه جدید آق قوینلو سلطان یعقوب * (حک : 883 ـ 896) آن سپاه را شکست داد. پیرعلی بیگ و بیرام بیگ و ابوبکر خانواده های خود را در سیرجان رها کردند و به گرگان گریختند. در آنجا نیرویی که حسین بایقرا فرستاده بود به آنان تاخت ابوبکر کشته شد و سران بهارلو گرفتار آمدند. آنها پیرعلی بیگ را کور کردند و بیرام بیگ را کشتند (مینورسکی 1957 ص 42ـ43).

پس از پیرعلی بیگ پسرش جان علی بیگ ایل بیگی بهارلو شد (بابر به اشتباه او را یارعلی خوانده است ). وی در بدخشان مستقر شد و در اواخر دهة 900 به خدمت بابر درآمد ( بابر ص 91). جان علی بیگ هنگامی که در 905 به نمایندگی از طرف بابر در ناحیة اندیجان می جنگید سنگی چنان محکم به سرش خورد که ] برای معالجه [ ناگزیر از شکافتن کاسة سر شدند (همان ص 109). با وجود این صدمه ها همچنان در خدمت بابر بود و به دنبال او تا کابل و سپس به هندوستان رفت (همان ص 546).

پسر جان علی بیگ سیف علی بیگ نیز در دربار بابر خدمت کرد پس از مرگ بابر به خدمت همایون (حک : 937ـ 963) درآمد و خود به هنگام مرگ حاکم غزنی بود. پسر سیف علی بیگ بیرام خان (متوفی 968) یکی از دولتمردان مشهور هندوستان در عهد مغول شد. وی خانبابای (محافظ و نگهبان) اکبر و نخستین خان خانان (وزیر اعظم ) او بود. بیرام همچنین دانشمند و شاعری برجسته و از حامیان هنر بود (رجوع کنید به بیرام خان * ).

سلطانقلی قطب الملک ـ ماجراجوی ترک که در 901 سلسلة قطب شاهی را در گلکنده در دکن بنیاد نهاد ـ نیز بهارلو بود (فرشته ص 167). این سلسله در طی تقریبا دو قرن فرمانروایی خود (901ـ 1098) فرهنگ هندی ـ اسلامی بارزی پدید آورد (رجوع کنید به قطب شاهیه * ).

در خلال دورة پس از سقوط قراقوینلوها بهارلوهایی که در غرب ایران مانده بودند بتدریج با چندین طایفة دیگر قراقوینلو در آزربايجان ساکن شدند. ظاهرا آنها با آق قوینلوها همکاری می کرده اند زیرا در 907 که شاه اسماعیل اول صفوی (حک : 905ـ930) در نخجوان به الوند بن یوسف از حکام آق قوینلو حمله کرد کسی به نام حسن بیگ شکر اوغلو از هم پیمانان الوندبن یوسف بوده است (روملوج 12 ص 80ـ81 خواندمیر ج 4 ص 463).

در دورة صفوی بهارلوها نقش عمده ای بر عهده نداشتند. به عقیدة ملکم ایل بهارلو یکی از هفت ایلی بوده است که تکیه گاه اصلی نخستین شاهان صفوی را تشکیل می دادند (ج 1 ص 326) اما هیچ منبع موثقی این ادعا را تأیید نمی کند. حسن روملو (ج 12 ص 211 602) تنها به دو تن بهارلوی سرشناس در آن دوره اشاره می کند یکی محمد بهارلو که در 922 فرمانده دژ بلخ بوده و دیگری ولی بیگ بهارلو که پس از مرگ شاه طهماسب در 984 به اتفاق بسیاری دیگر از سران قزلباش از اسماعیل میرزا برای رسیدن به تاج و تخت حمایت کرده است . از این گذشته در فهرست منجم باشی ـ که شامل نامهای هشت ایل عمدة قزلباش است ـ اسم بهارلوها نیامده است ( تذکرة الملوک ص 194).

امروزه بازماندگانی از ایل بهارلو در ترکیه و روسیه و ایران پراکنده اند. روستایی به نام بهارلو در شهرستان دیار بکر واقع در شرق آناطولی وجود دارد ( > فرهنگ جغرافیایی < ش 46 ص 69). در جمهوری آزربايجان افرادی از ایل بهارلو در ناحیة شوشا و زنگه زور یافت می شوند (ولیلی بهارلو ص 61). سه روستا نیز به نام بهارلو در جمهوری آزربايجان وجود دارد ( > فرهنگ جغرافیایی < ش 42 ج 1 ص 238). گروه دیگری از بهارلوها را می توان در آزربايجان ایران سراغ کرد. دانشمند فرانسوی اوژن اوبن که در 1324/ 1906 در آزربايجان سفر می کرد با بهارلوهایی برخورد کرد که در دشت دیزج رود واقع در شمال شرقی مراغه سکونت داشتند (ص 101). اینان می بایست همان گروهی باشند که شیل پیشتر عدة آنها را به دو هزار خانوار تخمین زده بود (ص 396). امروز این بهارلوها هویت ایلی خود را از دست داده اند و نامشان در هیچیک از فهرستهای ایلات آزربايجان نیامده است . اما منطقه ای که در آن به سر می برند شامل روستاهایی است که نامهایشان بسیار پرمعنی است مانند بولالو نام طایفة اصلی بهارلو در سده های نهم و دهم و آغاچ اری نام طایفة دیگری از قراقوینلوها. در آن حوالی روستاهایی هست به نامهای آلپاوت و بارانلو که نام دو طایفة دیگر از قراقوینلوهاست (رزم آرا ج 4 ص 37 41 72 99). در نقطه ای جنوبی تر (در ناحیة سنندج ) نیز روستایی به نام بهارلو وجود دارد (همان ج 5 ص 60).

در مشرق ایران برخی از بهارلوها در روستای بهارمرز دوازده کیلومتری جنوب درمیان نزدیک مرز افغانستان در جنوب خراسان زندگی می کنند. روستایی به نام بلال نیز در سه کیلومتری شمال غربی همان استان وجود دارد (همان ج 9 ص 60 65). به گفتة حسن فسایی (1312ـ1313 ج 2 ص 310) در خوارزم (خیوه ) نیز ایلی به نام بهارلو وجود دارد.

در استان کرمان عشیرة کوچکی به نام بربهارلو وجود دارد که محل سکونت آنها بین رابر و بزنجان است و در اواخر دورة قاجاریه متشکل از تقریبا چهل خانوار بوده است (فیلد ص 235).

سرانجام باید از ایل بهارلو در فارس یاد کرد. بنابر روایات ایلی این بهارلوها از شمال غرب ایران به این خطه آمده اند (مصاحبه های شخصی نویسنده با ابراهیم خان بهارلو و امیر آقاخان بهارلو شیراز 1336 ش ) اما این واقعیت که یکی از تیره های آنان مشهدلو خوانده می شود دال بر آن است که آنان از جملة بهارلوهایی هستند که پس از برافتادن حکومت قراقوینلو به خراسان گریختند. به عقیدة فیلد آنان در سده های دوازدهم و سیزدهم در فارس مستقر شده اند (ص 216) اما اگر آنها از خراسان آمده باشند این نظر نمی تواند درست باشد. شاید بتوان بربهارلوهای کرمان و بهارلوهای فارس را اخلاف بهارلوهایی به شمار آورد که پس از شکست علی بیگ و برادرش بیرام بیگ از قوای سلطان یعقوب آق قوینلو (در 883) در سیرجان رها شدند زیرا بربهارلوهای سیرجان و بهارلوهای فارس در ناحیه ای درست در جنوب غربی آن منطقه ساکن شده اند.

بهارلوهای فارس تا دهة 1280 کاملا چادرنشین بودند. ییلاق آنان نواحی رامجرد و مرودشت و کمین در شمال شیراز و قشلاق آنها در حوالی داراب و دشت ایزدخواست لارستان ] که بخش حاجی آباد در آن واقع است [ در جنوب شرقی استان فارس بود (فسایی همانجا). شیل شمار آنان را در 1266/ 1849 230 1 خانوار (ص 399) و ابت در 1267/ 1850 دو هزار خانوار تخمین زده است (ص 153). آخرین رهبر مهم آنان ملااحمدخان بزرگی از تیرة احمدلو بود که از 1268 تا 1275 منصب ایل بیگی داشت (فسایی 1312ـ1313 ج 2 ص 310ـ 311). پس از مرگ او کشمکشی خونین برای دستیابی به قدرت رخ داد قتل عامهای مکرری صورت گرفت و تلفات انسانی به حدی زیاد بود که ایل دیگر نتوانست قدرت سابق را بازیابد و افراد ایل چنین تشخیص دادند که دیگر شمارشان چندان نیست که بتوانند در کوچهای طولانی فصلی ـ که بدان خو گرفته بودند ـ شرکت جویند. بهارلوهای بازمانده در قشلاقهای خود سکونت کردند و با تحصیل درآمدی از کشاورزی و شبانی و نیز راهزنی امرار معاش می کردند. پلی که آنان را در فاصلة سالهای 1276ـ1286/ دهة 1860 دیده است می نویسد که ایشان «بسیار شریر و مشتی راهزن اند که با کشتن یکدیگر خود و کدخداهایشان را نابود کرده اند و آنچه از آنان باقی مانده معدودی سوار است که از اینجا به آنجا می روند و در راه خود به هرکس برخورند او را غارت می کنند» (ص 183). در نوشته های وان (ص 97) ویلسون (ص 47) دمورنیی (ص 103) سایکس (ج 2 ص 479) و دیگران ملاحظاتی مشابه مطالب مذکور می توان یافت . وصف راهزنیهای آنها در وقایع اتفاقیه نیز آمده است .

در 1278 ایل بهارلو جذب ایلات خمسه شد. این اتحادیه را والی فارس سلطان مراد میرزا برای مهار کردن نفوذ روزافزون اتحادیة ایلات قشقایی تشکیل داده بود (اوبرلینگ ص 65). ایل بهارلوی فارس در 1311 ش بالغ بر هشتهزار خانوار و متشکل از بیست تیره بود: ابراهیم خانی احمدلو اسماعیل خانی بوربور بکله جام بزرگی جرگه جوقه حاجی ترلو حاجی عطارلو حیدرلو رسول خانی سقز صفی خانی عیسی بیگلو کریملو کلاه پوستی مشهدلو ناصر بیگلو ورثه (کیهان ج 2 ص 86).

از جنگ جهانی دوم (1939ـ 1945) به این سو بهارلوها کاملا یکجانشین شده اند و در تمام سال در دهستانهای فسارود و خسویه و قریة الخیر در بخش داراب به سر می برند (رزم آرا ج 7 ص 88 165 171). به گفتة گرود پزشک انگلیسی که در اواخر جنگ به فارس سفر کرده بهارلوها «سازمان و خصایص ایلی را بسرعت از دست می دهند» (ص 44) «آنان که روزگاری بهترین سوارکاران و هول انگیزترین جنگجویان و راهزنان شرق فارس بودند متأسفانه در نتیجة ابتلا به مالاریا و بیماریهای ناشی از کثافات فزایندة مساکن خود رو به نیستی و انحطاط نهاده اند» (همانجا).

جمعیت ایل در 1336 ش به چهار هزار تن کاهش یافته بود (مصاحبة شخصی با امیر آقاخان بهارلو).

منابع : ابوبکر تهرانی کتاب دیار بکریه چاپ لوگال و سومر تهران 1356 ش غیاث الدین بن همام الدین خواندمیر تاریخ حبیب السیر چاپ محمد دبیرسیاقی تهران 1362 ش حسینعلی رزم آرا فرهنگ جغرافیائی ایران ( آبادیها ) تهران 1328ـ1332 ش حسن روملو احسن التواریخ چاپ عبدالحسین نوائی ج 12 تهران 1357 ش محمد قاسم بن غلامعلی فرشته تاریخ فرشته کانپور 1884 حسن بن حسن فسایی تاریخ فارسنامة ناصری چاپ سنگی تهران 1312ـ1313/ 1989ـ1896 مسعود کیهان جغرافیای مفصل ایران تهران 1310ـ 1311 ش محمدبن خاوندشاه میرخواند روضة الصفا لکهنو 1874 عبدالباقی نهاوندی مآثر رحیمی کلکته 1924 وقایع اتفاقیة : مجموعه گزارشهای خفیه نویسان انگلیس در ولایات جنوبی ایران از سال 1291 تا 1322 قمری چاپ سعیدی سیرجانی تهران 1362 فهرست ذیل ماده

K. E. Abbott، "Notes taken on a journey eastwards from Shira ¨z ... in 1850"، Journal of the Royal Geographical Society ، 27، 1857; Eugةne Aubin، La Perse d'aujourd'hui ، Paris 1908; Ba ¦bur، Emperor of India، The Ba ¦bur-na ¦ma ، English trans. by Annette Susannah Beveridge، London 1969; G. Demorgny "Les rإformes administrative en Perse"، pt. 1، Revue du monde musulman ، 12 (March 1913); EI 2 ، s.vv. "Baha ¦rlu ¦"، (by V. Minorsky)، "Bayra ¦m Khan"، (by A. S. Bazmee Ansari)، "K ¤ara ¦Gخzlد"، (by F. Sدmer)، "K ¤ut ¤b Sha ¦h ¦â" (by R. M. Eaton); Hasan Ibn H ¤asan Fasa ف ¦â، History of Persia under Qa ¦ja ¦r rule ، tr. H. Busse، New York 1972، 208ff.، 219، 221، 307، 336، 340ff.، 360ff.، 363ff.، 387، 388n.، 390، 391 n.، 418; H. Field، Contributions to the anthropology of Iran ، Chicago 1939; O. Garrod، "The nomadic tribes of Persia to-day"، Journal of the Central Asian Society ، 33، 1946; Gazetteer no. 42: U.S.S.R.، 2nd ed.، Washington D. C. 1970; Gazetteer no. 46: Turkey ، Washington D. C. 1960; A. Houtum- Schindler، Eastern Persian Irak ، London 1896; M. S. Ivanov، Plemena Farsa ، Moscow 1961، 50-52; Mah ¤mu ¦d b. Hدseyin Ka ¦ىg ¦ar ¦â، Div a ¦nد Lأgat-it-Tدrk Tercemesi ، tr. Besim Atalay، Ankara 1985-1986; J. Malcolm، The history of Persia ، London 1829; V. Minorsky، "The clan of the Qara-Qoyunlu rulers"، in Mإlanges Fuad Kخprدlد ، Istanbul 1955; idem، Persia in A. D. 1478-1490 ، London 1957; C. Niebuhr، Reisenbeschreibung nach Arabien und andern umliegenden Lجndern ، Copenhagen 1774; P. Oberling، The Qashqa ¦ Ýi nomads of Fa ¦rs ، The Hague، 1974; L. Pelly، "Brief account of the province of Fa ¦rs،" Transactions of the Bombay Geographical Society ، 17، 1963; M. L. Sheil، Glimpses of life and manners in Persia ،London 1856; F. Sدmer، Kara Koyunlular I ، Ankara 1967; P. M. Sykes، A history of Persia ، 3rd ed.، London 1951; Tda ¢kerat al-molu ¦k: a manual of S ¤afavid administration (ca. 1137/ 1725)، ed. & tr. by V. Minorsky، London 1943; M. H. Valili Baharlu، Azerbaycan، cog §rafi، tabii، etnograf i ve iktisadi mدlہhazہt ، Baku 1921; H. B. Vaughan، "A journey through Persia، 1887-1888"، Royal Geographical Society، supplementary papers ، III/2، 1892; A. T. Wilson، South west Persia ... 1907-1914 ، London 1941; John E. Woods، The Aqqoyunlu: clan، confederation، empire ، Minneapolis 1976.

/ اوبرلینگ ( ایرانیکا ) /




بوز ابه

حکمران فارس در دورة سلجوقیان . یکی از امیران منگوبرس والی فارس بود و به نیابت او ادارة امور ولایت خوزستان را در دست داشت . هنگامی که منگوبرس با همدستی سایر امرا بر سلطان مسعود سلجوقی خروج کرد بوز ابه در سپاه او بود. منگوبرس در نبرد کرشنبه دستگیر شد (منابع دیگر محل آن درگیری را «پنج انگشت » نوشته اند) و سپس در 532 به قتل رسید. چون سپاهیان سلطان پس از آن پیروزی به تاراج اردوگاه دشمن پرداخته بودند بوز ابه بر ایشان تاخت و غارتگران را تار و مار کرد. چند امیر نامدار که در لشکر سلطان بودند اسیر شدند و خود سلطان با اتابک قره سنقر که همراهش بود با دشواری بسیار موفق به فرار شد. بوز ابه که از قتل سرور خود خشمگین شده بود به کشتن همة اسیران که پسر قره سنقر نیز در میان آنها بود فرمان داد. سال بعد اتابک برای خونخواهی فرزند خویش به فارس لشکر کشید و شاهزادة سلجوقی را با لقب سلجوقشاه بر تخت نشاند. اما هنوز از بازگشت قره سنقر چندی نگذشته بود که بوز ابه که در آن اثنا به سپیددز (قلعة البیضاء) پناه برده بود بازگشت و سلجوقشاه بی پناه را در 534 شکست داد. سلطان مسعود از آن پس ایالت فارس را ناگزیر در دست او رها کرد. بوز ابه فرصتی یافت که با همدستی دو امیر دیگر یکی عباس حاکم ری و دیگری عبدالرحمان طغان یرک موقعیت خود را محکم کند. سلطان یک چند قیمومت آن امیران را تحمل کرد اما سرانجام با کشتن آن دو امیر خود را از شر آنها خلاص کرد. بوز ابه به جنگ با سلطان برخاست لیکن در 542 در نبرد مرج قراتکین که تا همدان یک روز راه است گرفتار شد و به قتل رسید. از قرار معلوم بوز ابه در ادارة امور شیراز سابقة خوبی از خود به جا گذاشت و به روش همة سرداران و امیرانی که طبق سنتهای عصر سلجوقی تربیت یافته بودند مدرسه ای با موقوفات سرشار بنا کرد. این مدرسه نخست به تعلیم مذهب حنفی اختصاص داشت ولی بعدها در آن گرایش به مذهب شافعی پدید آمد.

منابع : ابن اثیر کتاب الکامل چاپ تورنبرگ لیدن 1851ـ1876 ج 11 فهرست ] فتح بن علی بنداری تاریخ سلسله سلجوقی زبدة النصرة و نخبة العصرة ترجمة محمدحسین خلیلی تهران 1356 ش فهرست [ احمدبن ابی الخیر زرکوب شیرازی شیرازنامه چاپ بهمن کریمی تهران 1310 ش ص 45ـ46 ظهیرالدین ظهیری نیشابوری سلجوقنامه تهران 1332 ش فهرست .

/ کلود کاهن ( د. اسلام ) /





بلغاری نخجوانی،


صلاح الدین حسن از مشایخ صوفیه . اصلا از نخجوان بود. تاریخ ولادتش معلوم نیست ولی از آنجا که وفاتش را در 698 و در 93 سالگی نوشته اند (واعظ کاشفی ج 2 ص 368ـ369) باید در 605 به دنیا آمده باشد. پدرش خواجه عمر نام داشت و از اعیان و تجار بود (همان ج 2 ص 368). به گفتة اقبال آشتیانی (ناصرالدین منشی کرمانی حواشی اقبال آشتیانی ص 123) سی سال و به نوشتة واعظ کاشفی (همانجا) نه سال در بلغار اقامت داشت و نسبت او به بلغاری نیز به همین سبب بوده است .

بلغاری در 23سالگی به اسارت کفار دشت قبچاق درآمد و مدت هفت سال در میان ایشان زیست (همانجا). در سی سالگی و ظاهرا در بخارا پس از حالت جذبه ای که به او دست داد وارد طریقت شد. پس از سه سال اقامت در بخارا به کرمان مهاجرت کرد و 27 سال در آنجا به سر برد (همانجا).

در کرمان مریدان بسیاری از کبار و صغار از ارشاد او هدایت یافتند (ناصرالدین منشی کرمانی ص 44). در آن زمان قتلغ ترکان در کرمان حکومت می کرد که به گفتة ناصرالدین منشی کرمانی (همانجا) به حسن بلغاری ارادت ورزید. بلغاری در اواخر عمر از کرمان به آزربايجان مهاجرت کرد و پس از یک سال اقامت در مراغه به تبریز رفت و در 22 ربیع الاول 698 در همانجا درگذشت و در مقبرة سرخاب به خاک سپرده شد (واعظ کاشفی ج 2 ص 368ـ369).

وی از خدمت مشایخ بسیاری که به گفتة خودش تعدادشان به 28 نفرمی رسیده بهره مند بوده است . نخست نزد سعدالدین حموی و سپس از شیخ شمس الدین محمد رازی اخذ طریقت کرد. سلسلة طریقت محمد رازی با واسطة شیخ حسین سقاء به ابوالنجیب سهروردی می پیوندد (همان ج 2 ص 368 ابن کربلایی ج 1 ص 140ـ141). لذا طریقة او طریقة سهروردیه * بوده است . بلغاری در ایام اقامت در بخارا در خدمت خواجه غریب از صوفیة بخارا بود. از دیگر مشایخ او محمد خسروشاهی بوده است (ابن کربلایی ج 1 ص 140). از جمله مریدان نامی شیخ حسن شیخ عمر باغستانی * بوده است (واعظ کاشانی همانجا). ابن کربلائی در شرح مقامات و احوال شیخ حسن نکاتی از کتاب مقامات او نقل کرده است (ج 1 ص 59 494).

منابع : ابن کربلائی روضات الجنان و جنات الجنان چاپ جعفر سلطان القرائی تهران 1344 ش ناصرالدین منشی کرمانی سمط العلی للحضرة العلیا چاپ عباس اقبال آشتیانی تهران 1362 ش علی بن حسین واعظ کاشفی رشحات عین الحیات چاپ علی اصغر معینیان تهران 1356 ش .

/ د. ج . اسلام /




بچاقچی،

ایل بزرگترین ایل استان کرمان . مذهب آنان تشیع و زبانشان ترکی آمیخته با عناصر فراوان فارسی است ( رجوع کنید به وزیری کرمانی 1353 ش ص 157). «بیچاقچی » در ترکی به معنی سازنده و فروشندة کارد است ( رجوع کنید به ردهاوس ذیل «بیچاقچی »). ابن بطوطه نیز که از اخی احمد بچقچی در سیواس (ج 1 ص 328) و اخی بچقچی در ازاق (آزف ) (همان ج 1 ص 365) نام می برد «بچق » راچاقو و «بچقچی » را منسوب به چاقو دانسته است . ظاهرا نام این ایل از خانواده ای به نام بچاقچی که به ریاست ایل رسیده اخذ شده است زیرا که طایفه و تیره ای به این نام در ساختار اجتماعی ایل دیده نمی شود.

افراد این ایل در مشرق شهرستان سیرجان (در دامنه های کوههای چهارگنبد) در دهستان بلورد و در شهرستان بافت زندگی می کنند و تیره هایی از آن در استان هرمزگان قشلاق دارند. جمعیت کوچندة این ایل در 1366 ش به 415 خانوار (455 2 تن ) می رسید (مرکز آمار ایران ص 13). امروز اهالی ساکن دهستان بلورد عمدتا از بچاقچیها هستند. بچاقچیها از صدسال پیش تاکنون بتدریج آبادی نشین شده اند ولی دسته هایی از آن هنوز چادرنشین اند. مرکز خوانین این ایل در دورة قاجاریه روستای بلورد در 42 کیلومتری مشرق شهر سیرجان بود اما امروز که نظام قبیله ای ایل در معرض فروپاشی است خانها دیگر در رأس هرم قدرت قرار ندارند. با اینهمه هنوز برخی از طوایف استقلال خود را حفظ کرده اند. سابقا بچاقچیها به طوایف متعددی تقسیم می شدند از جمله «راینی »ها (جمعیت کوچنده : 657 خانوار 889 3 تن ) که امروز ایل مستقلی به شمار می آیند. در حال حاضر طوایف این ایل به تیره ها شاخه ها و چادرهایی تقسیم می شوند که هنوز ساختار قبیله ای خود را حفظ کرده اند. از جمله مهمترین این طوایف عباسلو انگلو قراسعدلو سارسعدلو (ساری سعدلو) را می توان نام برد (سازمان برنامه و بودجه ). بچاقچیها درگذشته به پرورش اسب اشتغال داشتند و در سوارکاری مشهور بودند به طوری که در دورة رضاخان واحدهای سواره نظام کرمان از افراد آن ایل تشکیل می شدند (علی رزم آرا ص 147ـ 148). شغل مردان بچاقچی دامپروری و باغداری و کارگری است و زنها به بافتن قالی جاجیم و گلیم اشتغال دارند. نوعی بز شیری رنگ با دست و پای بلند به وزن ـ متوسط ـ 30 کیلو در این ایل پرورش داده می شود که به بز نژاد رایین معروف است و کرک لطیف و مرغوبی دارد که به خارج صادر می شود. در قدیم از این کرک شال کرمانی (شال کاکی ) بافته می شد. چنین بزهایی اغلب در مناطق بافت و رابر پرورش داده می شوند.

از منشأ بوچاقچیها اطلاع چندانی در دست نیست . نام ایل بوچاقچی از دورة قاجار در کتابهای تاریخی آمده است . به نوشتة احمدعلی وزیری اسفندیارخان بچاقچی در 1315 ـ 1317 شهر سیرجان را متصرف شد ولی در آن شهر به قتل رسید (1364 ش ص 833 ـ 839). پس از او پسرش حسین خان در جریان جنگ بین المللی اول (1333) با انگلیسیها به نبرد پرداخت و سواران ایل بچاقچی به یاری وی با پلیس * جنوب ایران درگیر شدند (سفیری ص 108). در 1334/1916 حسین خان بچاقچی در قلعة بلورد به 25 تن از فراریان آلمانی که اسیر ژنرال سایکس بودند پناه داد (همان ص 125). در 1336/1918 بچاقچیها به سرپرستی مرادخان شکوه السلطان رئیس طایفة بچاقچی وارد شهر کرمان شدند (ایران . وزارت داخله ص 158 ـ 160).

در 1322 ش ارتش ایران با حسین خان بچاقچی که طغیان کرده بود وارد جنگ شد و مدت سه ماه با سواران بچاقچی به زدوخورد پرداخت (وزیری کرمانی 1364ش ص 55 پیغمبر دزدان ص 158).

منابع : ابن بطوطه سفرنامة ابن بطوطه ترجمة محمدعلی موحد تهران 1361 ش ایرج افشار سیستانی مقدمه ای بر شناخت ایلها چادرنشینان و طوایف عشایری ایران تهران 1368 ش ایران . وزارت داخله ایران و جنگ جهانی اول : اسناد وزارت داخله چاپ کاوة بیات تهران 1369 ش محمد حسن پیغمبر دزدان پیغمبر دزدان چاپ باستانی پاریزی تهران 1353 ش حسینعلی رزم آرا فرهنگ جغرافیائی ایران (آبادیها) ج 8: استان هشتم (کرمان و مکران ) تهران 1355 ش علی رزم آرا جغرافیای نظامی کرمان تهران 1323 ش سازمان برنامه و بودجه طرح مطالعات جامعة عشایر استان کرمان 1369 ش فلوریدا سفیری پلیس جنوب ایران ترجمة منصوره اتحادیه (نظام مافی ) و منصوره جعفری فشارکی (رفیعی ) تهران 1364 ش مسعود کیهان جغرافیای مفصل ایران تهران 1310ـ1311 ش مرکز آمار ایران سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچنده 1366 نتایج تفصیلی استان کرمان تهران 1369 ش محمد میرشکرائی «بلورد: پایگاه ایل بچاقچی » در ایران . وزارت فرهنگ و آموزش عالی . مرکز مردمشناسی مجموعه مقالات مردم شناسی دفتر دوم ایلات و عشایر تهران 1362 ش اسکارفن نیدرمایر زیرآفتاب سوزان ایران ترجمة کیکاووس جهانداری تهران 1363 ش احمدعلی وزیری کرمانی تاریخ کرمان چاپ باستانی پاریزی تهران 1364 ش همو جغرافیای کرمان چاپ باستانی پاریزی تهران 1353 ش

Sir James W. Redhouse، A Turkish and English lexicon، Istanbul 1978.

/ خسرو خسروی /


Tuesday, October 02, 2007




بچاقچى‌

بُچاقْچى‌، از ايلات‌ بزرگ‌ ترك‌ زبان‌ و شيعى‌ مذهب‌ استان‌ كرمان‌.

نام‌گذاري‌: واژة بچاقچى‌ يا بوچاقچى‌ از واژة بُچاق‌ (صورتهاي‌ ديگر آن‌ بيچَق‌ و بِچاق‌) تركى‌ به‌ معناي‌ چاقو و شمشير، و پسوند نسبت‌ و اتصاف‌ «چى‌» تركيب‌ شده‌، و كلاً به‌ معناي‌ چاقويى‌، سازنده‌ و فروشندة چاقو، نيزه‌ گذار و دشنه‌دار است‌ (ابن‌ بطوطه‌، 297؛ قدري‌، 2/651؛ ميرشكرايى‌، 100-101؛ بهنيا، 9). برخى‌ بچاقچى‌ را مأخوذ از بوچاق‌ به‌ معناي‌ عسل‌ نيز دانسته‌اند (نك: باستانى‌، وادي‌...، 1/428؛ ميرشكرايى‌، 101).

خاستگاه‌ و پراكندگى‌: بنابر گزارشهايى‌ ايل‌ بچاقچى‌ از نسل‌ شخصى‌ به‌ نام‌ علمدار هستند كه‌ به‌ روايتى‌ ابتدا در قره‌داغ‌ آذربايجان‌ و به‌ روايت‌ ديگر در عَلَمده‌ مرند مى‌زيستند. در زمان‌ نادرشاه‌ افشار آنان‌ را از آذربايجان‌ به‌ كرمان‌ كوچاندند (همو، 100؛ وثوقى‌، 179؛ بهنيا، همانجا). نخستين‌ بار ابن‌ بطوطه‌ در سفرنامه‌اش‌ از گروهى‌ پياده‌ و سواره‌ از افراد احمد بجقجى‌ (بچقچى‌)، ساكن‌ در حوالى‌ سيواس‌ و نيز اَخى‌ بجقجى‌ در ازاق‌ (آزف‌ در درياي‌ سياه‌) تركيه‌ نام‌ مى‌برد (ص‌ 297، 326؛ نيز نك: ايرانيكا، .(IV/317 برخى‌ از منابع‌ بچاقچيها را وابسته‌ به‌ ايل‌ افشار و كوچ‌ آنها را همراه‌ با ايل‌ افشار، از آذربايجان‌ به‌ كرمان‌ و در زمان‌ سلطنت‌ شاه‌ طهماسب‌ اول‌ (930-984ق‌) دانسته‌اند (وزيري‌، 198-199؛ به‌آذين‌، 124). اوبرلينگ‌ نيز بچاقچيها را از ايل‌ افشار مى‌داند و به‌ نقل‌ از سالخوردگان‌ اين‌ ايل‌ مى‌نويسد: آنها از ايل‌ افشار زنجان‌ و ري‌ بوده‌اند كه‌ در زمان‌ نادرشاه‌ افشار به‌ كرمان‌ كوچيده‌اند (نك: ايرانيكا، .(I/585

امروزه‌ بچاقچيها در شرق‌ و جنوب‌ شرقى‌ شهرستان‌ سيرجان‌ و در مناطق‌ چهار گنبد، سوخته‌ چالى‌ و بَلْوَرْد زندگى‌ مى‌كنند. دهستان‌ بلورد (بخش‌ مركزي‌ شهرستان‌ سيرجان‌)، محل‌ اقامت‌ خوانين‌ ايل‌ بچاقچى‌ بوده‌ است‌ (وزيري‌، 154؛ فرهنگ‌...، 8/51).

كوچ‌ و اسكان‌: ايل‌ بچاقچى‌ تا چند دهة پيش‌ كوچنده‌ بودند، و پس‌ از آن‌ به‌ تدريج‌ گروهى‌ از آنان‌ يكجانشين‌ شده‌اند. اوبرلينگ‌ به‌ كوچ‌ بچاقچيهاي‌ سيرجان‌ تا 1336ش‌/1957م‌ اشاره‌ دارد ( ايرانيكا،همانجا). ميرشكرايى‌ در پژوهش‌ ميدانى‌ خود در 1355ش‌ در ميان‌ اين‌ ايل‌ در دهستان‌ بلورد به‌ نقل‌ از مطلعان‌ ايل‌ مى‌نويسد (ص‌ 100-101): آنها تا حدود 30 سال‌ پيش‌ كوچ‌رو بوده‌، و امروزه‌ يكجانشين‌ شده‌اند. همو قلمرو كوچ‌ آنها را در زمان‌ كوچندگى‌ در ييلاقات‌ فواصل‌ كوههاي‌ چهار گنبد (در حدود شمال‌ شرقى‌ و شرق‌ سيرجان‌) و قشلاقات‌ عين‌البقر و مراتع‌ اطراف‌ آن‌ (در قسمت‌ جنوبى‌ سيرجان‌) گزارش‌ مى‌كند (نيز نك: راسخ‌، 157). برخى‌ از منابع‌، قلمرو كوچ‌ آنها را ميان‌ استانهاي‌ كرمان‌، فارس‌ و هرمزگان‌ ياد كرده‌اند (ميرشكاري‌، 42؛ فيروزان‌، 29).
بنابر آمار 1377ش‌، 461 خانوار از ايل‌ بچاقچى‌ كوچ‌رو بوده‌اند ( سرشماري‌...،31).

تقسيم‌بندي‌ طايفه‌اي‌: منابع‌ مختلف‌ ايل‌ بچاقچى‌ را ميان‌ 8 تا 18 طايفه‌، 15 تيره‌ و 65 اِيشوم‌ (نك: ادامة مقاله‌) دانسته‌اند. بنابر روايت‌ مطلعان‌، علمدار، نياي‌ بزرگ‌ بچاقچيها، 12 پسر و 2 دختر داشت‌ كه‌ طايفه‌هاي‌ ايل‌ از آنها پديد آمدند (بهنيا، همانجا). مهم‌ترين‌ طوايف‌ ايل‌ عبارت‌ بودند از: اَنكَلو (يا انگلو)، اَرَشلو، عباس‌لو، سوخته‌ چالى‌، سارسعدلو (يا سوار سعيدلو)، شول‌، خُرُس‌لو (يا خَرْسِلو)، نوكى‌ رضوانى‌، رايينى‌ و حلوايى‌ (كيهان‌، 2/95؛ ميرشكرايى‌، 106؛ مجموعه‌...، 104؛ ميرشكاري‌، همانجا؛ نيز براي‌ اسامى‌ طوايف‌ اين‌ ايل‌، نك: بهنيا، 26- 28). در سرشماري‌ 1377ش‌، طايفة رايينى‌، با 747 خانوار، جدا از ايل‌ بچاقچى‌ و به‌ صورت‌ ايلى‌ مستقل‌ و مستقر در استان‌ كرمان‌ در هرمزگان‌ به‌ شمار آمده‌ است‌ ( سرشماري‌،همانجا).

سازمان‌ اجتماعى‌: ساختار اجتماعى‌ و نظام‌ سنتى‌ رده‌بندي‌ ايل‌ بچاقچى‌ از بزرگ‌ترين‌ تا كوچك‌ترين‌ واحد، اينهاست‌: ايل‌، طايفه‌، تيره‌ و خانوار. هر طايفه‌ به‌ چند تيره‌ تقسيم‌ مى‌شود و هر تيره‌ مجموعه‌اي‌ از خانوارهاي‌ بچاقچى‌ را در برمى‌گيرد
. سازمان‌ رهبري‌ و سلسله‌ مراتب‌ قدرت‌ در ايل‌ به‌ ترتيب‌: ايلخان‌ (رئيس‌ ايل‌)، كلانتر يا خان‌ و يا ريش‌ سفيد (رئيس‌ طايفه‌) و كدخدا يا ريش‌ سفيد (رئيس‌ تيره‌) است‌ (براي‌ آگاهى‌ بيشتر، نك: ميرشكرايى‌، 102-103؛ نيز: بهنيا، 47- 48).

كوچك‌ترين‌ واحد اقتصادي‌ - اجتماعى‌ ايل‌ بچاقچى‌ ايشوم‌ ناميده‌ مى‌شود. ايشوم‌ يك‌ واحد دامدار است‌ كه‌ از تركيب‌ توافقى‌ چند خانوار غيرثابت‌ از تيره‌هاي‌ مختلف‌ كه‌ ممكن‌ است‌ با يكديگر خويشاوند باشند، يا نباشند، شكل‌ مى‌گيرد. خانواده‌هاي‌ هر ايشوم‌ در كار دامداري‌ به‌ طور نسبى‌ مستقل‌ عمل‌ مى‌كنند. دامهاي‌ هر ايشوم‌ معمولاً در يك‌ گله‌ جمع‌ مى‌شوند و خانوارهاي‌ ايشوم‌ با يكديگر «شريك‌ گله‌» هستند. امور توليدي‌ و اجتماعى‌ ايشوم‌ عموماً به‌ شكل‌ تعاونى‌ است‌ و هر ايشوم‌ نيز يك‌ سرپرست‌ و اداره‌ كننده‌ به‌ نام‌ «سرايشوم‌» دارد (ميرشكرايى‌، 101-104؛ بهنيا، 25-26).

جمعيت‌ و معيشت‌: جمعيت‌ ايل‌ بچاقچى‌ را در منابع‌ مختلف‌ بسيار متفاوت‌ آورده‌اند. شمار خانوار آنها را در سالهاي‌ مختلف‌ از 200 تا 000 ،2تخمين‌ زده‌اند (نك: وزيري‌، 199؛ كيهان‌، راسخ‌، همانجاها؛ احتسابيان‌، 339؛ فيلد، 234 ؛ به‌آذين‌، 124). طبق‌ آخرين‌ تحقيقات‌ سرشماري‌ اجتماعى‌ - اقتصادي‌ عشاير كوچندة استان‌ كرمان‌ در 1377ش‌، جمعيت‌ بچاقچيهاي‌ كوچنده‌ 461 خانوار (638 ،2نفر) بوده‌ است‌ ( سرشماري‌،31، 34).

بچاقچيها در پرورش‌ اسب‌ و سواركاري‌ مشهور بوده‌اند. به‌ گزارش‌ رزم‌آرا واحدهاي‌ سواره‌ نظام‌ كرمان‌ از افراد ايل‌ بچاقچى‌ بوده‌اند (ص‌ 147). گله‌داري‌ و پرورش‌ بز و گوسفند و زراعت‌ و باغداري‌ كار اصلى‌ مردم‌ ايل‌ است‌. در صنايع‌ دستى‌، زنان‌ بچاقچى‌ به‌ بافتن‌ قاليهاي‌ زيبا و مرغوب‌ (ميرشكرايى‌، 101) و گليم‌ و جاجيم‌ در سراسر كرمان‌ معروف‌ بوده‌اند. بچاقچيها پرورش‌ دهندة نوعى‌ بز شيري‌ رنگ‌، معروف‌ به‌ نژاد رايينى‌ بوده‌اند. درگذشته‌ شال‌ كرمانى‌ را كه‌ به‌ شال‌ كاكى‌ معروف‌ بود، از كرك‌ لطيف‌ اين‌ بز مى‌بافتند ( دانشنامه‌...،2/266).

زبان‌: بچاقچيها ترك‌ زبانند و واژگان‌ زبان‌ آنها با عناصر فارسى‌ گونة محلى‌ آميخته‌ است‌. بچاقچيها به‌ گويش‌ فارسى‌ كرمان‌ نيز سخن‌ مى‌گويند (وزيري‌، 157؛ فيروزان‌، 29).

وقايع‌ تاريخى‌: يكى‌ از وقايع‌ تاريخى‌ مشهور ايل‌ بچاقچى‌ قيام‌ اسفنديار خان‌، حاكم‌ اين‌ ايل‌ در 1315ق‌/1897م‌ است‌. وي‌ با نيرنگ‌ خود را برگزيدة شاه‌ وقت‌ و حاكم‌ سيرجان‌ خواند و با توقيف‌ حكمران‌ منطقه‌، سيرجان‌ را تصرف‌ كرد و به‌ اخذ ماليات‌ از مردم‌ و تعدي‌ و تجاوز پرداخت‌. همچنين‌ او در فرونشاندن‌ شورش‌ بالاسريهاي‌ كرمان‌ در 1323ق‌/1904م‌، به‌ ظفرالسلطنه‌، حاكم‌ كرمان‌ كمك‌ كرد (باستانى‌، تعليقات‌، 2/883 -886؛ سايكس‌، «ده‌ هزار مايل‌...1»، .(435 حسين‌ خان‌ شجاع‌ سلطان‌، فرزند اسفنديارخان‌ در 1333ق‌/1914م‌، در زمان‌ جنگ‌ جهانى‌ اول‌، با انگليسيها به‌ نبرد پرداخت‌ و با ياري‌ سواران‌ ايل‌ با پليس‌ جنوب‌ ايران‌ درگير شد (سفيري‌، 108؛ نيز نك: بهنيا، 10-11). سال‌ بعد، وي‌ در قلعة بلورد به‌ عده‌اي‌ از فراريان‌ آلمانى‌ كه‌ اسير ژنرال‌ سايكس‌ بودند، پناه‌ داد (سفيري‌، 125؛ نيدرماير، 265 ؛ سايكس‌، «تاريخ‌...2»، .(II/464-465 در 1336ق‌/1917م‌ بچاقچيها به‌ سرپرستى‌ مرادخان‌ شكوه‌ السلطان‌، ايلخان‌ بچاقچى‌ به‌ كرمان‌ حمله‌ كردند و وارد شهر شدند ( ايران‌...،159-160). از وقايع‌ مهم‌ تاريخى‌ ديگر شركت‌ حسين‌ خان‌ و افراد بچاقچى‌ برضد ارتش‌ ايران‌ و جنگ‌ با آنهاست‌ (باستانى‌، مقدمه‌، 1/55؛ پيغمبر...، 86).

مآخذ: ابن‌ بطوطه‌، رحلة، بيروت‌، 1379ق‌/1960م‌؛ احتسابيان‌، احمد، جغرافياي‌ نظامى‌ ايران‌، تهران‌، 1315ش‌؛ ايران‌ و جنگ‌ جهانى‌ اول‌، اسناد وزارت‌ داخله‌، به‌ كوشش‌ كاوه‌ بيات‌، تهران‌، 1355ش‌؛ باستانى‌ پاريزي‌، محمدابراهيم‌، مقدمه‌ و تعليقات‌ بر تاريخ‌ كرمان‌ وزيري‌ كرمانى‌، تهران‌، 1340ش‌؛ همو، وادي‌ هفت‌ واد، تهران‌، 1355ش‌؛ به‌آذين‌، م‌. ا.، قالى‌ ايران‌، تهران‌، 1344ش‌؛ بهنيا، علاءالدين‌، بررسى‌ مردم‌شناسى‌ طايفة ارشلو از ايل‌ بچاقچى‌، كرمان‌، مؤسسة كوير؛ پيغمبر دزدان‌، به‌ كوشش‌ محمد ابراهيم‌ باستانى‌ پاريزي‌، تهران‌، 1364ش‌؛ دانشنامة جهان‌ اسلام‌، تهران‌، 1375ش‌؛ راسخ‌، شاپور و جمشيد بهنام‌، «ايلات‌ و عشاير ايران‌»، ايرانشهر، تهران‌، 1342ش‌، ج‌ 1؛ رزم‌آرا، على‌، جغرافياي‌ نظامى‌ كرمان‌، تهران‌، 1323ش‌؛ سرشماري‌ اجتماعى‌ - اقتصادي‌ عشاير كوچنده‌ (1377ش‌)، نتايج‌ تفصيلى‌، استان‌ كرمان‌، مركز آمار ايران‌، تهران‌، 1378ش‌؛ سفيري‌، فلوريدا، پليس‌ جنوب‌ ايران‌، ترجمة منصوره‌ اتحاديه‌ و منصوره‌ جعفري‌ فشاركى‌، تهران‌، 1364ش‌؛ فرهنگ‌ جغرافيايى‌ ايران‌ (آباديها)، تهران‌، 1322ش‌؛ فيروزان‌، ت‌.، «دربارة تركيب‌ و سازمان‌ ايلات‌ و عشاير ايران‌»، ايلات‌ و عشاير، تهران‌، 1362ش‌؛ قدري‌، حسين‌ كاظم‌، تورك‌ لغتى‌، استانبول‌، 1928م‌؛ كيهان‌، مسعود، جغرافياي‌ مفصل‌ ايران‌، تهران‌، 1311ش‌؛ مجموعة اطلاعات‌ و آمار ايلات‌ و طوايف‌ عشايري‌ ايران‌، تهران‌، 1361ش‌؛ ميرشكاري‌ سليمانى‌، فريدون‌، «ايلات‌ و طوايف‌ استانهاي‌ كرمان‌ و هرمزگان‌»، فصلنامة ذخاير انقلاب‌، تهران‌، 1367ش‌، شم 5؛ ميرشكرايى‌، محمد، «بلورد، پايگاه‌ ايل‌ بچاقچى‌»، مجموعة مقالات‌ مردم‌شناسى‌، تهران‌، 1362ش‌؛ وثوقى‌ رهبري‌، على‌اكبر، تاريخ‌ سيرجان‌، كرمان‌، 1372ش‌؛ وزيري‌ كرمانى‌، احمدعلى‌، جغرافياي‌ كرمان‌، به‌ كوشش‌ محمدابراهيم‌ باستانى‌ پاريزي‌، تهران‌، 1353ش‌؛ نيز:
., H., Contributions to the Anthropology of Iran, Chicago, 1939; Iranica; Niedermayer, O. von, Unter der Glutsonne Irans, Hamburg, 1925; Sykes, P., A History of Persia, London, 1930; id, Ten Thousand Miles in Persia, London, 1902.
معصومه‌ ابراهيمى




بجاق‌

جلد: 11
نویسنده:
شماره مقاله:4487

بُجاق‌، سرزمينى‌ در جنوب‌ بسارابى‌ در كشور رومانى‌. بجاق‌ و صورت‌ كهن‌ آن‌ بُجغاق‌، واژه‌اي‌ تركى‌ و به‌ معناي‌ كرانه‌، گوشه‌ و زاويه‌ است‌ (كاشغري‌، 306؛ مينورسكى‌، .(467 به‌ دشت‌ شن‌زار اطراف‌ رود، و به‌ اميرنشينها نيز بجاق‌ مى‌گفتند كه‌ واژه‌اي‌ كومانى‌ (قپچاقى‌) است‌ («دائرةالمعارف‌...1»، .(VI/341

اين‌ سرزمين‌ از 638ق‌/1241م‌ تابع‌ دولت‌ اردوي‌ زرين‌ شد ( ,EI.(I/1286در فاصلة سده‌هاي‌ 9-13ق‌/15-19م‌ اقوام‌ ترك‌ در منطقة بجاق‌ مستقرشدند و بر راههاي‌فرهنگى‌ و سوق‌الجيشى‌ كه‌ به‌ شبه‌جزيرة كريمه‌ منتهى‌ مى‌شد، تسلط يافتند. از سدة 10ق‌/16م‌ نوغايها در بجاق‌ سكنى‌ گزيدند و به‌ اردوهايى‌ منقسم‌ شدند. گروههايى‌ از اين‌ اردوها اغلب‌ به‌ سرزمينهاي‌ همجوار حمله‌ مى‌كردند. در نواحى‌ پادوليا و اوكرائين‌ اين‌ نيروها به‌ بجاق‌ و يا تاتارهاي‌ بجاق‌ شهرت‌ داشتند كه‌ به‌ معناي‌تاتارهاي‌ منطقةكناري‌ بوده‌است‌ ( بروكهاوس‌،/848-849 a .(IVبعدها به‌ بجاق‌ و دشت‌ نوغاي‌ نام‌ بسارابى‌ داده‌ شد كه‌ بخش‌ جنوبى‌ بسارابى‌ كنونى‌ است‌ (همان‌، /604 a .(III


در 746ق‌/1345م‌ بجاق‌ زيرسلطة دولت‌ والاشى‌ (والاخيا) قرار گرفت‌ و سپس‌ در 802ق‌/1400م‌ به‌ تصرف‌ فرمانرواي‌ بُغدان‌ درآمد. در 945ق‌/1538م‌ دولت‌ عثمانى‌ در زمان‌ سلطان‌ سليمان‌ قانونى‌ با كمك‌ تاتارهاي‌ كريمه‌، بر سراسر بجاق‌ دست‌ يافت‌ و اين‌ ناحيه‌ جزو سنجاق‌ آق‌ كرمان‌ شد. خان‌ كريمه‌ نيز كه‌ در لشكركشى‌ سلطان‌ سليمان‌ شركت‌ داشت‌، قبايل‌ نوغاي‌ را در بجاق‌ اسكان‌ داد ( ، EIهمانجا). در 1067ق‌/1657م‌ تاتارهاي‌ بجاق‌ در 200 روستا استقرار داشتند و تحت‌ ادارة حاكمى‌ با عنوان‌ «يالى‌ آغاسى‌» بودند كه‌ از جانب‌ خان‌ تاتارهاي‌ كريمه‌ گمارده‌ مى‌شد (همانجا؛ اوليا چلبى‌، 5/114). در فاصلة سالهاي‌ 1111-1113ق‌/1699-1701م‌ تاتارهاي‌ نوغاي‌ منطقة بجاق‌ كه‌ 6 هزار خانوار بودند، از اطاعت‌ خان‌ كريمه‌ سرباز زدند و خواستار تابعيت‌ دولت‌ عثمانى‌ شدند I/1287) , 2 .(EIچون‌ نفوذ روسيه‌ در اين‌ مناطق‌ فزونى‌ گرفت‌ و سپاهيان‌ روس‌ در اوكرائين‌ پيشروي‌ كردند، خان‌نشين‌ كريمه‌ نيز با ناآراميهايى‌ مواجه‌ شد. در نتيجه‌ تاتارهاي‌ نوغاي‌ خواستار مداخلة دولت‌ عثمانى‌ شدند، ولى‌ باب‌ عالى‌ با اين‌ درخواست‌ موافقت‌ نكرد (نك: راسم‌، 2/934- 938).

در 1183ق‌/1769م‌ سپاهيان‌ روس‌ پيشرويهايى‌ به‌ سوي‌ سرزمين‌ كريمه‌ داشتند. در 1184ق‌/1770م‌ بجاق‌ موقتاً به‌ تصرف‌ دولت‌ روسيه‌ درآمد (همو، 2/960-961؛ 2 ، EIهمانجا). در 1185ق‌/1771م‌ نيروهاي‌ روسيه‌ و عثمانى‌ دست‌ از جنگ‌ كشيدند كه‌ در نتيجة آن‌ خان‌ كريمه‌ ناگزير به‌ ترك‌ والاشى‌ و بغدان‌ شد كه‌ بجاق‌ بخشى‌ از آن‌ بود (راسم‌، 2/965). در همين‌ سال‌ قرارداد صلحى‌ ميان‌ طرفين‌ منعقد گرديد كه‌ به‌ عهدنامة «قينارجه‌» شهرت‌ دارد. طبق‌ مادة سوم‌ عهدنامه‌ دو طرف‌ موافقت‌ كردند كه‌ استقلال‌ كريمه‌، بجاق‌ و بعضى‌ از نواحى‌ ديگر را به‌ رسميت‌ بشناسند (همو، 2/968، 971). در 1205ق‌/1791م‌ بجاق‌ ضميمة روسيه‌ شد ، IV/96) 3 و سرانجام‌ طبق‌ معاهدة بخارست‌ در 16 جمادي‌الاول‌ 1227ق‌/28 مة 1812م‌ دولت‌ عثمانى‌ بجاق‌ را رسماً به‌ روسيه‌ واگذار كرد («دائرةالمعارف‌»، )؛ VI/342 در نتيجه‌ تاتارهاي‌ اين‌ منطقه‌ به‌ دوبروجا و بلغارستان‌ كوچ‌ كردند.

مآخذ: اوليا چلبى‌، سياحت‌نامه‌، استانبول‌، 1315ش‌؛ راسم‌، احمد، عثمانلى‌ تاريخى‌، استانبول‌، 1326- 1328ق‌؛ كاشغري‌، محمود، ديوان‌ لغات‌ الترك‌، ترجمة محمد دبيرسياقى‌، تهران‌، 1375ش‌؛ نيز:
Brockhaus, Entsiklopedicheski o slovar', St. Petersburg, 1891; BSE 3 ; EI 2 ; Minorsky, V., introd. V ud = d al - q P lam, London, 1937; T O rkiye diyanet vakf o Isl @ m ansiklopedisi, Istanbul, 1992.
ناديژدا خارچينكو


Monday, April 23, 2007




ترکان لارستان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

در دوران قدیم دو گروه از ترک‌زبانان در منطقه لارستان و صحرای باغ در جنوب ایران وجود داشتند، این دو گروه نزد مردم منطقه با نام‌های ترک نفر و ترک لُر مشهور بودند، می‌گویند که این دو گروه در زمان هرج‌ومرج به منطقه لارستان آمده بودند و دست به غارت مردم می‌زدند. داستان این ترکان (لر) و (نفر) در منطقه مشهور است. البته گروهی از این ترکان اشرار بودند و دست به چپاولگری زده بودند، تا اینکه در دوران حکومت رضا شاه پهلوی شرشان از سر مردم کوتاه شد.


Wednesday, October 25, 2006




بررسي زبان و لهجه‌‏هاي تركي جنوب ايران در انجمن ايران‌‏شناسي فرانسه در ايران

تهران- خبرگزاري كار ايران

زبان و لهجه‌‏هاي تركي جنوب ايران در انجمن ايران‌‏شناسي فرانسه در ايران بررسي مي‌‏شود .
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا، انجمن ايران شناسي فرانسه در ايران، ساعت 17 روز شنبه اول مهرماه نشستي با عنوان بررسي زبان و لهجه‌‏هاي تركي جنوب ايران برگزار مي‌‏كند .
"ژيل اوتيه" , استاديار موسسه ملي زبان و تمدن شرق از پاريس، سخنران اين نشست است .

همچنين در اين انجمن , روز چهارشنبه 5 مهرماه نشستي با عنوان "تاريخ كتاب هاي سربي در دور قاجار" با سخنراني پروفسور "اولريش مارزلف" از آكادمي علوم گوتينگن برگزار مي شود .
لازم به ذكر است , علاقمندان مي توانند براي شركت در اين نشست ها در روزهاي ياد شده به انجمن ايران شناسي فرانسه در ايران واقع در خيابان فلسطين جنوبي , خيابان شهيد نظري , كوي اديب , پلاك 52 مراجعه كنند .

پايان پيام
کد خبر: 349137


Monday, May 22, 2006




بیانیه دانشجویان تورک دانشگاههای کرمان در رابطه با چاپ مطلب توهین آمیز روزی نامه ایران

می زییم بی آنکه در اندیشه سرزمین زیر پایمان باشیم صدایمان در نه قدمی فرو می میرد. دیوارهای توهین بلند و زنجیرهای حقارت بس تنگند. اما روایت دردی که در جان و قفلی که بر زبان داریم, قصه امروز و دیروز نیست. حکایت, حدیث ملتی است که به گاه سختی و درد و به هنگام نبرد در ابتدای صف هستند و به هنگام تقسیم غنایم و شادی هیچ نام و نشانی از آنها نیست و مگر فراموش کرده ایم غربت و فرجام ستارخان و باقرخان را که یکی سردار و دیگری سالار ملی بود...

و مگر قرار نبود در پرتو عدالت موعود انقلاب اسلامی از بند تبعیض و شونیزم و ستم ملی بر پیکر زخمی ملت قهرمان آذربایجان رها شویم. اینک که ایران عزیزمان در معرض انواع فشارها و تهدیدهاست و هزاران دشمن داخلی و خارجی در کمین به تاراج بردن استقلال وطن هستند, آیا کشور به وحدت و انسجام بیشتر نیاز ندارد و اگر دارد, این فتنه انگیزی ها برای چیست؟!!!

ما دانشجویان تورک دانشگاههای کرمان ضمن اعلام همبستگی و همصدایی با حرکت سایر دانشجویان تورک دانشگاههای کشور اعلام می داریم:


حرکت مرموز و هدایت شده و شونیستی روزی نامه ایران را در چاپ مطالب موهن نسبت به تورکها را محکوم و نسبت به ادامه روند این حرکت ها هشدار می دهیم.

با توجه به آموزه های دینی که "حرمت مؤمن را از خون شهید نیز با ارزش تر می داند" و نیز شرایط حساس کشور, تقاضای مجازات عاملان این حرکت فتنه برانگیز از سوی مقامات قضایی را داریم.

خواهان اجرای تمام اصول فراموش شده قانون اساسی بویژه اصل 15 که متضمن رعایت حقوق فرهنگی اقوام است, می باشیم.

خواهان تغییر اساسی در نگرش پلیسی و امنیتی مسئولان نسبت به خواسته های برحق فرهنگی و ملی ملت تورک هستیم.

از آنجا که ایران کشوری کثیرالمله است, آیا نامگذاری "ستارگان پارسی" بر تیمی که افتخار نمایندگی تمام اقوام ایرانی را در جام جهانی فوتبال دارد, سؤال برانگیز نیست؟ و نمی توان در راستای همین فتنه سازیها تعبیر کرد؟

دانشجویان تورک دانشگاههای کرمان

رونوشت:

رؤسای دانشگاههای کرمان (شهید باهنر, علوم پزشکی, شهید چمران, آزاد اسلامی, دادبین, رضوان و فاطمیه)

نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاههای کرمان


Tuesday, May 09, 2006




نقش ايل بچاقچي در تحولات سياسي و اجتماعي کرمان(1337-1316ق/ 1918-1898م)

, /حسن باستاني راد؛ به راهنمايي: ناصر تکميل همايون؛ استاد مشاور: علي اصغر مصدق.

باستاني راد، حسن

294صفحه، تصوير، جدول، نقشه، ديسکت

پايان نامه(کارشناسي ارشد)--پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1382.

h t t p : / / d a t a b a s e . i r a n d o c . a c . i r

ايل بچاقچي از جمله ايلاتي است که تاکنون پژوهش جامعي در مورد آن انجام نگرفته است، گذشته از آنچه برخي پژوهشگران رشته علوم اجتماعي در مورد مباني جامعه شناسي ، نوع معيشت ، نحوه کوچ ، مکانيابي ييلاق و قشلاق ، جمعيت ، کارکرد فرهنگي و توليدات شبانکاره اي اين ايل انجام داده اند ، به جز آنچه استاد ارجمند ، جناب آقاي دکتر باستاني پاريزي در مقدمه مفصل پيغمبر دزدان به فعاليتهاي سياسي سران ايل آن هم در دوران پس از مشروطه اختصاص داده است ، هيچ پژوهش بنيادي در شناخت نقش تاريخي ايل مذکور در جنوب ايران انجام نگرفته است. حتي پيشينه تاريخي ايل کاملا مبهم و پيچيده مانده است. ناشناخته بودن گذشته ايل و فعاليتهاي سران ايل در دوران مشروطيت ، جنگ جهاني اول و پس از آن، واکنش برخي از سران اين ايل در مقابل سلطه گريهاي استعمار پير(انگليس ) ، دو دليل عمده اي بودند که نگارنده را به سمت پژوهش بنيادي در مورد اين ايل سوق داده اند.

وضعيت پايان نامه : دفاع شده - تاريخ دفاع: 06-1382


بچاقچي، حسين / کرمان / ايل بچاقچي / 1918-1898 / 1297-1277 / تاريخ سياسي / سلاطين عشره(تاريخ کرمان) / پليس جنوب ايران / تحول سياسي / تحول اجتماعي
Kerman / Political history / South Persian Rifler (SPR) / Political Change / Social change
Serial no: 00690030 == Call No. : 47679


Wednesday, January 25, 2006



AFSHAR TRIBES




The origins of the Afshar are traceable to a clan of the Turkic Oghuz or Ghuz tribes who, at the beginning of the 12th century, left the plains of Qibchaq in Turkestan and entered Persia. They now inhabit various areas of Iran (Persia) as seen by the shaded areas on the map above. The various historical dispersions of the Afshar within Persia has resulted in the preservation of their customs and traditions in some areas, whilst seeing them absorbed into different tribes in others. The Afshar of Kerman are the most important concentration of Afshar tribal peoples, having migrated to this area around 1510 and their weavings are undoubtedly the most varied of all the Persian tribes.



بوجاقچي اويماغي. سيرجان چئوره سي



Tuesday, January 24, 2006



A black tent (Palas) belonging to the “Afshar” clan of a Turk tribe of Kerman, at a winter setting “Ishum” (camp). Near “Sirjan”.



Thursday, November 17, 2005




دانشگاه شهید باهنر کرمان مانع از برگزاری سمینار 91مین سالگرد شهادت ستارخان شد!

مجوزسمیناربزرگداشت یاد و مقام ستارخان سردارملی که قرار بود همزمان با 25 آبانماه برابر با 91 مین سالروز شهادت مظلومانه وی، در دانشگاه شهید باهنر کرمان از سوی دانشجویان تورک کرمان و همچنین آذربایجانی برگزار شود به دستور حراست دانشگاه لغو شده است.

حراست دانشگاه در خصوص لغو این سمینار تنها به این گفته اکتفا کرده است: «دستور از تهران آمده و ما موظف به اجرا هستیم!»


کرمان - روح الله یزدانی- دانشجو


Friday, November 11, 2005




دايرة المعارف مجموعه بافت هاى افشارهاى ترك پراكنده در كوه هاى كرمان

به تازگى خبر اهداى دست بافته ها و فرش هاى جمع آورى شده پرويز تناولى به موزه فرش زنجان منتشر شد.

او در مراسم گشايش نمايشگاه سراسرى فرش هاى عشايرى از بى توجهى به دست بافهاى عشايرى گلايه داشت و با تأكيد بر اينكه بافته هاى عشايرى را دريابيد تا نابود نشوند، در سخنانى با ياد آورى اينكه روزى كه پادشاهان ما در غفلت بودند، تمام فرش هاى منحصر به فرد كلاسيك از ايران خارج شد و به موزه هاى بزرگ دنيا رفت، گفته است هنوز هم به اشتباه به دنبال بازگرداندن آنها هستيم و از گونه ديگر فرش ايران يعنى فرش هاى عشايرى غافل مانده ايم.
حالا «دايرة المعارف دست باف هاى عشايرى و روستايى ايران» را به چاپ سپرده است. اين دايرة المعارف مجموعه بافت هاى افشارهاى ترك زبان پراكنده در كوه هاى كرمان است كه پرويز تناولى آنها را طى حدود ۳۰ سال مكتوب كرده است. اين كتاب به انتشارات بنگاه سپرده شده و تا چهار - پنج ماه آينده منتشر و به بازار كتاب عرضه خواهد شد. «دايرة المعارف دست باف هاى عشايرى و روستايى ايران» دوزبانه است و پانزدهمين كتاب تناولى در زمينه عشاير به شمار مى رود. وى اطلاعات مربوط به اين مجموعه را از موزه ها و مجموعه دارها جمع آورى و عكس بردارى كرده است و عكس هاى مربوط به جشن هاى ميدانى را خود عكاسى كرده است. كتاب ياد شده دومين مونوگراف منتشر شده تناولى است. نخستين آن به عشاير شاهسوند شمال ايران مربوط بود كه در سال ۱۹۸۵ در سوئيس و آلمان به سه زبان فرانسه، آلمانى و انگليسى منتشر شد؛ اين كتاب اكنون در دسته كتاب هاى ناياب قرار گرفته است. وى قصد دارد اين مونوگراف ها را به هفت جلد برساند. سه قوم بزرگ شاهسوند، افشار، قشقايى و اقوام تركمن، بلوچ، لر، كرد و فارس، ازجمله موضوع هاى مورد تحقيق و پژوهش وى بوده اند.

او پس از مجموعه افشارها مى خواهد مجموعه دست باف هاى اقوام لر كه اكنون بيش از ۷۰ درصد آن به پايان رسيده است را تا سال آينده منتشر كند.

وى تاكنون كتاب هاى شاهسون، نان و نمك، قفل هاى ايران، قاليچه شيرى فارس، تاچه هاى چهارمحال، سفره هاى كامو، دست باف هاى روستايى و عشايرى ورامين و جل هاى عشايرى و روستايى ايران را به چاپ رسانده و مقاله هاى بى شمارى درباره فرهنگ عاميانه مردم دارد.


Tuesday, November 08, 2005




تخت درگاه قلي بيگ رئيس ايل افشار در شهر كرمان

در جنوب شرقي شهر كرمان و در زاويه جنوبي كوه قلعه دختر، تخت درگاه قلي بيگ با ابهت خود، نشسته در دل كوه چشم هر بيننده اي را خيره مي كند. اين مكان مقبره يكي از نوادگان (( بيرام بيگ)) به نام ((درگاه قلي بيگ)) است.((درگاه قلي بيگ)) از امراي اواخر دوره صفويه و رئيس ايل افشار در كرمان بوده. وي، تنها فرد معروف افشار بود كه طي 150 سال بعد از (( گنجعليخان)) نامش بر سر زبانها بوده است. دكتر باستاني پاريزي در اين مورد مي نويسد ،((درگاه قلي بيگ)) در كرمان موقعيت مناسبي به دست آورد و قسمتي از سرآسياب را جزو املاك خود ساخت و در جوار باغ بيرم آباد در دل كوه ساختمان زيبايي به وجود آورد و در پايين كوه نيز درياچه اي ايجاد نمود و آب قريۀ سرآسياب را با مجرايي كه در دل سنگ كنده بود پايين درياچه رساند. آثار درياچه هنوز در كنار تخت باقي است.

ژنرال سرپرسي سايكس، در سفر نامۀ خود درباره ((تخت درگاه قلي بيگ)) چنين مي نويسد، ((در زاويه جنوبي اين رشته ] كوه قلعه دختر[ دهنه اي است كه سكويي در مدخل آن از سنگ و وسط آن قبر (رضا قلي بيگ)گماشتۀ ابراهيم خان ظهير الدوله را بنا كرده اند و در قسمت تحتاني آن علايم و آثار حوض بزرگي مساهده مي شود كه سابق به اين وسيله رودخانه ((بهرام كرد ))كه اين ايام باغين را مشروب مي كند پر مي شده و در قسمت فوقاني آن ديده باني بر پاست كه ماموران به وسيله آن اهالي شهر را از هجوم و يورش افاغنه و بلوچ ها اطلاع مي داده اند .))

سپس در پاورقي اضافه شده كه درگاه قلي بيگ پدر خاندان قلي بيگ، باني مدرسه اي قديمي است به همين اسم كه در جنوب شرقي مسجد جامع مظفري واقع شده و فعلا خالي از طلبه و مدرس است.] امروزه اين مدرسه حوزه علميه خواهران است [ مشاراليه جد اعلاي ((شيخ احمد مجد الاسلام كرماني)) مي باشد . از فعاليت هاي حكومتي درگاه قلي بيگ اطلاعاتي در دست نيست جز آن كه مي دانيم او ايلخان ايل افشار بوده و مسجد جامع را نيز تعمير كرده كه كتيبه آن تاريخ 1072 ه ق (1663م) را دارد . درگاه قلي بيگ سرانجام به سال 1108 ه ق (1697م)وفات يافت و او را در چهار طاقي زيبا كه به ((تخت درگاه قلي بيگ)) معروف مي باشد به خاك سپردند. در اين محل سنگ قبر مرمري درگاه قلي بيگ ديده مي شود . پايين سنگ مذكور با خط ثلث صلوات بر دوازده امام و بالاي آن اسم متوفي نقل شده است. در كتاب ((حضورستان)) _ اثر دكتر باستاني پاريزي _ آمده است سنگ قبر ((درگاه قلي بيگ)) يك بار توسط وكيل الدوله برداشته و جابجا شده است و سالها پيش ((بهرام خان)) و ((مجدزاده صهبا)) _ كه از همين خاندان بوده اند _دوباره آن را به جاي خود بر گردانده اند. طرفين درگاه ورودي ضلع جنوب شرقي مربوط به مرحوم ((شيخ احمد مجد الاسلام كرماني)) متوفي(1341 ه ق /1302 ه ش) مي باشد. همچنين طرفين درگاه دو سنگ قبر _ نصب شده در ديوار_ديده مي شود كه سنگ ضلع شمال شرقي مربوط به مرحوم ((محمود دبستاني كرماني)) ملقب به ((امين الاسلام)) است كه به جهت انتساب به ((درگاه قلي بيگ)) به نام (( در گاهي)) نيز معروف است. ((محمود دبستاني (درگاهي)كرماني))يكي از چهره هاي سياسي_مذهبي و ادبي كرمان بود كه فعاليت هاي ارزنده اي نيز داشته.سنگ قبر شمال غرب نيز مربوط به دختر مرحوم دبستاني كرماني است. از نماي شمالي، در فاصله نزديك بقاياي بندي كه جهت ايجاد درياچه اي در تنگه مقابل تخت بسته شده بود ديده مي شود. اين همان درياچه اي است كه در آغاز اين مبحث، وصف آن از قول دكتر باستاني پاريزي نقل شد . آن سوي اين بند، زمينهاي كشاورزي به چشم مي خورد كه در دوران گذشته به باغ ((چهل كره)) مشهور بوده. باغي كه از انبوهي درختانش چهل كره اسب مادران خود را گم كرده بودند. بعد از آن، در نماي دور دست، گنبد جبليه به چشم مي خورد و در جهت متمايل به غرب، باغهاي زريسف و در جهت متمايل به شرق كوه كم ارتفاع (( سيدحسين )) مشاهده مي شود. از همين نما ]ايوان ضلع شمالي تخت[ ،در جهت شمال شرقي ،در ادامه كوهستان صخره اي، جنگل مصنوعي ((قائم)) حضور سبز خود را اعلام مي كند و بعد از آن نماي چشم نواز ((مسجد صاحب الزمان)) جلوه خاص خود را دارد . نماي رودخانه خشك كه اراضي باغ (( چهل كره)) را از ((جنگل قائم)) جدا مي كند و در فصل بارندگي آبهاي ((بندر)) و (( سر آسياب )) را به طرف دشتهاي شمالي كرمان ،سرازير مي كند نيز قابل رويت است.در ايوان ضلع غربي تخت سنگ قبر خواهر مجد الاسلام كرماني در ديوار جاي داده شد. طاق اين ايوان نيز مانند ديگر ايوانها، مقرنس كاري است. از اين ضلع، اگر دنباله رشته كوه كم ارتفاع (( قلعه دختر)) و (( قلعه اردشير )) نبود مي توانستيم تمام شهر كرمان را نظاره كنيم اما تنها خانه هاي مسكوني انتهاي خيابان ((سرباز)) و (( توكل آباد)) و (( سلسبيل)) و دور نماي دانشگاه شهيد باهنر كرمان ديده مي شود.

تخت درگاه قلي بيگ به وسيله همسر محمد اسماعيل خان وكيل الملك موسوم به (( كربلايي)) تعمير شده است. امروزه جاده اي از كنار تخت به طرف مسجد صاحب الزمان كشيده شده و به نظر مي رسد عبور وسايط نقليه سنگين با لرزشهايي كه خواه نا خواه ،ايجاد مي كنند براي تخت زيان آور است و اميد است كه مسئولان امر به اين موضوع توجه كافي نشان دهند تا اين اثر تاريخي به جاي مانده از دوران كهن همچنان پا بر جاي بماند.




برگزاري مراسم شب شعر ترکي در دانشگاه کرمان


مراسم شب شعري با عنوان »آي سودا« در دانشکده بهداشت دانشگاه کرمان برگزار شد.
در اين مراسم که به همت اعضاي نشريه دانشجويي باخيش برگزار شد ، جمع کثيري از دانشجويان ترک زبان و دانشجويان علاقمند به فرهنگ و ادب آذربايجان شرکت داشتند.
در پايان مراسم نيز به انتخاب هيئت داوران ، به سه شعر برگزيده ، هدايايي اهدا شد.


Monday, November 07, 2005



نقشه تركهاى آذرى جنوب ايران


mapa de los turcos de Azeri de Irán meridional, carte des Turcs d'Azeri de l'Iran méridional, Map of Azeri Turks of Southern Iran, programma dei Turchi di Azeri dell'Iran del sud, mapa de turks de Azeri de Irã do sul, Diagramm der Türken Azeri vom Südiran, Güney İran Azeri Türkleri Haritası, Cenubi İran Azeri Türkleri Xeritesi,
جنوبى ايران آذرى توركلرى خريطه سى٫ خريطه الاتراك الآذريه فى الجنوب الايران٫ نقشه تركهاى آذرى جنوب ايران

مراكز شهرى ترك نشين همچنين طوائف ترك كوچنده در اين نقشه نشان داده نشده اند
.بو خريطه ده تورك لرله مسكون شهرلر و كؤچرى تورك طايفالارى گؤرسه ديلمه ييبدير

بخشى از تركهاى جنوب ايرانبخشى از تركهاى جنوب ايران


Friday, October 21, 2005


Afshars of Kerman, Sirjan and Jiroft

Afshar of Kerman


This tribe is living around Kerman to the coast of Persian Gulf as decamping people, nevertheless their scattering, they have reserved their personal and cultural values. Afshars of Kerman weave knotted carpets in plenitude. Still they weave good gelims, which have a variety more then any other tribes in Iran. Afshar’s gelim has various designs and motives; some of them are similar to Indian hand – weave.
Ground and margin designs: Many various designs, white floral motives, small and scattered
Size and Feature: Mostly small and rectangular
Materials: Yarn coarse warps, woolen coarse wefts
Texture: Slit, dovetailing double-interlock, weft wrapping
Colors: Dark red, blue, yellow, white, scarcely green.
Fringes: Various types.
Selvages: Reinforced by supplementary ropes, with spiral designs.
(Also have hand-bag weaving and ornamental objects).





Afshar of Sirjan


In this gelim, technique of dovetailing, double-interlock are applied; fine selvages and supplementary ropes with spiral designs, blue and golden colors are some of its specification.
A lot of “Rukorssi” “Sofreh” (table cloth) and bags are woven in this land.
Ground and Margin Designs: Various with white little ornamental flowers
Size and Feature: Small and large, rectangular
Materials: Cotton warps, woolen wefts.
Texture: Dovetailing, double-interlocks
Colors: Dark red, blue, green, cotton white
Fringes: Long and hairy woven, joined together by colorful wool


Afshar of Jiroft


Combination of gelim, in this region is quite similar to Bakhtiari hand-woven and to Shushtar gelims of Khuzistan. External Borders of these gelims are decorated with Laleh-Abbasi motives, which are more brocaded than crenate types of Southern Iran.
Ground design: Connected medallions
Margins: Interior panels are crenate and exterior panels have geometric complicated images
Size and feature: Small and Large rectangular
Materials: Yarn warps, thick coarse woolen wefts
Texture: Dovetailing double-interlocks
Colors: Dark red, yellow, blue, ivory white
Fringes: Various
Selvages: Reinforced by supplementary ropes with spiral designs

Friday, August 19, 2005




ايل ترك افشار- عمده ترين ايلات كرمان

فرهنگ ایلات و عشایر استان كرمان

ایل های استان كرمان عبارتند از اقشار ، بچاقچی ، پشت كوهی، رایینی ، لری ، ایینه ی ، خراسانی ، میمندی ، لرد كوه پنجی ، غربا ، قرایی ، گودری ، مهنی، جاویدان ، كچمی ، آسیابر ، راهی پارچی ، جبال بارزی ، جرجندی ، شهیكی ، جلالی ، رودباری، هوت ، سرحدی ورمشكی ، نوشادی، بز سفید ، سرحدی ، شهریاری ، پشموكی ، لر، طیاری ، مارزی ، نمدادی ، جازی ، كماچی ، سلیمانی ، مولایی ، توریكی.

ايل افشار
ايل افشار در زمان سلطنت شاه طهماسب صفوی به سرزمین كرمان كوچانیده شده . مردم این ایل در بخش جنوبی منطقه و سیعی كه از جنوب غربی رفسنجان در جهت جنوب شرقی تا جاده كرمان - بم امتداد دارد ، زندگی می كنند و مركز داد و ستد آنان شهر بافت است .

احمدعلی خان وزیری كرمانی می گوید : افشار ، عمده ایلات كرمان است . ترك زبانند . قشلاق آنها بلوك ارزوییه و ییلاق آنها بلوك اقطاع است. به شجاعت سواره و پیاده این قبیله در كرمان نیست . تقریبا هزار خانوارند و سیصد سوار خوب و هفتصد تفنگچی پردل دارند. جنگ با چماق و شش پر را بهتر از ایلات فارسی می نمیند .

اسامی طویف آنها به نظر نامه نگار از این قرار است :

علی قرلو و اشرف لو و قاسملو و پیر مرادلو و ره درازلو و حیدر محمد شاهلو و آمویی و میرجانی و جان قلی اشاقی و فارسی مران و صفی قلی اولادی و ساربانּ هر قبیله رئیسی دارد و آن را سلطان گویند.

محمدعلی خان سدید السلطنه در سفرنامه خود در باره طوایف افشار چنین می نویسد: طوایف این ایل عبارتند از :

حمزه لو ، قاسم اولادی ، جلال لو ، آل كسوا ، زرگر ، صفی قلی اولادی.

تیره های مستقل ایل افشار از این قرارند:

پورممشالو، پیرمرادلو، آقاجان لو ، ولیپور ، قرایی ، میرحسینی ، فارسی مدان ، میرجانی ، قره قویونلو ، قره گزلو ، حمزه خانی ، برآوردی ، عمویی ، غنچه ای ، صادقی، رایینی ، شهسواری ، جامعه بزرگی ، مرادی ، ساوندر ، خبری.




ایل ترك بچاقچي از بزرگترين ايلات منطقه سيرجان كرمان

ایل بچاقچی
یكی از بزرگ ترین و معروف ترین ایل های شهرستان سیرجان از توابع كرمان است كه مردم آن در كوهستان چهار گنبد و روستاهای بلورد و كهن شهر سكونت دارند.

- وجه تسمیه و سابقه تاریخی
- ظاهرا واژه بچاقچی در گویش تركی از دو بهر « بوچاق » یعنی چاقو ، كارد و سرنیزه و پسوند « چی » تشكیل شده است . بنابرین بوچاقچی معنی نیزه گذار و دشنه دار را می دهد . از آن جا كه عاشیر بچاقچی از آذربایجان به منطقه كرمان مهاجرت كرده اند و مردمی جنگجو و سلحشور هستند می توان این وجه تسمیه را از نظر روحیه این افراد صحیح تر دانست . گرچه برخی نیز بر این باورند كه نام این ایل را واژه بوچاق به معنی عسل گرفته اند . بنابرین رویات ریش سفیدان و مطلعان ایل بچاقچی ، نادرشاه افشار این ایل را از قره داغ آذربایجان به سرزمین كرمان كوچانیده است.

- در اواخر حكومت قاجاریه رییس ایل بچاقچی ، اسفندیار خان بود كه در زمان حكومت آصف الدوله ( 1315 هـ . ق 1897 م ) سیرجان را تسخیر كرد . آخرین فعالیت این ایل در جنگ جهانی اول ( 1914 - 1918 م ) و هنگام حمله انگلیسیان و اشغال ایران است . حسین خان شجاع پور پسر اسفندیار خان كه از افراد نامی ایل بچاقچی و موثر در تاریخ كرمان بود در سال 1333 هـ . ق ( 1914 م ) آلمانیان مقیم كرمان را ربود و مدت ها با قوای تجاوزگر انگلیسی جنگید.

- - سردسیر و گرمسیر- منطقه سردسیر ایل بچاقچی در گذشته ، ارتفاعات چهار گنبد و بلورد و گرمسیرشان عین البقر و مراتع پیرامون آن بوده است.

- - نظام سنتی ایلی و ساخت قدرت
ایل بچاقچی از تعدادی طایفه ، هر طایفه از چند تیره ، هر تیره از تعدادی ایشوم (eysum) و هر ایشوم از چندین خانوار تشكیل می شده است . بنابرین نظام سنتی ایلی از بزرگ ترین واحد تا كوچك ترین آن از این قرار بوده است ایل ، طایفه ، تیره ، ایشوم و خانوار. ایشوم تركیب ثابتی ندارد و معمولا تعدادی خانوار با توافق هم تشكیل یك ایشوم را می دهند ، از این رو به اصطلاح خودشان ، خانوارهای یك یاشوم با یكدیگر شریك رمه هستند.

این خانوارها ممكن است با هم خویشاوند باشند یا این كه نسبتی نداشته باشند، به هر حال یك خانوار عضو ایشوم می تواند در پایان سال دامداری ( آخر بهار ) به علت به توافق نرسیدن با خانوارهای دیگر از ایشوم جدا و به ایشوم دیگری ملحق شود . خانواده در ایشوم هسته ی و استقلال نسبی دارد . اما هر خانواده با دیگر خانواده های عضو ایشوم در همه كارها، همبستگی اجتماعی دارد . امور اجتماعی و تولیدی ایشوم اغلب به صورت تعاونی و با كمك یكدیگر انجام می گیرد . در گذشته در راس تمام ایل یك خان ( ایلخان ) قرار داشت . در حال حاضر هر طیفه یك خان و هر تیره یك ریش سفید و هر ایشوم یك نفر سرایشوم دارد. هر ایشوم در كار خود استقلال دارد و اطاعت از دستورها و توصیه های ریش سفیدان فقط به خاطر احترام به آنان است و ایشان جز در موارد خاصی همانند میانجی گری و حل اختلافات نقش ویژه ی در تصمیم گیری ها ندارد.

ساخت اجتماعی شبكه قدرت
ایل ایلخان
طیفه كلانتر ( خان )
تیره كدخدا ( ریش سفید )
ایشوم سرایشوم
خانوار رییس خانوار

- طایفه های ایل بچاقچی
ایل بچاقچی از طویف : انكلوییه ، گوهر دیپو ، شول ، ارشلو ، عباس لو ، سوخته چالی ، سار سعدلو ، خروس لو ( XorosIu )،پوررضاقلی و امینی تشكیل شده است.

- اقتصاد ایل بچاقچی

الف ) دامداری
با این كه مردم ایل بچاقچی یكجانشین شده اند اما هنوز از طریق دامداری و قالی بافی امرار معاش می كنند و درآمد آنان از این راه است بیشتر خانواده های بچاقچی حداقل ده تا پانزده گوسفد و بز و یك تا چند گاو دارند . محصولات دامی این ایل علاوه بر تامین نیاز خانواده ، جنبه كالایی نیز دارد و بیشتر پیله وران و مغازه داران محلی به بازار سیرجان عرضه می كنند . فراورده های دامی آنان عبارتند از : پشم ، كرك ، مو ،پوست ، ماست ،كره ،روغن ، دوغ ، كشك ، پنیر، ترف ( قره قوروت ) ، لور. در زیر به به مراحل مختلف مربوط به دامداری در ایل بچاقچی اشاره می شود.

1) آمیزش و باروری دام ها
چوپان هر رمه در اوایل فصل تابستان و به اصطلاح خودشان « نوبهار » قوچ ها و بزهای نر را از گله جدا و اواخر تیر ماه یا « 120 بهار » دوباره آنها را وارد گله می كند . بدین ترتیب زمان باروری دام ها و بالاخره زایش آنها هماهنگ می شود . یعنی دام ها در هنگامی می زایند كه سرمای هوا كاهش یافته است و روبه گرمی می رود.

2) دروش ( dorus )
دروش، نشانی است كه برای مشخص شدن دام های افراد مختلف بر روی گوش حیوان به وجود می آورند . دروش بر حسب بریدگی ، نام های گوناگونی دارد. مثلاً اگر قسمتی از گوش بریده شود به آن برگه گوش می گویند، چنان چه به كنار گوش بریده شود، كار برو اگر وسط گوش چاك داده شود، چارگوش نامیده می شود. گاه برای علامت گذاری و شناسایی دام ها از داغ كردن استفاده می كنند . در واقع دروش یا داغ در حكم سند مالكیت افراد بر دام هاست.

3) چوپان
چوپان براساس قراردادی كه با صاحب گوسفندان دارد، رمه را در سردسیر و گرمسیر می چراند . در اول تابستان با چوپان قرارداد می بندند . مزد چوپان به صورت نقدی و جنسی پرداخت می شود. وسایل چوپان عبارتند از كوله پشتی ، چوب دستی ، مشك و غیره .

ب) كشاورزی
در ایل بچاقچی زراعت غلات شغل جنبی آنان را تشكیل می دهد و تا اندازه ی پاسخگوی نیاز درونی بچاقچی است و به عبارت دیگر در حد رفع نیاز خود ( در حد خود مصرفی ) به زراعت می پردازند.

محصولات كشاورزی آنان : گندم ، جو و مقداری علوفه برای تغذیه دامهاست . در بعضی روستاها مانند بلورد ، كشاورزی بیشتر بر بتغداری متكی است . درختان به ، بادام ، گردو ، زردآلو ، سیب و آلبالو در باغ های این ناحیه به چشم می خورند ، محصولات آنها اغلب بیش از حد نیاز نیاز مردم است كه به بازار سیرجان عرضه می شود.

پ ) صنایع دستی
صنایع دستی از نوع ریسندگی و بافندگی یكی از اشتغالات عشایر بچاقچی است. دستبافت های مردم این ایل بسیار مرغوب و شهره است . در میان بچاقچیان علاوه بر قالی و قالیچه ، بافتن جاجیم ، گلیم ، خورجین ، پلاس ، چنته ، شیریكی ، نمدكان ، قاشق دان ، مفرش ، آیینه دان و دیگر اشیای مورد نیاز زندگی چادر نشینی و هم چنین اشیای زینتی از این قبیل همیشه معمول بوده است . قالی و قالیچه بافی و قالیچه بافی مهم ترین هنر دستی و پس از دامپروری عمده ترین منبع درآمد خانواده هاست.

- ویژگی های قومی
الف ) نژاد ، زبان ، دین
مردم ایل بچاقچی اصلا ترك و زبان آنان تركی است ، ولی به علت ارتباط با مردم روستاها و عشایر فارسی زبان، واژه ها و تركیبات فارسی در گویش ایشان نفوذ كرده است . مردم این ایل علاوه بر گفت و گوهای روزمره در كارهای زراعت و حتی در صنایع دستی از اصطلاحات فارسی استفاده می كنند . عشیار بچاقچی پیرو دین اسلام و مذهب شیعه اثنی عشری هستند.

ب ) اعیاد و جشن ها
در عید نوروز همه اعم از زن و مزد لباس نو می پوشند و بانوان خود را به زیورآلات زینت می دهند . در این روز بهترین و لذیذترین غذاها را طبخ می كنند و می خورند . در عید قربان ، گوسفند یك ساله قربانی می كنند . اولاد و نزدیكان برای عرض تبریك و تهنیت به خانه های یكدیگر می روند . در عید فطر بعد از ادای زكوه فطر ، كلیه روزه داران در ساعت 8 صبح در مسجد و اگر نباشد در منزل كدخدا و ریش سفیدان یل ، اجتماع می كنند و به صورت جماعت و اقتدا به یك نفر امام كه در زمره علما و فضلا به شمار می رود نماز عید را می خوانند.

پ ) خواستگاری و عروسی
پدر پسر یك نفر از بزرگان ایل را به خانه دختر می فرستند تا از دختر او خواستگاری كند . در صورت موافقت ، خانواده پسر یك دست لباس با یك انگشتر به عنوان نشانه برای دختر می فرستند . در زمان مناسب و با توافق طرفین در منزل پدر دختر جلسه عقدكنان تشكیل می شود . میزان صداق كه طلا ، نقره ، زمین ، شتر و غیره است تعیین و در عقدنامه ثبت صیغه عقد جاری می شود و از آن پس عروس از لحاظ حفظ شئون اجتماعی و ایلی تا هنگامی كه مراسم زفاف به عمل نیامده خود را از داماد پنهان می كند . پس از عقد ، جشن عروسی برپا می شود .

آخرین روز عروسی همه مردم ایل را دعوت و در این جشن مراسم شتر دوانی و تیراندازی را اجرا می كنند. بدین ترتیب كه شاخه بلندی از چوب به نام « طراده » در زمینی فرو می كنند و سر آن سكه طلا یا پول نقره و غیره می آویزند . میهمانان یكی پس از دیگری تیراندازی می كنند هر كس برنده شده سكه ها به وی تعلق می گیرد . در این هنگام سلمانی ، سر و صورت داماد را اصلاح می كند. زنان طایفه نیز به سر و صورت وی نقل می پاشند و شادی می كنند. سپس داماد را سوار شتر می كنند و با هلهله و شادی به حمام یا كنار آب رودخانه یا چشمه می برند . پس از استحمام مجددا كاروان به سمت خانه عروس به راه می افتد در این همگام عمل سرابی یا به اصطلاح محلی بخشیدن اغنام و احشام و زمین از طرف پدر عروس به داماد صورت می گیرد . طلاق به ندرت اتفاق می افتد و در صورت اجبار طبق مقررات مذهبی انجام می گیرد.

ت ) نوزاد اول
در شب شش تولد نوزاد دختر یا پسر جشنی برپا و كودكان پسر 3 تا هفت ساله را ختنه می كنند و جشن باشكوهی برپا می دارند.

ث ) فوت و مراسم تدفین
چنان چه یكی از افراد ایل فوت شود همه مردم ایل اعم از بستگان ، آشنایان و غیره برای عرض تسلیت به خانواده متوفی حاضر می شوند و كسان فرد فوت شده از آنان پذیرایی به عمل می آورند . تا چهل روز نزدیكان متوفی در غم و اندوه هستند و حق شادی ندارند و تا چهار ماه نیز عزادار خواهند بود تا عمل خاك بندی در پایان چهار ماه نیز عزادار خواهند بود . تا عمل خاك بندی در پایان چهار ماه بر سر مزار متوفی انجام گیرد.

ج ) برخی از باورهای عشیر بچاقچی
- اگر باران نبارد، عروسكی پارچه ی به نام گشنیز و یا شابارون درست می كنند و در كوچه ها یا در میان چادرها می گردانند.
- مردم بچاقچی بر این عقیده اند كه شیر گوسفند و بز مال خواجه خضر است از این رو در روز چهلم بهار به خال كوه پاریز می روند و با همه شیر آن روز رمه ، آش شیر می پزند و به عنوان نذر خواجه به مردم می دهند.
- اولین روزی كه گوسفند را به كوه می برند آن را از زیر قرآن و از میان دو كپه آتش و دود اسپند عبور می دهند و دو شیزه ای به دنبال رمه ، آب می پاشد .
- هنگامی كه زنان ، نان می پزند و یا از كره روغن می گیرند نبیاد مردان حضور داشته باشند.
- اگر وضع جوی منطقه مناسب نباشد كوچ را آغاز می كنند ولی اگر در حال كوچ باشند اشكالی ندارد.
- در موقع برداشتن محصول غلات، سنگی كه آن را سنگ خواجه خضر می گویند در زیر خرمن گندم یا جو می گذارند و بر این باورند كه این سنگ سبب بركت خرمن می شود.
- خون گوسفند قربانی را بر روی زمین نمی ریزند و آن را به دیوار آفتاب دار می پاشند.


Sunday, August 14, 2005




دولت تركي قراختائيان‌ كرمان‌

يكي‌ از سلسله‌هاي‌ محلي‌، دولت تركي قراختائيان‌ كرمان‌اند كه‌ بر سيستان‌ نيز فرمانروايي ‌داشتند. بنيان‌گذار اين‌ سلسله‌، براق حاجب‌ از امراي‌ دولت‌ تركي خوارزمشاهي‌ بود كه‌ پس‌ از آمدن‌ مغول‌، تبعيت‌ از آن‌ را پذيرفت‌ و تا سال‌ 632 كه‌ درگذشت‌، دولت ‌خويش‌ را نگاه‌ داشت‌. پس‌ از وي‌ قطب‌الدين‌ محمد پسر عم‌ حكومت‌ را در دست‌ گرفت‌ و سپس‌ همسرش‌ قُتْلُغ‌ خاتون‌ كه‌ زني‌ نيرومند و حامي‌ علم‌ و ادب‌ بود، حكومت‌ را در دست‌ گرفت‌ و دخترش‌ پادشاه‌ خاتون‌ را به‌ اباقاخان‌ داد. وي‌ تا سال‌681 شاهي‌ قراختائيان‌ را در دست‌ داشت‌.

پس‌ از وي‌، سَيورغَتْمِش‌ براي‌ مدت‌ ده‌ سال‌ حكومت‌ كرد تا آنكه‌ باز حكومت‌ به ‌دست‌ پادشاه‌ خاتون‌ ـ دختر قُتْلُغ‌ خاتون‌ و ـ همسر گيخاتو افتاد. آخرين‌ امير اين‌ سلسله‌، قطب‌الدين‌ شاه‌ پسر سيورغتمش‌ بود كه‌ از طرف‌ اولجايتو بركنار شد و كرمان‌ به‌ دست‌ اميران‌ مغول‌ اداره‌ گشت‌.




دولت تركي اتابكان‌ يزد

يكي‌ از سلسله‌هاي‌ محلي‌ معروف‌ ايران‌، اتابكان‌ يزد هستند. يزد به‌ تبع ‌اصفهان‌ و همدان‌، در اواخر دورة‌ بويِهي‌، در دست‌ خاندان‌ كاكويه‌ و در رأس‌ آنها علاءالدوله‌ و فرزندش‌ بود. بعدها، با آمدن‌ سلجوقيان‌، آنان‌ تابعيت‌ دولت تركي سلاجقه‌ راپذيرفتند. از زمان‌ سلطان‌ سنجر كه‌ فرامرز بن‌ علاءالدوله‌، آخرين‌ پادشاه‌ديلمي ‌كشته‌ شد، قرار شد حكومت‌ به‌ دست‌ دختران‌ وي‌ باشد و سام‌ بن‌ وَرْدان‌ به‌عنوان‌ اتابك‌ از طرف‌ سنجر شهر را اداره‌ كند. از اين‌ زمان‌، سلسلة‌ اتابكان‌ يزد شكل ‌گرفت‌.

اتابكان‌ يزد تا چند قرن‌ دولت‌ اين‌ شهر را در اختيار داشتند. آنان‌ با ايجاد پيوندهاي‌ خانوادگي‌ با دولتهاي تركي اتابكان‌ فارس‌ و نيز قراختائيان‌ كرمان‌، و نيز پذيرفتن‌ تابعيت ‌مغول‌، دولت‌ خويش‌ را تا دورة‌ غازان‌خان‌ حفظ‌ كردند.

در روزگار سلطنت‌ غازان‌خان‌، اتابك‌ يزد شخصي‌ با نام‌ اتابك‌ يوسف ‌شاه‌ بود. غازان‌ اميري‌ به‌ سوي‌ يزد فرستاد و قرار شد يوسف‌ شاه‌ يا خراج‌ سه‌ سالة‌ يزد را بدهد يا شهر را به‌ امير مغول‌ واگذارد. يوسف‌شاه‌ بر سر اين‌ امير مغول‌ تاخت‌ و او را كشت‌ و پس‌ از آن‌ به‌ سيستان‌ گريخت‌. اندكي‌ بعد سپاه‌ مغول‌ رسيد و «سادات‌ وقضات‌ و اهالي‌ يزد، عَلَم‌ها و مصحف‌ها برداشتند و به‌ استقبال‌ بيرون‌ آمدند و زنهار خواستند». امير محمد ابداجي‌ مردم‌ را عفو كرد. پس‌ ازآن‌ شخصي‌ را به‌ نام‌ داروغة ‌شهر معين‌ كرد. به‌ اين‌ ترتيب‌ براي‌ چند سالي‌، شهر زير سلطة‌ مستقيم‌ مغولان ‌درآمد تا آن‌ كه‌ آل‌مظفر بر اين‌ شهر غلبه‌ كردند.


Thursday, July 21, 2005




مراكز بافت فرش كرمان. ايلات ترك افشار : دو تيره پيچاق‌چي و افشار

در كرمان نقاطي كه در زمينه قاليبافي شهره‌اند، عبارتند از كرمان، رفسنجان، راور[iv]، بافت، رابر، جوپا، ماهان، زرند، كوهپايه، دره در داوران، نوغ رفسنجان، همت‌آباد، انار، قريه‌العرب و اغلب روستاهاي اين استان.

ايلات افشار كه در دو تيره پيچاق‌چي و افشار و در منطقه وسيعي محدود به جنوب غربي رفسنجان و جنوب شرقي جاده كرمان – بم، به مساحت تقريبي 10000 كيلومتر مربع سكني دارند، به قالي‌بافي نيز مشغولند. اينان در دستگاه‌هاي افقي ميبافند، نقشه‌هاي شكسته خاصي را به كار ميبرند و قالي‌هاي آنان اكثراً با خامه‌هائي كه بوسيله روناس به رنگهاي هماهنگ قرمز درمي‌آيند، بافته ميشوند. بافندگان روستائي اين ايل با گره فارسي‌باف و چادرنشين‌ها تركي‌باف مي‌بافند. بطور كلي قالي‌هاي بافت ايل افشار در ميان قالي‌هاي مشابه ممتازترند.




طرح پژوهشي-- سال 1379
مركز تحقيقات فرش دستباف , دولتي

بررسي و احياء نقشمايه‌هاي فرش دستباف روستايي و عشايري در روستاهاي كرمان (ايل ترك افشار)

مركز تحقيقات فرش دستباف , دولتي

h t t p : / / d a t a b a s e . i r a n d o c . a c . i r
پژوهش حاضر به بررسي و احياي نقشمايه‌هاي فرش دستباف روستايي و عشايري افشار كرمان و ثبت و ضبط طرحها و نقشمايه‌هاي فرشهاي فوق و عوامل موثر در بروز و ظهور اين نقوش و چگونگي تغييران آن در طول تاريخ پرداخته خواهد شد. همچنين احياء و حفظ ارزشهاي فرهنگي در زمينه فرش و صنايع دستي و توفيق در زمينه طراحي فرش دستباف ضمن مورد توجه قرار دادن پشتوانه‌هاي فرهنگي ايجاب مي‌نمايد. تا تحقيق حاضر صورت پذيرفته و اجرا گردد زيرا نقشمايه‌هيا فرش دستباف برگرفته از فرهنگ و سنن اين مرز و بوم است و بايد آنها را شناسايي و ثبت نمود بر اين اساس طرح حاضر در ابتدا از طريق مطالعات اسنادي و مراجعه به منابع تاريخي اقدام به شناسايي و جمع‌آوري منابع موجود نموده سپس از طريق مراجعه به مناطق بافت فرش افشار كرمان و انجام مصاحبه با كارشناسان و شناسايي طرحهاي مختلف نسبت به شناسايي و احياء آنها اقدام خواهد نمود.

تاريخ اجراي طرح 79 تا 80
وزارت جهاد كشاورزي، معاونت آموزش تحقيقات
وزارت جهاد كشاورزي، آموزش و تحقيقات , دولتي
احياء / نقش (طرح) / فرش دستباف / روستا / ايل افشار (كرمان)
Reclamation / Design / Habndicarpet / Village / Afshar tribe(kerman)




طرح پژوهشي-- سال 1372


عوامل مؤثر بر تغييرات ساختار شغلي در ايل ترك افشار كرمان و پيامدهاي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي آن (1300-1370)



h t t p : / / d a t a b a s e . i r a n d o c . a c . i r

هدف : مقايسه زندگي عشاير فعلا كوچرو (به زودي بر اثر طرح اسكان، زندگي كوچندگي را ترك خواهند كرد) با عشاير گروههاي ديگر به لحاظ امكانات اقتصادي خانوار و تفاوتهاي اجتماعي و فرهنگي.


وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي
معاونت پژوهشي و آموزشي [دولتي]
ساختار شغلي / وضعيت اقتصادي / ايل افشار (كرمان) / مقايسه / عشاير كوچرو / وضعيت اجتماعي / 1300-1370 / عامل مؤثر / تغيير
Job structure / Economic condition / Afshar tribe / Comparison / Nomadic tribes / Social condition / 1921-1991 / Effective factor / Change




ايل افشار به سوي انقراض پيش مي رود - 1382/10/07

رئيس بنياد كرمان شناسي: عده ايل افشار روز به روز كمتر مي شود.

گلاب زاده با بيان اين مطلب در برنامه ايران زمين افزود: عده افراد اين ايل در ابتدا 9000 نفر بود كه در سال 1311 به 5000 تن و سال 1353 به 1000 تن رسيده است.

وي در ادامه ايل افشار را يكي از معروف ترين و با سابقه ترين ايلات استان كرمان توصيف كرد و گفت: اين ايل در دوران صفويه به كرمان كوچانده شدند.

گلاب زاده قبيله هاي ايل بزرگ افشار را متعدد خواند و افزود: هر قبيله از اين ايل يك رئيس دارد كه به سلطان معروف است.

وي شهر بافق را مركز خريد و فروش ايل افشار توصيف كرد و گفت: داد و ستدهاي قوم افشار در شهر بافق چنان برجسته بود كه در گذشته بافق را اقطار الافشار مي گفتند.


Wednesday, December 29, 2004



KARAI (QARAI, QARA TATAR): A Turkic-speaking tribe of Azerbaijan, Khurasan, Kerman and Fars.


A Turkic-speaking tribe of Azerbaijan, Khurasan, Kerman and Fars. As Vladimir Minorsky wrote, "The name of the Karai may in fact be connected with that of the famous Mongol tribe, the Kereit, who, because of their Christian Nestorian faith, were imagined to be the good people of Prester John" (personal communication). But the name could also be connected with that of other ethnic groups in Central Asia (see Ne‚meth, pp. 264-68).

Sir John Malcolm claimed that the Karai of Persia "had come from Tartary with Timur," who "had settled part of them in Turkey and part in Khorassan." After the death of Timur (807/1405), "they had dispersed," and Nader Shah (r. 1736-1747), "having desired to reassemble them," brought them together in Khurasan (p. 147). Although we do not know whether or not Timur brought the Karai to the Middle East, the rest of Malcolm's assertion seems to be substantially true.

There seems to have been Karai on both sides of the Aras river in Azerbaijan, at least for a century before 1148/1735. Adam Olearius, who traveled in Azerbaijan in 1638, mentions a tribe by the name of Karai on his list of the tribes of Mogan (p. 28). In his Tarikh-e jahan-gosha, Mohammad-Mahdi mentions two khans of Ganja, Fath-Karai and Eslam-Karai, who are said to have facilitated the surrender of that city to Nader Shah in 1148/1735 (pp. 216-221). There are also two villages by the name of Karai in western Persian Azerbaijan, one in the shahrestan (county) of Orumiya and the other in the shahrestan of Mahabad (Razmara, p. 350). But, after 1148/1735, nothing further is heard about the Karai of Azerbaijan. Therefore, one is tempted to believe that they were moved to Khurasan, like so many other tribes of Azerbaijan and Kurdistan, during that period.

The Karai of Khurasan began to play an important role in the province when, in 1162/1749, their leader, Amir Khan, was put in charge of Mashhad by the Afghan ruler Ahámad Khan Dorrani (q.v.; Yate, p. 53). But they reached the zenith of their power and influence under the leadership of Esháaq Khan Karai at the beginning of the 19th century. Son of a mere servant of Najaf-¿Ali Khan, the paramount chief of the Karai tribe, he started his climb to power by illicitly building a fort in the small town of Torbat-e Haydari. Then, after Najaf-¿Ali Khan's murder, Esháaq Khan married his daughter and assumed the leadership of the tribe. By the end of the 18th century, Torbat-e Haydari was the thriving capital of a large Karai principality stretching from the gates of Mashhad to Khaf, which Esháaq Khan ruled as a kind of enlightened monarch (Malcolm, pp. 146-50; Yate, pp. 52-56; Curzon, p. 203; Sykes, pp. 291, 314-15). In 1209/1795, Esháaq Khan submitted to Aga Moháammad Khan Qajar (q.v.; Pakravan, pp. 197-98). But, under the more relaxed rule of Fath-Ali Shah (q.v.; 1211-1249/1797-1834), he achieved almost total independence from the central government. In 1227/1813, he took advantage of a rising tide of resentment against Qajar rule in Khurasan to seize Mashhad, along with the Hazaras and other discontented tribes, and to imprison the governor-general of the province, the Qajar prince Moháammad-Wali Mirza, in his own palace. However, soon thereafter, Eshaq Khan's tribal coalition began to unravel. He went to Tehran to plead his case, but to no avail, and, in 1230/1816, both he and a son, Hasan-Ali Khan, were strangled in Mashhad (Sepehr, p. 164; Fraser, pp. 25-29; Bellew, pp. 350-51).

Eshaq Khan was succeeded as paramount chief of the Karai tribe by another son, Moháammad Khan. In 1244/1829, he too took possession of Mashhad, and, although he was finally defeated by another son of Fath-Ali Shah, Ahmad-Ali Mirza, he nonetheless "retained a sort of semi-independent existence, and never thoroughly acknowledged the authority of the Kajars" (Yate, p. 53; Sepehr, p. 247). But during the second half of the 19th century, the Karai chiefs lost much of their power and wealth, and Torbat-e Haydari its luster. When J.-P. Ferrier visited the area in 1260/1845, the town and it surroundings were still prosperous (p. 265). But, by the time George N. Curzon came in 1306/1889, the whole region had been "terribly decimated both by Turkmen ravages and by the great famine" (p. 203), and Yate, who passed by in 1310/1893, wrote that Torbat-e Haydari "presents a very tumble-down appearance," the walls "now broken in all directions" (p. 54). For population estimates of the Karai of Khurasan, see M. L. Shiel (p. 400), H. Field (p. 253), and S. I. Bruk (p. 32). However, owing to the fact that, already in the 19th century, the tribe had become largely sedentary, such figures are highly conjectural.

There are also Karai in Kerman province. In 1957, they comprised some 420 households. Their summer quarter stretched from the Khana Sorkòi mountain pass, on the Kerman-Saidabad (Sirjan) road, down to the neighborhood of Balvard. Their winter quarters were in the ¿Ayn-al-Bagal region, across the salt lake from Saidabad. Their tiras (clans) were: Tela Begi, Kurki, Abbasi, Beglari, Haydari and Yar-Ahmadi. The village of Tangu was their headquarters (Oberling, pp. 100-105).

Finally, there are several groups of Karai in Fars. There are clans by that name in the Amala tribe of the Qashqai tribal confederacy, in the Eynally (Inanlu) and Arab Jabbara tribes of the Khamsa tribal confederacy, and in the Bakesh tribe of the Mamasani tribal confederacy. Some Karai have also settled down in the dehestan of Sar Ùahan, near Bavanat, and in the dehestan of Abada Tashk, near Neyriz. According to the Iranian Army Files (1956), the Karai of Kerman and Fars were moved there from Khurasan during Safavid times (Oberling, pp. 101-102).

Bibliography:

H. W. Bellew, From the Indus to the Tigris, London, 1874.
S. I. Bruk, Naselenie Perednei AzI, Moscow, 1960.
G. N. Curzon, Persia and the Persian Question, London, 1892,
I. J.-P. Ferrier, Voyage en Perse, dans l'Afghanistan, le Beloutchistan et le Turkestan, Paris, 1860.
H. Field, Contributions to the Anthropology of Iran, Chicago, 1939.
J. B. Fraser, Narrative of a Journey into Khorasan in the Years 1821 and 1822, London, 1825.
J. Malcolm, The History of Persia, London, 1829,
I. Mohammad-Mahdi, Tarikh-e Jahan-gosha, tr. W. Jones as Histoire de Nader Chah, London, 1770.
G. Nemeth, A Hongfoglalo‚ Magyarsag Kialakula‚sa, Budapest, 1930.
P. Oberling, The Turkic Peoples of Southern Iran, Cleveland, 1960.
Adam Olearius, Voyage en Moscovie, Tartarie et Perse, Paris, 1659.
E. Pakravan, Agha Mohammad Ghadjar, Tehran, 1953.
H. A. Razmara, Farhang-e joghrafia Iran IV, Tehran, 1951.
Mirza Mohammad Sepehr, Nasekh al-tawarikh, Tehran, 1958-59,
I. M. L. Sheil, Glimpses of Life and Manners in Persia, London, 1856.
P. M. Sykes, A History of Persia, London, 1951,
I. C. E. Yate, Khurasan and Sistan, London, 1900.

(P. Oberling)


Monday, December 20, 2004




سؤزوموز:


افشارهاى استان كرمان فارسستان


از وبلاگ كرمان-تورك: وئبلاگى ويژه گروههايى از مليت ترك ساكن در استان كرمان فارسستان







زبان تركى و مسئله ملى خلق ترك در ايران كثيرالمله٬ داراى ويژگيهايى است كه آن را از ديگر ملل ساكن در ايران جدا مىسازد:


الف- يكى از عمده ترين اين ويژگيها اين است كه مليت ترك در ايران به لحاظ عددى بزرگترين گروه ملى اين كشور و زبان تركى نيز زبان اكثريت نسبى مردم ايران استּ


ب- ديگر آنكه بر خلاف همه ملل ساكن در ايران كه عمدتا در يك منطقه به طور متمركز مىزيند (اين شامل قوم فارس كه سرزمين ملى آن فارسستان٬ برخى از نواحى شرق و مركز ايران را مشتمل مىشود نيز مىگردد)٬ خلق ترك در ايران در سه ناحيه به طور متراكم ساكن استּ اين نواحى عبارتند از شمال غرب كشور و يا "آذربايجان" (نواحى ترك نشين به هم پيوسته تقسيم شده در تقسيمات ادارى بين دوازده استان)٬ شمال شرق كشور و يا "افشار يورد" (نواحى شمال استانهاى خراسانى و برخى مناطق از استان گلستان)٬ و جنوب ايران و يا قاشقاي ائلى (شامل بخشهايى از استانهاى فارس٬ اصفهان٬ بوشهر٬ چهارمحال بختيارى و ּּּּ) استּ


ج- اين ويژگى استثنائى دموگرافيك خلق ترك٬ ويژگى سوم زبان تركى يعنى سراسرى بودن را به آن عطا نموده استּ


اين سه ويژگى باعث شده است كه پايه اى ترين خواست و هدف جنبش ملى دمكراتيك ترك در ايران در بعد زبانى- برخلاف جنبشهاى ديگر ملل ايرانى كه عبارت است از رسميت زبانهايشان در مناطق ملىاى كه بكار مىروند و حق تعليم و تعلم بدان زبانها- علاوه بر رسمى شدن زبان تركى در مناطق سه گانه مذكور كه در آنها به طور گسترده اى بكار مىرود٬ اعلان زبان تركى به عنوان يكى از زبانهاى رسمى دولت مركزى ايران باشدּ


يكى از استانهاى فارسستان كه بيش از هزار سال مسكن گروههاى تركى گوناگون بوده و در قلمرو حتى مركز نخستين دولتهاى تركى تاسيس شده در ايران امروز قرار داشته است استان كرمان استּ (براى آگاهى از برخى از اين دولتها مانند سلجوقيان كرمان٬ سالغوريان٬ قوتلوق خانيه٬ اينجويان و ּּּּ به نوشته هاى پيشين در وئبلاگ كيرمان-تورك مراجعه كنيد)ּ استان كرمان٬ امروز نيز مانند گذشته مسكن توده عظيمى از خلق تركى با منسوبيت طائفه اى و يا بدون آن٬ مركب از دهها و صدها هزار تن بوده و زبان تركى در اين استان فارسستان نيز مانند ديگر استانهاى فارسستانى زبان دوم مردم استּ باز گروههاى ترك استان كرمان مانند ديگر استانهاى فارسستانى و سراسر ايران از تمام حقوق زبانى٬ فرهنگى و سياسى به عنوان يك گروه ملى٬ از جمله از حق تعليم و تعلم به زبان ملى خود تركى و داشتن رسانه هاى راديوئى و تلويزيونى٬ مطبوعات تركى و حق ايجاد تجمعات فرهنگى و تشكيلات سياسى با نام و هويت ملى خود ترك٬ محروم مىباشندּ


يكى از عمده ترين گروههاى تبارى خلق ترك ساكن در استان كرمان فارسستان را افشارها٬ كه بخشى هنوز بافت طائفه اى و كوچرو خود را محافظه نموده اند تشكيل مىدهندּ در زير سه مطلب گوناگون شامل داستانى كوتاه به لهجه تركى افشارهاى ساكن استان كرمان٬ چند عكس همراه با توضيحاتى و يك نوشته كوتاه جداگانه در باره گروههائى از افشارهاى استان كرمان فارسستان را كه از اينترنت گرفته شده اند آورده امּ The Afshar Nomads of Iran


١- براى شنيدن داستانى كوتاه به لهجه تركى افشارهاى ساكن در استان كرمان فارسستان به اين لينكها كليك كنيد:


داستان پسر ولخرج (ساوورقان اوغول)٬ ٦ دقيقه٬ ٢٠ ثانيه- Mp3 file


داستان نوح٬ ٦ دقيقه٬ ٢٠ ثانيه- Mp3 file


دو داستان يكجا- Real Audio player


٢- نوشته اى كوتاه در باره برخى گروههاى افشار از تركان ساكن در استان كرمان فارسستان (ترجمه مهران بهارى) : طائفه افشار كرمان Afshar Sub-Tribe Kerman


طوائف كرمان از عشاير و مهاجران گوناگونى متشكل اند كه پس از غلبه اعراب از غرب به جنوب شرقى ايران حركت نموده اندּ طائفه ها و چادرنشينان ساكن در استان كرمان در واقع مركب از بلوچها٬ كردها٬ عربها و مردمان بومىاندּ حدود ٤٠ طائفه٬ ١٩١ عشيره و ٢٣٠ خانوار مهاجر در نواحى بخشهاى كهنوج٬ بافت٬ سيرجان٬ جيرفت و بم ساكن اندּ


طائفه افشار٬ يكى از بزرگترين طوائف دوره شاه تهماسب صفوى بود كه امروز در ناحيه وسيعى كه از جنوب غربى رفسنجان به سوى جنوب شرقى بزرگراه كرمان-بم گسترده شده است زندگى مىكندּ بافت مركز تجارى آنها استּ جايگاه زمستانى آنها بلوك ارزويه Balook Orzooyeh و جايگاه تابستانى آنها بلوك اقطاعى Balook Aghtae استּ


طوائف كرمان اساسا ترك بوده و به زبان تركى سخن مىگويند٬ اما به سبب تماس با طوايف منطقه كلمات فارسى در زبان مادرى آنها رسوخ كرده استּ دامدارى فعاليت اصلى آنها را تشكيل مىدهدּ آنها همچنين به صنايع دستى مىپردازندּ محصولات دستى طائفه افشار داراى كيفيت بسيار بالايى بوده و در تمام كشور شهره اندּ محصولاتى نظير قالى٬ بافته هاى تزئينى ججيم٬ گليم٬ خورجين٬ چنته٬ شيركى٬ نمكدان٬ قاشقدان و ديگر لوازم ضرورى خانه كه توسط مردان و زنان طائفه توليد مىشود منبع درآمد قابل ملاحظه اى براى آنان استּ پشم نرمى كه از گوسفندان آنها بدست مىآيد يكى از بهترينها بوده و داراى شهرت جهانى استּ


٣- چند عكس همراه با توضيحاتى كوتاه در باره افشارهاى ناحيه بشو (بوشو) در جنوب استان كرمان در مجاورت مرز استان فارس مربوط به سال ١٩٩٩ -(عكسهاى بكار برده شده در اول اين نوشته):


قابل ذكر است كه توريست آلمانى كه عكسها را تقديم كرده در توضيحات كوتاه خود ادعاهايى كاملا نادرست نموده استּ از جمله مىگويد از آنجائيكه بنابه گفته راهنماى او٬ زبان تركى افشارهاى كرمان به زبان تركىاى كه قشقائىها سخن مىگويند نزديكتر است تا زبان آذرى رايج در شمال ايران مثلا در نزديكى تبريز٬ افشارهاى استان كرمان فارسستان طائفه اى كاملا جدا بوده و وى گمان نمىكند كه افشار نام ديگرى براى ٢٠ ميليون آذرى ساكن در شمال ايران بوده باشدּ


اين ادعاهاى بىپايه نشان مىدهد كه در اثر غفلت و كمكارى روشنفكران و محققين و فرهنگيان و سياسيون ترك در ايران٬ نه تنها در ميان خود ايرانيان بلكه در جهان خارج نيز جهل و ناآگاهى گسترده اى در باره خلق ترك٬ زيرگروههاى پراكنده طائفه اى و غيرطائفه اى آن در سراسر كشور٬ زبان تركى و لهجه هاى گوناگون آن وּּּּ وجود داردּ مختصرا مفيد است كه ذكر شود:


اولا افشارها يكى از عمده ترين طوائف تاريخى اوغوزها بوده و در تشكل ملل و گروههاى تركى ساكن در كشورهاى امروزى تركمنستان٬ ايران٬ آذربايجان٬ تركيه٬ سوريه و قبرس اشتراك داشته اندּ


دوما نقش افشارها در تشكل خلق ترك آذرى ساكن در ايران و آذربايجان و سوريه و افغانستان تعيين كننده بوده استּ به طوريكه عمده تركان ساكن در استانهاى آذربايجانى همدان٬ آذربايجان غربى٬ زنجان٬ قزوين و تهران را تركان افشار تبار تشكيل مىدهند و علاوه بر اين٬ اساسا سه دياسپوراى اصلى تركان آذرى (در شمال خراسان- افشار يورد٬ در سوريه- بوجاق افشارلارى و در افغانستان- افشارهاى كابل و هرات) حتى بخش عمده اى از دياسپوراى چهارم تركان آذرى يعنى جنوب ايران (طوائف افشار و بچاقچى و طوائفى از اتحاديه طوائف قشقايى و گوندوزلوهاى عربستان ايران-خوزستان وּּּּּ ) همه افشار تبارندּ


به دو دليل فوق است كه نام افشار همراه با سه نام ديگر ترك٬ توركمان (كه غير از تركمن است) و قزلباش چهار نام عمده تاريخى هستند كه براى ناميدن خلق ترك بويژه در قرون وسطى بكار رفته اندּ (امروز نيز تركان آذرى افغانستان عمدتا افشار و تركان آذرى عراق توركمان ناميده مىشوند)ּ


سوما امروزه افشارها يكى از زيرگروههاى تبارى-طائفه اى خلق ترك در ايران را تشكيل مىدهندּ گروههاى منسوب به افشارها در سراسر ايران هر كدام با لهجه هاى گوناگونى سخن مىگويند كه همه نيز لهجه هاى زبان واحد تركى مىباشندּ بنابراين سخن گفتن از زبان افشارى جدا از تركى آذرى همانقدر بىمعنى است كه سخن گفتن از افشارها به عنوان گروهى قومى جدا از خلق تركּ افشار و قشقائى و تبريزى و آذرى ּּּּ نامهايى است كه از سوى قوميت گرايان فارس و استعمارگران غربى حامى آنها هر از چند براى مغشوش كردن اذهان و تجزيه خلق واحد ترك در ايران به ميدان انداخته مىشود و رواج داده مىشودּ علاوه بر قوميتگرايان افراطى فارس و نژادپرستان آريائى٬ بسيارى از غربيان نيز از ديرباز (حتى از زمان صفويان) بيهوده سعى و اصرار بسيار بر تجزيه خلق ترك در ايران به گروههاى گوناگون و جدا و مستقل قومى بر حسب لهجه و محل سكونت و وابستگى طائفه اى و ּּּ داشته اندּ در ايران يك مليت واحد ترك با يك زبان و يك هويت ملى بنام تركى (متشكل از زيرگروههاى لهجه اى و جغرافيايى و طائفه اى و مذهبى گوناگون) وجود دارد٬ نه اقوام و زبانهاى جداگانه اى مانند آذربايجانى و افشار و قشقائى و ּּּּ


ترجمه توضيحات مربوط به عكسها (از بالا به پائين٬ از چپ به راستּ ترجمه مهران بهارى ):


١- يك زن افشار در حال آماده كردن چاى براى گروه تورּ افشارهائى كه ما ملاقات نموديم بسيار دوستانه بودندּ

٢- مرد افشار و همسرش كه صاحب ده فرزند بودندּ

٣- افشارها به قالىبافان بسيار عالى مشهورند و در باره قالىهاى آنها در اينترنت معلومات بسيار وجود داردּ اين عكسى است كه ما در داخل يك چادر افشار از قالىاى كه بافته بودند گرفتيمּ اغلب چادرهاى قشقايى كه ما ديديم چنين قالىهاى اعلايى نداشتندּ به ما گفته شد كه آنها براى گذران زندگى مجبور به فروختن همه قالىهاى مرغوبى كه مىبافند هستندּ

٤- چادرى افشارى كه به عنوان گاراژ پاركينگ خانواده بكار مىرفتּ بنظر مىرسد كه ماشين و موتورسيكلتها جاى اسب و شتر را در كوچ ساليانه بين تابستان و زمستانها گرفته استּ

٥- يك چادر افشارּ در اين چادر از همان نىها-چوبهاى جانبى (به تركى يان قاميش) استفاده شده بود كه از طرف طوائف عرب همان منطقه از ايران بكار مىرودּ چادرها دستباف بوده و از پشم بز سياه تهيه شده اندּ


٦- دو دختر افشارى در حال بافتن قالى با دست با پشم صددر صد خالصּ به ما گفته شد كه اتمام يك قالى ماهها به طول مىكشدּ


٧- تقريبا در هر چادرى كه ما ديديم يك ضبط صوت و راديو - بعضى موج كوتاه- داشتּ در زمين باترىهاى تمام شده بسيارى ديديمּ گرچه براى سلامتى محيط زيست خوب نيست اما نشان مىدهد كه اين كوچروها فقط از طريق راديو با جهان خارج ارتباط دارندּ آنها از گوش دادن به موسيقى لذت مىبرندּ


٨- اين مرد پير٬ داستانى فولكلوريك در باره افشارها را به زبان بومى افشارى نقل كردּ براى ما چندان سخت نبود كه افشارهايى كه قادر به تكلم به زبان فارسى بودند را – كه راهنماى ما مىتوانست مطالبشان را برايمان ترجمه كند- پيدا نمودּ


گئرچه يه هو!!!!


سؤزوموز

دوستان و خوانندگان عزيزى كه هنگام داون لود كردن سؤزوموز از پرشين بلاگ با مشكل روبرو هستند٫ مىتوانند از آدرس بك آپ سؤزموز در بلاگ اسپات (آزمايشى) استفاده كنند: سؤزوموز در بلاگ اسپات: http://sozumuz.blogspot.com



تركهاى استان كرمان-فارسستان (كيرمان اوستانى توركلرى-فارسيستان):

استان كرمان يكى از بزرگترين استانهاى فارسستان (پرشيا) مىباشد. اين استان از شمال به استان خراسان، از شرق به بلوچستان، از مغرب به استانهاى يزد و فارس و از جنوب به استان هرمزگان محدود می گردد. كرمان در تاريخ سياسى خلق ترك (آذرى) از اهميت ويژه اى برخوردار است. اين شهر مقر حكومت دولتهاى تركى سلاجقه كرمان[٠]٫ خوارزمشاهيان و قراختائيان كرمان[١] (قوتلوق خانيان) بوده است. كرمان بر اثر حملات امير تيمور و افاغنه صدمات زيادی را متحمل شده و پس از خلع شاه طهماسب دوم آخرين حكمدار امپراتورى تركى-آذرى صفوى از سلطنت، نيز مانند ساير قسمتهای ايران به تصرف موسس سلسله تركى آذرى افشار٫ نادرشاه در آمده است. سرانجام آغامحمدخان قاجار اولين پادشاه دولت تركى-آذرى قاجار با كشتار مردم و تخريب آن٫ شهر را تصرف نموده است.

در سراسر استان كرمان و در مركز آن آثار تاريخی فراوانى از دوره هاى حاكميت دول تركى بجاى مانده است. از جمله گنبد جبليه در شهر كرمان كه بنای آن به دوران سلجوقيان منسوب است، مسجد جامع (مظفری) از بناهای تاريخی قرن هشتم و مزار مشتاق عليشاه و حمام و بازار ابراهيم خان (ظهير الدوله) كه متعلق به دوره دولت آذرى قاجار ميباشد. كرمان يكى از شهرهای قديمی و تاريخی و در عين حال يكى از مناطق فارسستان است كه از دير باز محل مهاجرت٫ اسكان و زندگى گروههاى مختلف طائفه اى و غيرطائفه اى خلق ترك بوده است.

پيشينه تاريخى تركان كرمان (كيرمان توركلرينين تاريخى گئچميشى):

١- دولت تركى سلجوقيان كرمان: (١١٨٧-١٠٤١)

پس از پيروزى در جنگ دندقان به سال ١٠٤٠ تركان سلجوقى به گسترش حاكميت خود بر نواحى غربى و جنوبى ايران امروز آغاز كرده اند. نخستين حملات ايشان به كرمان در سالهاى ١٠٤٢ به فرماندهى چاغرى[٢] اوغلو قارا آرسلان قاوورت[٣] انجام شده است. تا سال ١٠٥١ تمام كرمان فعلى به حاكميت آنها در آمده و بدين ترتيب دولت سلجوقيان كرمان تاسيس گرديده است. تركان اوغوز به رهبرى قاوورت در سال ١٠٤١ به سهولت كرمان و بعد از آن عمان ( ١٠٥٢) و فارس (١٠٦٢)را فتح نموده اند. علاوه بر قاوورت كه حاكمى عادل و با درايت بوده است سلاطين ديگر سلجوقيان كرمان عبارتند از: كرمان شاه٫ سلطان شاه٫ توران شاه اول٫ ايران شاه٫ آرسلان شاه اول٫ ملك شاه٫ طغرل شاه[٤]٫ بهرام شاه٫ آرسلان شاه دوم٫ توران شاه دوم و محمدشاه. همانطور كه ديده مىشود در نامهاى همه حاكمان اين سلسله عنوان "شاه" وجود دارد . در اين ميان ايرانشاه يكى از نخستين حاكمان ترك در ايران است كه مذهب باطنى را پذيرفته است و بدين سبب نيز با تحريك علماى دين و طى شورشى بدست مردم كشته شده است. دولت سلجوقيان كرمان به سبب درگيريهاى بىشمار بين امرا و شاهزادگان بر سر تخت و شورشهاى مردمى تضعيف و بالاخره به دست تركان خويشاند اوغوزى ديگرى منقرض شده است.

٢- اوغوزها:
بخشى از تركهاى اوغوز خراسان در قرن ١١ پس از افول قدرتشان در آن ديار به سمت جنوب و غرب٫ به كرمان٫ فارس (نزد تركان سالغورى)٫ آذربايجان و آنادولى پخش شده اند. در سال ١١٨٤ ملك دينار رهبر اوغوزهاى توغان شاهى خراسان (به پايتختى نيشابور) به همراهى نيروهاى خود به نرماسير و ديگر مركز اسكان تركها در كرمان (بام٫ زرند٫ بردسير٫ گرمسير٫ نسا٫ ايكان) حركت و پس از تصرف مناطق مذكور در مركز كرمان٫ بردسير به حكومت كرمان پرداخته است (١١٨٧). دينار جزاير عمان و مكران را نيز به حاكميت خويش در آورده است. پس از مرگ وى و بعد از ساليان متمادى جنگ و كشمكش بين فرزندان و فرماندهان وى بر سر تخت٫ در نهايت كرمان به حاكميت دولت تركى سالغوريان در آمده است.


------------------------------------------

[٠] سلجوق ويا سلتوق٫ سالتوق: از ريشه مصدر سالماق به معنى رها٫ آزاد٫ مستقل و قائم به ذات٫ بى قيد و مطلق. همچنين به معانى مبارز و نيز سيل كوچك نيز آمده است.
[١] ختاى٫ خيتاى٫ قتاى٫ گيتاى: و.... نام طائفه اى نيمه كوچرو از مغولهاست كه در قرن ۱۰ از جنوب شرقى مغولستان حركت كرده و پس از فتح بخشى از مانچورى و شمال چين دولت لائو را تاسيس و به مدت ۲۰۰ سال بر آنجا حاكم بوده اند. در زمان چنگيز خان (۱۲۲۷) مغولها نواحى شمالى چين را كيتاى٫ گيتاى٫ خيتاى ناميده اند كه به زبان تركى و روسى و... نيز وارد شده است. امروزه هنوز هم نام كشور چين به زبان روسى كيتاى مىباشد. بعدها بخشى از خيتاىها به موازات ترك شدن٫ دولت تركى قارا خيتاى (كدن٫ كيدن) قره ختائيان را در غرب بوجود آورده اند. در نوشته هاى قرون وسطى خطا٫ ختا به چين شمالى و تركستان شرقى ويا تركستان چين كه مسكن قبايل ترك بوده و است اطلاق مى‏شده. (همچنين ختن شهرى در تركستان شرقى ويا تركستان چين بوده است. گاهى هم به همه تركستان چين ختن اطلاق شده است)... و از آن پس ترك و ختا درادبيات ملل اسلامى-شرقى٫ غالب اوقات هم معنى و به عنوان سمبل زيبايى مطلق و مفرط نيز بكار رفته است. مخلص بنيانگذار دولت صفوى بزرگترين امپراطورى تركى - آذربايجانى در تاريخ ٫ و يكى از بزرگان ادب و فرهنگ تركى شاه اسماعيل٫ ختايى-ختائى-خطائى-خطايى است.
[٢]چاغرى: عنوان و اسمى تركى به معانى چشم آبى و دعوت. از معانى بسيار چاكير٫ چاقير رنگ آبى٫رنگ آبى آسمان پس از رعد و برق٫ پرنده اى كه يك چشمش آبى و چشم ديگرش سياه باشد و .... است.
[٣]قاوورت: از مصدر قاوراماق به معنى گرفتن٫ درك نمودن٫ احاطه نمودن.
[٤]طغرل٫ طوغرول٫ توغرول٫ تغرل٫ تورول: نوعى شاهين (آغ دوغان٫ چاقير دوغان). در ميتولوژى ملل آلتاى و اوراليك از جمله تركها٫ هونها٫ آوارها٫ و مجارها حتى سومرى ها (به اسم دوقود) پرنده اى بزرگ با سر شير است كه بر درخت حيات مىنشيند.

گئرچه يه هو!!!.


Wednesday, July 28, 2004




دولت تركى سالغوريان فارس-كرمان


٣-:سالورها (سالغورها)[١] يكى از طوائف مهم اوغوزها وابسته به شاخه اوچ اوخ (سه تير) مىباشند. بخشى از آنها پس از خروج از سرزمين اصلىشان در ايلى سو و ايسيق گؤل و اسكان در ماورالنهر در قرن ١١ به همراه تركهاى سلجوق به ايران٫ آذربايجان و آناتولى مهاجرت نموده است. اتابكان سالغورى فارس دولتى محلى است كه سالورهاى آذرى ايران تاسيس نموده اند. [٢] اين دولت تركى بعضا مستقل و در مقاطعى نيز تابع دولت سلجوقيان بزرگ٫ سلجوقيان آذربايجان (عراق)٫ خوارزمشاهيان و ايلخانيان بوده است.

محدوده حاكميت سالغورىها اساسا فارس بوده كه بعدها به كرمان٫ عمان٫ هرمز٫ بحرين نيز گسترده شده است. ايالت فارس تحت حاكميت اين دولت تركى يكى از مرفه ترين ايام تاريخ خويش را گذرانده است. شيخ سعدى آثار خود را به تشويق و حمايت خاندان دانش دوست و ادب پرور تركى سالغورى آفريده است. سالغوريها مانند اكثر ديگر دولت هاى تركى به داشتن حكمرانان زن (آبيش خاتون٫ تركان خاتون) مشهور بوده اند. در ميان سالورها زنانى مانند بورلا خاتون[٣] و سالور بارچين[٤] كه به امارت رسيده اند نيز ديده مىشود. ملك هاى سالغورى عبارتند از (قبل از نام همه عنوان مظفرالدين وجود دارد): بوز آبا٫ سونقور٫ زنگى٫ تكله٫ ابوشجاع تهمتن٫ قوتلوق خان٫ سعد دوم٫ عدودالدوله وعد٫ محمد٫ سلجوق شاه٫ آبيش خاتون.


آبيش خاتون آخرين حاكم سلسله تركى سلغورى مىباشد كه ۲۲ سال حكومت كرده است. وى متولد شيراز بوده در محله چرنداب تبريز فوت نموده است. مزار وى در رباط آبيش خاتون در شيراز مىباشد). آبيش خاتون اين بانوى مقتدر ترك و دختر اتابك سعد ابن ابوبكر پس از قتل اتابك سلجوقشاه زمام حكومت را در دست گرفت. وى در سال 663 هجرى با منگو تيمور [٥] پسر هلاكو خان ازدواج كرد و بدين ترتيب فارس و كرمان رسما ضميمه حكومت تركى -مغولى ايلخانان گرديد. دولت تركى سالغوريان پس از مرگ آبيش خاتون توسط امراي مغول منقرض شد.


ملاحظاتى در باره تركان سالغورى (اتابكان سلغري) فارس- كرمان


نياى سالغوريان كه در اصل از تركمانان كارگزار سلجوقيان بوده اند٫ اتابك سونقور مىباشد. حكومت اتابكان سالغورى فارس-كرمان يكى از نخستين نمونه هاى حكومتهاى محلى تاسيس شده توسط تركهاى آذرى در فارسستان (پرشيا) و در خارج خاك آذربايجان است. اتابكان سالغورى دولتى است كه سالورهاى آذرى ايران تاسيس نموده اند.


همانگونه كه گفته شد سالغوريها مانند اكثر ديگر دولت هاى تركى به داشتن حكمرانان زن (آبيش خاتون٫ تركان خاتون) مشهور بوده اند٫ پديده اى كه در ميان اقوام ايرانى زبان بسيار بسيار نادر است. در ميان سالورها زنانى مانند بورلا خاتون و سالور بارچين كه به امارت رسيده اند نيز ديده مىشود.[٦]


از اتابكان در تاريخ و ادبيات خلق فارس به دليل علاقه و احترام آنان به فرهنگ و ادب فارسي نامي نيكو باقي مانده است. اتابك ابوبكر محبوب و ممدوح سعدي اديب بزرگ بود و ديباچه گلستان سعدي به نام او تاليف شده است. شيخ سعدى آثار خود را به تشويق و حمايت خاندان دانش دوست و ادب پرور تركى سالغورى آفريده است. [٧] با اينهمه و با تاسف فراوان اتابكان سالغورى آنگونه كه مىبايست به حفظ و گسترش زبان و فرهنگ ملى خود تركى اهتمام نكرده و آگاهانه رفتار ننموده اند.



ايالت فارس تحت حاكميت اين دولت تركى يكى از مرفه ترين ايام تاريخ خويش را گذرانده است. سالغوريان در حفظ قلمرو حكومتشان از كشتارهاي مغولان سعى فراوان نموده و موفق نيز شده اند. در دوران اتابك سنغر موسس سلسله تركى اتابكان فارس كه به مدت چهارده سال بر شيراز حكومت كرده است، شيراز رو به آبادي و آرامش گزارده است. اتابك ابوبكر سعد ابن زنگي براي نجات فارس از ويراني، با مغولان از در آشتي در آمده و با اين سياست فارس و جنوب فارسستان (پرشيا) از كشتار و ويراني نجات يافته است. دوران او دوران آرامش و آبادي شيراز و فارس در زمينه هاي مختلف از جمله فرهنگ و تجارت است. در دوران سعد ابن زنگي سلسله تركى اتابكان فارس به اوج قدرت و حشمت رسيد و سرزمين هاى عربى در عربستان ايران و خارج آن٫ عمان و بحرين و كيش و كناره خليج فارس، از بصره (عراق امروزى) تا سواحل هند به تصرف دولت تركى آذرى سالغورى در آمد و به همين دليل وى به "سلطان البر و البحر" معروف گشت. اتابك سعد ابن زنگي خود روزگار را صرف بناي مساجد و عمارات و حفر قنوات و حصار كشيدن به دور شيراز و صحبت با اهل شعر مىنمود.



دوران اتابكان سالغورى متاسفانه دوران كشمكش دايمي بىشمار بين اعضا خاندان٫ امرا و شاهزادگان بر سر تخت و نيز درگيريهاى مداوم با ديگر سلسله هاى تركى (با سلجوقيان٫ تركان خويشاند اوغوزى ديگر٫ اتابكان آذربايجان٫ خوارزمشاهيان٫ هلاكو خان مغول٫...) بوده است كه در مجموع٫ و على رغم آنكه اقداماتى نيز در جهت نزديكى و پيوند اين دول تركى انجام داده اند (مانند ازدواج دختر اتابك سعد ابن زنگي ملكه خاتون با سلطان جلال الدين خوارزمشاه٫ ازدواج آبيش خاتون با منگو تيمور پسر هلاكوخان) اين درگيرى و كشمكشها در نهايت به تضعيف همه دول تركى مذكور و كم رنگتر شدن فرهنگ٫ هويت و موجوديت تركى در اين منطقه از فارسستان انجاميده است.
----------------------------------------------------------
[١]- سالور: به معنى شمشير. ويا آنكه به طرزى موثر شمشير و گرز خويش را بكار مىبرد.
[٢]- همچنين بنيانگذار شعر تصوفى در ادبيات ديوانى تركى آذرى و نيز تركى استانبولى قاضى برهان الدين< منسوب به طائفه سالور بوده است . وى در آسياى صغير در شهر سيواس دولتى مستقل به نام خويش تاسيس كرده است. دولت وى نمونه اولين دولتهاى آذرى در خارج خاك آذربايجان است. قاضى برهان الدين در جنگ با دولت ديگر تركى آذرى آغ قويونلوها كشته شده است.
[٣]- بورلا: انگور (به تركى قپچاقى).
[٤]- بارچين: نوعى پارچه ابريشمى.
[٥]- منگو-بنگو-منگى-بنگى. كلمه اى تركى به معناى هميشگى٫ ابدى٫ پايدار و جاودانى (معادل مونگكه مغولى). تيمور-تمير-تمر-دمر-دمير: به معنى آهن.
[٦]- برابرى زن و مرد و موقعيت يكسان حتى برتر زن ترك در اجتماع و خانواده كه مطابق با فرهنگ ملى و سنن ديرين تركى است بعدها با در آميختن و تحت تاثير قرار گرفتن تركهاى ايران از قوم و فرهنگ فارسى و زردشتى كه در نزدشان زن موجودى پست٫ خوار و درجه دو شمرده مىشد آسيبى جدى ديده است. روند تبديل زنان ايران به انسانهاى درجه دو امروزه نيز به موازات بسط و جايگزينى فرهنگ فارسى در ميان مليتهاى غيرفارس كشور ادامه دارد. دهه هاى اخير حاكميت قوم فارس در ايران يكى از بىحقوقترين دوره هاى تاريخ زنان ترك بشمار مىرود.
[٧]- قابل ذكر است كه سعدى خود به لحاظ مليت فارس نيست.

گئرچه يه هو!


سؤزوموز

دوستان و خوانندگان عزيزى كه هنگام داون لود كردن سؤزوموز از پرشين بلاگ با مشكل روبرو هستند٫ مىتوانند از آدرس بك آپ سؤزموز در بلاگ اسپات (آزمايشى) استفاده كنند: سؤزوموز در بلاگ اسپات: http://sozumuz.blogspot.com

سؤزوموزو پرشين بلاگدان انديره نده٫ چتين ليكلرله قارشيلاشان ديرلى يولداشلار و اوخوجولار٫ ايسته ديكلرى صورتده سؤزوموزون بلاگ اسپاتداكى بك آپينا باش وورابيلرلر.
----------------------------------

سلسله تركى قراختائيان (قوتلوق خانلار٫ قتلغ خانيه) در كرمان 1222 ـ 1358ميلادي

از سلسله هاى بىشمار تركى حاكم بر كرمان قراختائيان (قاراخيتاى هاى كرمان) و يا قوتلوق خانى ها مىباشند كه به مدت 136 سال بر اين خطه از فارسستان (پرشيا) حكم رانده اند. نياى اين خاندان كولدوز (گلدز) مىباشد. موسس سلسله براق حاجب از اميران دربار امپراطورى تركى خوارزمشاهى بود كه پس از حمله مغول به كرمان آمد و لواي حكومت خود را بر افراشت.

در نام تمام ملكهاى اين خاندان عنوان "قوتلوق (قتلغ) خان"[۱] وجود دارد. از ميان خاندان قوتلوق خانى واليان مناطق مختلف ايران (مازندران٫ خراسان٫ اصفهان) برخاسته اند. حكمداران قوتلوق خانلى ها عبارتند از: براق[۲] حاجب (گلدوز قتلغ خان اوغلو)٫ ركن الدين مبارك خواجه براق اوغلو٫ قطب الدين محمد (برادر زاده براق حاجب٫ او با همسر بيوه عمويش براق حاجب، به نام قتلغ تركن[۳] ازدواج كرد و بر اعتبار خود افزود)٫ سلطان حجاج٫ قتلغ تركن٫ جلال الدين سيورغتمش[۴] قطب الدين اوغلو٫ صفوه الدين پادشاه خاتون[۵]٫ مظفرالدين محمد شاه سلطان حجاج اوغلو٫ قطب الدين شاه جهان سيورغتمش اوغلو. قطب الدين آخرين پادشاه دولت تركى قراختايي كرمانست كه از طرف هلاكو خان به امارت كرمان رسيده بود. با عزل وى توسط الجايتو كرمان مستقيما تحت امارت شحنگان مغول قرار گرفت.

دوران دولت تركى قراختائيان دوراني از نفوذ و اقتدار زنان ترك و مغول قراختائي است. در ميان قاراخيتاىها مانند ديگر دولتهاى تركى و طبق سنن تركى٫ به حاكمان و امراى زن بىشمار برخورد مىشود. اسامى زنان قوتلوق خانى همه عنوان خاتون ويا تركن دارد. از اين ميان "قوتلوق خان خاتون"[۶] (25 سال حكومت كرده است)٫ "حُسن شاه پاشا خاتون"[۷] (10 ماه حكومت كرده است) و "مخدوم شاه قوتلوق خاتون" (9 سال حكومت كرده است) كردوجين [۸](همسر بانفوذ سويورقاتميش)٫ آبيش خاتون (بانوى مقتدر قراخيتاى)٫ شاه عالم (دختر كردوجين٫ همسر ايلخان مغول) كه از نامداران تاريخ سياسى ترك هاى ايران مىباشند قابل ذكراند.

دوران قوتلوق خانلىها دوران كشمكش بر سر امارت در درون سلسله قراختايي بوده است. ( موسس اين سلسله براق حاجب خود با سر پيچيدن از ولي نعمت خويش خوارزمشاه و توطئه به حكومت رسيده بود). دولت تركى قراختائيان كرمان نقشي مانند اتابكان فارس ايفا كرده با مغولان از در اتحاد و دوستي در آمده و خراجگزار و مطيع آنان گرديده اند و در سايه اين سياست كرمان از هجوم مغول و ترور عمومي در امان مانده است. قاراخيتاىها كه خود ترك زبانانى با تبار آميخته مغولى-تركى و به دليل ازدوج با خانها و خاتونان مغول با مغولان در آميخته بودند٫ در طول حكومت خويش همواره مطيع و خراجگزار مغولان بوده اند. ايشان در مقاطع مختلف به دول تركى-مغولى ايلخانى و همچنين جلايرى نيز تابع گشته اند. آنها با همه اين خاندان هاى تركى و نيز دول تركى سالغورى و خوارزمشاهيان پيوندهاى خانوادگى داشتند.

سلسله تركى اينجويىها 1295 ـ 1357 ميلادي

از ديگر دول محلى تركى حاكم بر كرمان دولت اينجويى[۹] است. مقر اصلى اين خاندان فارس بوده است كه مدتى بر كرمان نيز تسلط يافته اند. اين خاندان تركى حاكم بر جنوب فارسستان نيز تابع امپراتوريهاى تركى ايلخانيان و جلايريان بوده است.

در عهد حكومت كردوجين٫ شرف الدين محمود اينجو وكيل املاك خاصه ايلخاني ممالك جنوبي فارسستان(پرشيا) را از اصفهان تا خليج فارس تحت تسلط خود در آورد و خود را محمود شاه اينجو خواند. طغيان محمود شاه اينجو عليه ابوسعيد ايلخان مغول، سرانجام با قتل او به دست ارپاگاون از آخرين ايلخانان مغول خاتمه يافت. ارپاگاون مغول خود بعدها به دست پسران محمود شاه اينجو كشته شد. پس از وى ابو اسحاق فرزندش بر شيراز مسلط شد و سكه و خطبه به نام خود كرد و تا سال 758 هجري بر شيراز حكومت كرد. اما سرانجام توسط سپاهيان پيروز امير مبارزالدين اسير و در ميدان سعادت آباد شيراز كه از بناهاي خود او بود به قتل رسيد. با قتل او دولت تركى خاندان اينجو منقرض شد. شاه شيخ ابو اسحاق جمال الدين اينجو دومين و آخرين امير خاندان اينجو مردي با سخاوت، فاضل و اهل شعر و ادب، خوشگذران، سخت كش و دوستدار بناي عمارات و بناها بود. حافظ و عبيد زاكاني از شاعراني بودند كه با او حشر و نشر داشتند. وى ممدوح حافظ بوده است. دوران دولت تركى اينجوئي ها دوران كشاكش با ديگر دولتهاى تركى چوپانيان و مغولان و سلسله مظفريان است. دولت اينجوئى ها در شمار دولتهاى تركى ايران است كه اقدام به چاپ سكه به زبان تركى نموده اند.
------------------------
[۱]قوتلوق-قتلغ: يكى از نامهاى بسيار رايج تركى به معنى "فرخنده"٫ "مبارك"٫ "خوشبخت"٫" با سعادت"٫ "سعيد". به معنى "دولت" نيز مىباشد. در تركى مدرن به شكل "قوتلو" بكار مىرود.
[۲]باراق (براق٫ پراق٫ پاراق): نام اويماقى از طائفه بيات تركان اوغوز كه امروزه بخشى از آنان در جنوب تركيه ساكن اند (غازى آنتپ٫ كيليس و نيزيب). اصل كلمه به معنى نوعى "سگ شكارى پر مو و بسيار تيزرو" است.
[۳]تركن (به اشتباه تركان خوانده مىشود): به معنى "ملكه" است. از معانى ديگر آن "زيبا" و "تير" است.
[۴]سيورغتمش-سويورقاتميش: از سويورقال به معنى "لطف"٫ "بخشش" و "احسان پادشاه"٫ شخصى كه لطف٫ احسان و مرحمت مىكند.
[۵]خاتون-خاتين-قادين: كلمه اى تركى به معنى "زن" و "بانو" و "خانم" (خانم نيز كلمه اى تركى است). محتملا از ريشه زبان سغدى.
[۶]قوتلوق خان خاتون: خاتون مقتدر و فرمانرواي كرمان (فوت كرده به تبريز٫ مدفون در قبه سبز كرمان) همسر باراق قوتلوق سلطان مىباشد كه پس از وى ادعاى تخت نموده و به مدت 25 سال بر تخت سلطنت نشسته است. قتلغ تركن اين دولت زن ترك٫ بانويي هوشيار و با سياست و مقتدر بود و در حقيقت او كرمان را با پشتيباني هلاكو خان مغول اداره ميكرد. پس از مرگ قطب الدين محمد به سبب صغر سن سلطان حجاج قتلغ تركن همچنان زمام امور را در دست داشت. پس از آنكه سلطان حجاج به سن رشد رسيد تلاش كرد زن پدر خود را از اريكه قدرت به زير كشد و او را از كرمان راند. قتلغ تركان به شكايت نزد آباقا خان رفت و اباقاخان سلطان حجاج را از سلطنت در كرمان محروم كرد. سلطان حجاج آواره شد و سر انجام در سال 690 هجري در هندوستان مرد. قتلغ تركن براي افزودن نفوذ خود و بستن راه بر مدعيان حكومت، دختر زيباي خود پادشاه خاتون را به همسري اباقا خان مغول در آورد. در سال 681 هجري فرزند ديگر شوهرش سيورغتمش توانست فرمان حكومت كرمان را از سلطان احمد تگودار خان مغول بگيرد و قتلغ تركن را خلع كند. قتلغ تركن از اندوه از دست دادن حكومت بيمار گرديد و مرد.
[۷]صفوه الدين پادشاه خاتون: دختر قطب الدين. "حسن شاه پاشا خاتون" بانويى فرزانه٫ بر طريقت مولوى٫ خطاط٫ مذهب و شاعر با مخلص لاله بوده است. پادشاه خاتون كه زيبايي چشمگير و دانش و هوشياري او بر محبوبيتش افزوده بود خود را حْسن شاه نام نهاد. سيورغتمش به مدت ده سال توانست زمام حكومت را در دست داشته باشد ولي خواهرش پادشاه خاتون كه پس از مرگ اباقاخان به ازدواج گيخاتوخان مغول در آمده بود منتظر فرصت بود تا انتقام مادر خود را از برادر باز ستاند. با مرگ ارغون خان مغول و به حكومت رسيدن گيخاتو اين فرصت فراهم شد و پادشاه خاتون سيورغتمش را دستگير كرد و در قلعه اي به زندان انداخت.
[۸]كردوجين: سويورغاتمش مدتي بعد توانست با نفوذ همسرش كردوجين، از خاتونان با نفوذ مغول و مادر وى ابش خاتون بانوي مقتدر، از زندان نجات يابد ولي دوباره دستگير شد و توسط خواهر خويش پادشاه خاتون به قتل رسيد. پس از قتل سيورغتمش پادشاه خاتون زمام حكومت كرمان را در دست گرفت. كردوجين همسر سيورغتمش، دختر زيباي خود، شاه عالم را به ازدواج ايلخان جديد مغول در آورد. پس از به سلطنت رسيدن ابوسعيد و جلوس او بر تخت ايلخاني مغول، كردوجين شاهزاده خانم مغول، دختر ابش خاتون و قاتل پادشاه خاتون اقتدار تمام يافت. ابوسعيد به پاس خدمات كردوجين او را پس از مادرش ابش خاتون در سال 719 هجري فرمانرواي فارس كرد و منطقه وسيع تحت حكومت او را از ماليات معاف نمود. كردوجين با نيرويي از مغولان كرمان را تسخير كرد و پادشاه خاتون را به انتقام قتل همسرش به قتل رساند. كردوجين كه به ازدواج يكي از شحنگان مغول در آمده بود٫ پس از آن روزگار را به بناي مساجد و عمارت فراوان گذرانيد.
[۹]اينجو در زبان تركى از ريشه "يينچو" و به شكل "اينجى" و به معنى "جواهر" و "سنگ قيمتى" است. به زبان مغولى به معنى "خاصه خان" است.



گئرچه يه هو!!!

Saturday, June 26, 2004


سؤزوموز

خانم مهري گرايلو: شهردار ساوه- آذربايجان


از وئبلاگ مركزى-آذربايجان (وئبلاگ ويژه نواحى آذربايجانى-تركى استان مركزى)


١- در اخبار آمده بود كه خانم "مهرى روستايى گرايلو" به سمت شهردارى شهر ساوه آذربايجان (در استان مركزى) انتخاب شده است. خبر چنين است: "نخستين شهردار زن ساوه: برای نخستين بار در ساوه يک زن به عنوان شهردار انتخاب شد. مهری روستايی گرايلو در جلسه شورای اسلامی شهر ساوه با رای قاطع هفت عضو شورای اسلامی شهر ساوه به عنوان شهردار اين شهر انتخاب شد. شهردار جديد ساوه دارای مدرک تحصيلی کارشناسی ارشد در رشته مديريت دولتی است و تاکنون عضو دو دوره شورای اسلامی شهر، دبير کميسيون بانوان و جوانان ساوه، عضو هياتهای حل اختلاف قوه قضاييه در ساوه و مشاور فرهنگی و امور بانوان فرمانداری اين شهرستان بوده است.خانم روستايی گرايلو به زودی کار جديد خود را آغاز خواهد کرد و امور مربوط به ارايه خدمات شهری ساوه را به عهده خواهد گرفت". شهرستانهاى آذربايجانى استان مركزى٬ همچنين از جمله مناطقى از ايران بودند كه در آنها دو زن (شهلا ميرگلو بيات از ساوه و اشرف جواهری از اراك و كميجان) توانستند در انتخابات اخير مجلس٬ به مرحله دوم راه يابند. (از ديگر نمايندگان زن مجلس هفتم٬ مهرانگيز مروتى از خلخال-آذربايجان٬ رفعت بيات از زنجان-آذربايجان و فاطمه آجرلو از كرج-آذربايجان مىباشند).


٢- به همين مناسبت نوشته زيرين در باره تيره هاى ترك گرايى-قرائى را از وئبلاگ مركزى-آذربايجان - مختص نواحى آذربايجانى استان مركزى و توده ترك ساكن در اين نواحى - در اينجا نقل مىكنم. اين نوشته بازنويسى و تكميل نوشته اى قبلى در سؤزوموز بنام "تركهاى گرايلى و قرايى در خراسان٫ نغمات گرايلى و قرايى در موسيقى تركى" است و آنرا به خانم مهرى گرايلو٬ همه اهالى شهرستان ساوه و ديگر نواحى آذربايجانى استان مركزى٬ و به همه همزبانان و همتباران ترك گرايلو-قرائى ايران٬ در آذربايجان٬ فارسستان و خراسان تقديم مىكنم.


گيرايلى- قرايى


در ميان تيره هاى خلق ترك در ايران امروزه به دو فرم گيراى (گراي) و قراى (قرائي) برخورد مىشود [١]. گرايلى-قرايىها (گراييلى٬ گرايلي٬ گرايلو٬ گريلو٬ قرايلو٬ قرائى٬قرايى٬ قرايي٬ قارايى٬ قارا ايتلي٬...... )٬ تيره هايى اصلا ترك زبان و ترك تبار و زيرگروهى طائفه اى-تبارى از دو خلق ترك (ترك آذرى٬ ترك ايرانى) و تركمن مىباشند:


گيرايلى - به نام گراي-گيراى در آذربايجان (اورميه٬ ساوه٬ همدان٬ ساوجبلاغ) ٬ فارسستان (فارس٬ كاشان٬ در ميان طوائف قشقايى و خمسه و ممسنى)٬ تركمنستان (راميان)٬ و خراسان (سبزوار٬ اسفراين٬ بجنورد) .... برخورد مىشود. "گيراى" ويا "گراى" در زبان تركى اسم مذكر بوده و شكل تصغيرى كلمه "كر" تركى (به معنى ديو) به شكل "كر+ئى" است. اين اسم در آذربايجان شمالى هم در نامگذارى اشخاص و هم محل بكار مىرود. همچنين نام مذكر "گئراى" در تركى٬ به معنى "آبى روشن" ويا "آبى آسمانى" است. اشكال مختلف اين كلمه به صورتهاى "كئرئى"٫ "كيرئى"٫ "كيراى" و "گيراى" در نامهاى طوائف مختلف خلقهاى تركى آذرى٫ تركمن٫ ازبك٬ باشقيرد٫ تاتار٬ قزاق حفظ شده است. ريشه نام تيره هاى ترك "گرايلى" (در آذربايجان و نيز در راميان گلستان و بجنورد خراسان و كاشان فارسستان ....) به طور قطع و نيز نام تيره هاى ديگر "قراى" (قارايى) (در تربت حيدريه خراسان و سيرجان كرمان ....) محتملا همين كلمه است. (در ميان قزاقهاى قزاقستان در قرون وسطى طائفه اى كه در نام خود هر دو كلمه را يكجا دارد٫ بنام "قارا گيراى" وجود داشته است).


گيراى لقب نخستين خان تاتار كريمه (در ساحل شمالى درياى سياه٫ واقع در اوكراين) و پس از وى لقب همه خانهاى تاتار كريمه و داغستان ويا شاهزادگان منسوب به اين خانها بوده است. منطقه شبه جزيره كريمه موطن تركهاى (تاتار) يهودى موسوم به قاراييت ويا قاراييم نيز هست كه محتملا با طوائف گرايلى-قارايى پيوندهايى دارند. بسيارى از محققين٫ قاراييت-قاراييم هاى مذكور را از اخلاف تركهاى خزر احتمالا آميخته شده با هونها شمرده اند. برخى از محققين گراىها را اصلا باقيمانده تركان قپچاق كه در سده هاى نخستين ميلادى در سطح روسيه و اروپا پخش شده و دولتهاى چندى تاسيس نموده اند دانسته اند. مسئله رابطه طوائف قرائى ايران با طائفه تركى ديگرى بنام قارا ويا قارايى در دشت قبچاق (قرن ١٣) هنوز محل مباحثه است.


علاوه بر تركان٬ در ميان ديگر خلقهاى آلتايى مانند بوره ت و مغول هم٬ طوائف و تيره هايى با نام گراى-قاراى (با پسوند تصغيرى ت به شكل "كئرئ+يت=قريت"٫ "قارائيت")٬ از جمله طائفه مشهور كرائيت-قرائيت مغول كه بر مذهب نسطورى مسيحى بوده اند٬ ديده مىشود. (كلمه با ساقط شدن "ت" پسوند تصغير٬ به گراى تبديل شده است. گراى در زبان مغولى به معنى "لايق"٬ "مناسب" و "شايسته" است). دسته اى از محققين گراى ها را در ارتباط و بازمانده كرائيتهاى مذكور مغول دانسته اند [٢]. در اسفراين و سبزوار خراسان نيز گروههايى با همين نام قاراايتلي (گرايلى) ساكن اند.


قرايى - در تربت حيدريه استان خراسان تيره اى از تركهاى آذرى بنام قرائى (قرايى)٬ همچنين در استان كرمان طوائف قرايى٬ قرايى سيرجان و قرايى ترك در نواحي رشتخوار٬ سيرجان٬ علىآباد و نازىآباد زندگى مىكنند. در بعضى از منابع نام اين تيره ها برگرفته شده از كلمه قاراى تركى دانسته شده است. "قارا" ويا "قاراجا" (به رسم الخط فارسى "قرا" ٫ "قراجه") در تركى معانى بسيارى دارد. سياه يكى از آنهاست. قارا (معادل خاراى مغولى) در تركى باستان رنگى است كه به عنوان كد شمال بكار مىرفته است مثل قاراخانيان يعنىخانان شمال٫ (همچنين قراختايى ها)٫ قارا دنيز يعنى درياى سياه كه در شمال قرار دارد (در مقابل آق دنيز٫ مديترانه كه در جنوب قرار دارد). در نام شاهان و سلاطين ترك كلمه قارا (قرا) به معنى قوى و نيرومند است. مثل قاراملك٫ قاراجوق و غيره. فرشهاى مشهور طايفه قرايى خراسان هم به سبب انتساب به اين طائفه ترك و همچنين به سبب مقاوم بودنشان قرايى ناميده مىشوند. طائفه ترك آذرى قرايى مانند ديگر طوائف ترك ايران فرشهاى نفيسى مىبافند كه بنام خودشان٫ قرايى معروف است (بلوچها هم شروع به بافتن فرشهايى با اين نام كرده اند).


همچنين در مقابل رده و رتبه دون و پايين٫ قارا رتبه ى بلند و مرتبه بال و يا آنكه از ميان مردم عادى به مقامات بالاى حكومتى صعود كرده است را مىرساند. مانند قارا خان٫ قارا اوردو٫ قارا دون ٫ قاراپاپاق٫ قاراگؤزلو. و يكى از آخرين معانى قارا توده انبوه٫ متراكم و بىشمار است. مانند قارا قويونلو ها كه اتحاديه اقوام بىشمار تركى در مقابل آق قويونلو ها (با تعداد اندك قبائل) بوده اند. همچنين سركرده و بگ هايى كه تبعه شان كم شمار بود بيشتر لقب آق داشته اند تا قارا. در نامهاى جغرافيايى مانند قاراداغ٫ قاراجاداغ٫ قاراباغ٫ قارا سو٫ قاراتپه و غيره هم قارا نه به معنى سياه بلكه به معنى انبوه و متراكم است.


تركهاى گيرايلى –قرايى در ايران:


گراي-قرائى ها تيره هايى از تركها مىباشند كه در ناحيه بسيار وسيعى از دشت قپچاق و شرق اروپا تا خاورميانه و آسياى صغير و از جمله در ايران و آذربايجان و تركيه پراكنده شده اند. سر جان ملكم ادعا نموده است كه "قرايىهاى ايران تاتارهايى هستند كه تيمور آنها را همراه با خود آورده و بخشى را در تركيه٬ بخشى ديگر را در خراسان اسكان داده است[٣]. اين گروه خير پس از مرگ تيمور در سال ١٤٠٥ متفرق شده تا آنكه نادرشاه (سلطنت ١٧٤٧-١٧٣٦) در صدد متشكل نمودنشان بود آنها را در دوباره خراسان گرد هم آورده است."


در آذربايجان جنوبى و شمالى: تيره هاى قرائى-گرايى در آذربايجان در هر دو سوى رود ارس٬ اقلا تا قبل از سال ١٧٣٥ ساكن بوده اند. سياح آدام اورلئاروس كه به سال ١٦٣٨ در آذربايجان در سفر بوده است٬ در ليست طوائف مغان آذربايجان٬ نام گرايىها را هم ذكر مىكند. محمد مهدى در تاريخ جهانگشا٬ از دو خان گنجه در آذربايجان شمالى به نامهاى "فتح قرائى" و "اسلام قرائى" كه محاصره شهر توسط نادرشاه پادشاه دولت تركى –آذربايجانى افشار٬ در سال ١٧٣٥ را تسهيل نموده اند ياد مىكند. اما بعد از سالهاى ١٧٣٥ چيزى از گرايىهاى آذربايجان شنيده نشده است. شايد به اين دليل كه اين گروه تماما به يكجانشينى گذر نموده٬ بافت طائفه اى خود را از دست داده و در توده خلق ترك در آذربايجان ادغام شده است. نيز احتمال دارد كه مانند بسيارى از طوائف آذربايجان و كردستان در آن دوره٬ بخشهايى از آنان به استان خراسان منتقل شده باشند. در حال حاضر هم در آذربايجان شمالى و هم در آذربايجان جنوبى از گراى-قاراىها نامهاى جغرافيايى چندى به يادگار مانده است. به عنوان نمونه در شهرستان اورميه آذربايجان جنوبى و نيز شهرستان مهاباد (ساوجبلاغ) استان آذربايجان غربى دو روستاى گرايى و در استان آذربايجانى همدان روستايى بنام قراىلار موجود اند.


در خراسان: قرائىهاى خراسان هنگامى كه در سال ١٧٤٩ سركرده شان اميرخان از طرف حاكم افغان احمدخان درانى به حكومت مشهد گمارده شد٬ داراى نقش مهمى در اين خطه گرديدند. اوج قدرت و نفوذ قرائىها در آغاز قرن ١٩ و به سركردگى اسحاق خان قرائى بود. او كه خود پسر خدمتكار سركرده طائفه قرائى بنام نجفعلى خان بود٬ با ساختن قلعه اى در تربت حيدريه قدرت شروع به صعود در نردبان كرد. پس از قتل نجفعلى خان٬ اسحاق خان با دختر وى ازدواج نموده و به سركردگى طائفه رسيد. اسحاق خان دولت محلى خويش را مانند سلطانى روشنفكر اداره مىكرد. در سال ١٧٩٥ اسحاق خان مطيع آقامحمدخان قاجار گرديد اما در دوره راحتتر فتحعلىشاه (١٨٣٩-١٧٩٧) تقريبا از دولت مركزى استقلال كامل خويش را بدست آورد. در سال ١٨١٣ با استفاده از موج افزاينده ناآرامىها بر عليه دولت تركى-آذربايجانى قاجار در خراسان٬ مشهد را اشغال نمود و به همراه هزاره ها (گروهى مغول-ترك تبار و تاجيك زبان شده در خراسان و افغانستان) و ديگر طوائف ناراضى والى خراسان شاهزاده قاجار محمد ولى ميرزا را در قلعه خود بازداشت نمود. با اينمه در مدت كوتاهى ائتلاف طائفه اى اسحاق خان از هم گسست. او كه براى براى عرض حال و طلب بخشايشم بدون هر حاصلى به تهران رفته بود٬ به همراه پسرش حسن علىخان دستگير و هر دو پس از مدتى در مشهد حلق آويز شدند. پس از قتل اسحاق خان پسر ديگرش محمدخان به سركردگى طائفه قرائى رسيد. او نيز در سال ١٨٢٩ شهر مشهد را تصرف نمود و در نهايت توسط پسر ديگر فتحعلىشاه٬ احمدعلى ميرزا مغلوب گشت. او هرگز اوتوريته كامل دولت قاجارى را نپذيرفت و توانست كه دولت نيمه مستقل خود را به نوعى حفظ نمايد.


در اواخر قرن ١٨ تربت حيدريه پايتخت خانات محلى وسيع قرائى بود كه از دروازه هاى مشهد تا خاف گسترده مىشد. در نيمه دوم قرن نوزده سران قرائى عمده قدرت و ثروت خويش و شهر تربت حيدريه نيز احتشام خود را از دست دادند. شهر تربت حيدريه كه هنوز در سال ١٨٤٥ از آبادانى و رفاه برخورداربود در سالهاى ١٨٨٩ در اثر يورشهاى تركمنان و قحطى تماما به ويرانه اى تبديش شده بود. در باره تعداد قرائىهاى خراسان قرون ١٨ و ١٩در آثار سياحان خارجى تخمينهاى بسيار وجود دارد كه همه - با توجه به اينكه در اين قرون نيز اغلب قرائىها به زندگى يكجانشينى آغاز كرده و بافت طائفه اى خود را از دست داده بودند- تخمينى و فرضى است. امروزه در خراسان٬ علاوه بر تربت حيدريه در اسفراين و سبزوار نيز گورههايى از گرايلى-قارا ايتلىها ساكنند.


در تركمنستان جنوبى (ايران): امروزه علاوه بر استان خراسان٬ در استان تركمنستانى گلستان نيز تيره هاى ترك (و نه تركمن) گرايلى بويژه در شهرستان ترك نشين راميان يافت مىشوند. (راميان شهرى ترك نشين در استان تركمن نشين گلستان است). علاوه بر اين گروه گرايلى-قرائىهاى ترك زبان٬ در ميان طوائف يوموت٬ تكه و گؤكلن خلق تركمن نيز مىتوان به تيره هاى گرى-گريلى تركمن زبان برخورد نمود. به عبارت ديگر در استان گلستان٬ هم تيره هاى ترك و هم تيره هاى تركمن گرايلى ساكن مىباشند.


در فارسستان (استانهاى كرمان٬ فارس و اصفهان): گراىها اقلا در سه استان فارسستان يعنى كرمان٬ فارس و اصفهان (كاشان) ساكن مىباشند. طبق اطلاعات اسناد ارتش ايران به سال ١٩٥٦ قرايى-گرايلى هاى كرمان و فارس در دوره صفويان از خراسان در اين نواحى اسكان داده شده اند.


بين سالهاى ١٩٥٧ - ١٩٩٦ تعداد ٤٢٠ خانوار قرائى ترك و ١٠٠ خانوار قرائى (طبع منبع ديگرى جمعا ٥٤٠ خانوار در سال ١٣٤٩)- البته اين٬ تنها شامل آن بخش مىباشد كه هنوز هويت ايلى خود را حفظ نموده بودند- در ناحيه سيرجان استان كرمان فارسستان زندگى مىكرده اند. ييلاق آنها در تابستان از حدود كوههاى خانه سركويى آغاز شده٬ از جاده سيرجان (سعيدآباد) –كرمان مىگذشت و تا نواحى مجاور بلورد امتداد پيدا مىكرد. قشلاق زمستانى آنها در ناحيه عين البقال٬ در عرض درياچه نمك از سعيدآباد بود. تيره هاى آنها عبارت بود از طلابيگى٬ كركى٬ عباسى٬ بگلرى٬ حيدرى و يار احمدى و روستاى تانقو Tangu مركز آنها به شمار مىرفت. ايلهاى قرائى و و قرائى ترك مانند ايلات ترك بوچاقچى (٥٠٠ خانوار در سال ١٣٤٩) در منطقه سيرجان٬ عمدتا تخته قاپو شده و قسمتى هم چادر نشين اند و معاش آنها بر دامدارى و زراعت گندم و نخود و جو مبتنى است. با اين تفاوت كه شتر در زندگى آنها نقش مهمترى دارد. ايل بوچاقچى قالىهاى مرغوبى مىبافند كه گفته شده است كيفيتشان بسيار بالاتر از قالىهاى قرائىها است.


در استان فارس فارسستان نيز چندين گروه گرايى ساكن اند. اينها شامل تيره هايى در طائفه عمله از اتحاديه طوائف تركى قشقايى٬ در طائفه ترك ايناللى (اينانلو) و عرب جباره از اتحاديه طوائف خمسه و همچنين در طائفه بكش از اتحاديه طوائف ممسنى (لر) مىباشند. علاوه بر اين٬ چندين گروه غير طائفه اى گرايلى در دهستان (سار آهان) در نزديك بوانات و در دهستان آباده تشك در نزديك نيريز ساكن اند.


گرايلى و قرايى٬ دو نغمه موسيقى تركى-آذربايجانى


در موسيقى تركى-آذربايجانى: گرايلى-گريلى و قرايى هر دو گوشه هايى از موسيقى ترك- آذربايجانى هستند كه بعضا به اشتباه و حتى در ميان خود تركها به شكل "گليلى" ويا "گريلى" گفته مىشود. نام اين گوشته موسيقى تركى –آذربايجانى از تيره گرايلى گرفته شده است. [٤] "گرايلى" در ادبيات آشيقى آذربايجان-ايران معادل "سماعى" و "وارساغى" ادبيات آشيقى تركيه بوده اما بسيار مفصل تر از آن است. اين فرم هم در ادبيات مكتوب و هم در ادبيات آشيقى آذربايجان يكى از رايجترين٬ قديمىترين و روانترين فرمها بوده جايگاه بسيار مهمى در موسيقى خلق ترك در سراسر ايران آذربايجان٬ خراسان٬ جنوب (فارس٬ كرمان٬ قشقايى٬ خمسه و ....) دارد. شعر آشيقي گرايلي در طول زمان تكامل پيدا كرده و خود داراى نوعهايى مانند همدان گرايلىسى٬ تجنيس گرايلى٬ ديل دؤنمز گرايلى٬ جيغالى گرايلى٬ اليف لام گرايلى٬ ساللاما گرايلى٬ دوبئيتى گرايلى٬ موروتى گرايلى٬ نقراتلى گرايلى٬ روباعى گرايلى و .... گرديده است. گرايلى داراى ٣ ٬ ٥ ٬ ٧ بند است و هر بند از چهار مصرع هشت هجائي تشكيل مىشود. نمونه گرايلى زير از شاه اسماعيل ختايى است:


گؤوهرين گئچمه ين يئرده – Gövhərin geçməyən yerdə
ساتما قارداش٬ كرم ائيله!- Satma qardaş, kərəm eylə!
لعل داشينى٬ چاى داشينا- Lə'l daşını, çay daşına
قاتما قارداش٬ كرم ائيله!- Qatma qardaş, kərəm eylə!


گؤردون بير يئرده آشينا- Gördün bir yerdə aşina
هر نه دئرسن٬ اؤز باشينا- Hər nə dersən, öz başına
يول داشينى٬ يول قوشونا- Yol daşını, yol quşuna
آتما قارداش٬ كرم ائيله!- Atma qardaş, kərəm eylə!


ختايىم چاغيرير اره- Xətayi'm çağırır ərə
دونيا بئله گلمشي زيرا- Dünya belə gəlmiş zira
عاريف اوخون عبث يئره- Arif oxun əbəs yerə
آتما قارداش٬ كرم ائيله!- Atma qardaş, kərəm eylə!


در موسيقى فارسى-فارسستانى: امروزه در دستگاه شور موسيقى فارسى نيز نغمه اى با نام گرايل٫ گرايول - بر گرفته شده از موسيقى تركى- وجود دارد كه سابق بر اين عده اي آن را با ريشه شناسى عوامانه اى گريه ليلي تفسير مي كرده اند. اين نغمه به همراه نغمات بسيار ديگر٬ مشخصا به موازات فارس زبان شدن گروههاى ترك و از جمله گرايى-قرائى در ايران از سوئى و تاثيرپذيرى عمومى خلق فارس از فرهنگ تركى از سوى ديگر٬ به موسيقى موسوم به ايرانى (اما در واقع فارسى) وارد شده است. در واقع يكى از بنيانهاى اساسى موسيقى معروف به ايرانى امروز را مقامات٬ دستگاهها٬ الحان و نغمات گوناگون اقتباس شده از موسيقى تركى – آذربايجانى تشكيل مىدهد. با تاسف بسيار تقريبا تمام مقامات٬ دستگاهها٬ الحان و نغمات موسيقى تركى – آذربايجانى اقتباس شده مذكور٫ به نادرستى و ناشايستى٫ از سوى همه فارس انگاران٫ آگاهانه ويا ناآگاهانه با نام و شناسنامه ى جعلى به شكل موسيقى ايرانى (كه تعبيرى غلط است) و حتى فارسى به ايرانيان و جهانيان تقديم مىشود٫ بى آنكه به تركى ويا تركى منشا بودن آنها كوچكترين اشاره اى شده باشد. اين گوشه از رديف دستگاهي موسيقى فارسى٬ مختص ايل و تيره هاى ترك گرايلي است كه سالهاست به وسيله نوازندگاني از استانهاي گلستان (راميان)، خراسان (بجنورد) و پاره اي مناطق كويري (كاشان٬ كرمان٬ فارس٬ ...) ايفا مىگردند.


در سالهاى اخير شاهد اجراى موسيقى از سوى نوازندگان تيره هاى گرايلى-قرايى (از راميان٬ كاشان٬ كرمان٬ فارس) به مناسبتهاى گوناگون بوده ايم. در اين ميان شايسته است كه مخصوصا از هنرنمايىهاى بانوان نوازنده و خواننده گرايلى ياد شود. ساز موسيقي اين نوازندگان دايره است و آوازهايشان عمدتا شامل بر ابريشم بافي، بازيها و لالايي ها، ترانه هاي غربت٬ سوگها و سورهاي آييني و عروسي هاست. موسيقي زنان گرايلى ريشه در تاريخ و مراسم آئيني ايل دارد و در ترانه هايشان به كوچ و مهاجرت٬ رودررويي با كردها و با فتحعلي خان قاجار در دوره صفوي٬ شكست شكر خان و حسين خان سلطان و مهمان پذيري دولت شاه عباس صفوي اشاره ها شده٬ به اعتراضيه ها و شكوه از سلاطين جاى داده مىشود. (پس از آنكه شاه عباس در راستاى سياستهاى ضدتركى خود٬ عده اى از كردان را به شمال خراسان كوچانيد و در شمال خراسان در صدد ايجاد پنج ولايت كردنشين بر آمد٬ اين كردهاى تازه وارد با تركان بومى گرائيلى و بغايرى و ... كه ساكنان اصلى شمال خراسان بوده و از قرنها پيش در اين ناحيه مىزيستند و دامنه هاى كوه شاه جهان را مركز خود قرار داده بودند به زدوخورد پرداختند. با اشغال اين نواحى توسط كردان تازه وارد٬ تركان گرائيلى و بغايرى و... به جنوب منطقه شيروان٬ بجنورد٬ قوچان و اسفراين و درگز مهاجرت كردند). از اين دست٬ اخيرا در نخستين "جشنواره موسيقي زنان نواحي و اقوام ايران" كه به همت مركز موسيقي حوزه هنري و مركز امور مشاركت زنان رياست جمهوري به مدت سه شب برگزار شد پنج بانوي نوازنده از ايل گرايلي حضور داشته اند. در "جشنواره تئاتر آييني و سنتي موسيقي نواحي ايران" نيز "دوستعلي صادقلو" يكى از آخرين بازماندگان گرايلي هاي ايران منظومه "زهره و طاهره" و مدحيه اى از حضرت صاحب عج را ايفا نموده است.


و عاقبت....


مسئله آسيميلاسيون: پراكندگى گروههاى بىشمار تركى در سراسر ايران در دوره هاى گذشته اگرچه مزيتى بشمار مىرفت٬ اما در حال حاضر با اعمال سياست گسترده فارسسازى در ايران٬ به صورت عاملى منفى و تسهيل و تسريع كننده نابودى هويت و زبان و فرهنگ تركى و خلق ترك در ايران در آمده است. تركهاى گرايلى-قرائى زير گروههاى تيره اى-تبارى خلق ترك مىباشند كه در سراسر ايران٬ آذربايجان٬ فارسستان٬ خراسان و تركمنستان پخش شده و مانند ديگر زيرگروههاى خلق ترك٬ بويژه تركهاى ساكن در استان خراسان و فارسستان٬ در معرض نابودى كامل به لحاظ زبانى و فرهنگى و هويت تركى قرار دارند. در واقع بخش بسيار مهمى از تركهاى گرايلى-قرائى متاسفانه اكنون هم كاملا فارسزبان (در تربت حيدريه. مانند طوايف ديگر ترك فارس زبان شده در خراسان تيمورى ها٫ هزاره ها٫ چهار اويماقها ...)٬ كردزبان ؟ (در اطراف بجنورد) و احتمالا لرزبان ؟ (در طائفه بكش لرهاى ممسنى٬ مانند طائفه ديگر ترك آقاجرىها) گرديده اند (احتمالا اكثر گروههاى گرايى-قرائى كه در جشنواره هاى موسيقى نواحى ايران شركت مىنمايند از اين دسته اند). با ادامه وضعيت فعلى در ايران٫ بقاء تركهاى قرايى هم بعد از يكى دو نسل با تاسف فراوان٫ بسيار بسيار نا محتمل مىنمايد. ايجاد فرهنگستان (دولتى و غيردولتى) تركىشناسى و شعبه طوائف و ايلات ترك در آن٬ تاسيس كانالهاى راديو-تلويزيونى سراسرى تركى و آغاز آموزش به زبان تركى و رسمى نمودن زبان تركى در ايران از جمله تدابير لازم و عاجل براى متوقف و معكوس نمودن روند فارس شدن گروههاى ترك در ايران بويژه گروههاى پراكنده و ايلى ساكن در خارج آذربايجان مىباشند.


اشتراك در پيدايش قوم فارس: گرايلىها- قرائىها علاوه بر خلق ترك و تركمن٬ در تشكل قوم فارس -به طور مشخص در تشكل تبارى فارسزبانهاى امروزى تربت حيدريه - و نيز برخى گروههاى كردزبان حتى لرزبان نيز اشتراك و نقش مهمى داشته اند. يكى از فوائد جنبى بررسى گروههاى تاريخى- تبارى – طائفه اى ترك در ايران٬ آشكار شدن نقش آنها در تشكل قوم فارس ويا به عبارت ديگر نشان دادن بىپايگى افسانه و دروغ آريائىنژاد بودن و خلوص نژادى گروههاى فارس زبان امروزى ايران است. اساسا نبايد فراموش نمود كه قوم موسوم به فارس در ايران آميخته و محصول تركيب به تقريب سىدرصد ترك تبار٬ سىدرصد عرب تبار٬ سى درصد بوميان گوناگون غير ايرانىزبان٬ غير ترك و غير عرب و ده در صد گروههاى ايرانى-تاجيك زبان اند كه به مرور زمان به زبان فارسى درى متكلم گشته اند. (از جنبه تاريخى زبان فارسى درى٬ زبان هيچ گروه بومى ايران نبوده است).
--------------------------------------------------------------------------
[١]- برخى از ملىگرايان افراطى فارس سعى در ساختن شناسنامه جعلى براى گرايلى كرده و ريشه آن را از "گريه ليلى" دانسته اند. همين همه فارس انگاران٫ در نبود مراكز تركى شناسى در ايران و محروم بودن تركهاى ايران از خواندن و نوشتن و آشنايى با زبان و فرهنگ و تاريخ و تبار خود٫ نام ايل "افشار" تركى را هم از افشردن فارسى٫ "بيات" تركى-مغولى را از بيت عربى٫ "آغاجرى=آغاج ارى" تركى را آقايى كه جر مىزند .... شمرده اند.
[٢] سايت هاى زير مربوط به تركهاى گرايى-قرائى و نيز قارائيت-قارائيم يهودى جهان است:
Karay Türkleri, Hazarlar ve Karaylar, KARAYLARIN ÜYI / KARAIM HOME PAGE, Qэrэm qaraimleri (qaraylar), Qaraimler halq olaraq yoq olmaqtadır, Karaites and Karaism: Recent Developments, Karay Türkleri
[٣]- قاراىها از دير باز در سطح تركيه پخش شده و از مشهورترين مراكز آنها در اين كشور اديرنه و قاراكوى استانبول بوده است. نام قاراكؤى مبدل شده كاراى كؤى است.
[٤]- به نام طوائف و تيره هاى ترك در الحان و نغمه ها و دستگاهها و گوشه و مقام هاى موسيقى و ادب ترك و بويژه آذربايجانى بسيار برخورد مىشود. مانند همين "گرايلى"٫ "قرائى"٫ "بيات" (در موسيقى) و "بياتى" (در ادبيات٫ معادل "مانى جناس دار" در ادبيات عاشقى تركيه)٫ "افشارى-اووشارى" (در موسيقى)٫ "قجرى" (در موسيقى)٫ "وارساغى" (بيشتر در ادبيات عاشيقى تركيه)٫" شاهسئونى"(موسيقى)٫ "تركمه" (موسيقى)٫ "قره چى" (موسيقى).... كه همه از نام گروههاى مختلف ترك گرفته شده اند.

گئرچه يه هو !!!!


Tuesday, May 18, 2004


www.NomadPlace.com\Afshar
http://iran40.tripod.com/Afshar.htm

The Afshar Nomads of Iran-kerman

An Afshar woman making tea for tour group. The Afshar that we met were very friendly.
This information was sent to us by German tourist to Iran 1999. He took a book published in Iran about different nomads and showed it to a tour guide and said take me to as many of these tribes as you can. In Southern Kerman province near the boarder of Fars province they came upon some tents of some Afshar nomads. The name of this area is Boshu. Below are some photographs from this trip.

This Afshar man and wife had 10 children.
After the trip I looked on the internet and found some crazy information about the Afshar. I do not think the Afshar is another name for 20 million Azeri people. There might be Afshar people in the North of Iran near Tabriz but these Afshar in the South are a very disctinct tribe. According to what the tour guide found out these Afshar speak a kind of Turkish closer to Qashqai Turkish than Azeri that is spoken in the North.

The Afshar are known as excellent carpet weavers and much can be found about thier carpets on the web. Here is a photo we took inside an Afshar tent of a carpet they had woven. Most of the Qashqai tents visited did not have nice carpets and we were told that any nice carpets they had woven they had sold to make a living.
I would love to find out more about the Afshar of Kerman Province and Fars province. I would love to meet an Afshar person. Please e-mail me at carpetbuyer@ziplip.com. The person who took these photos gives up rights to them. You can use them for the positive promotion of nomadic cultures.

An Afshar tent which served as a parking garage for the family motorcycle. It seems that trucks and motorcycles have replaced camels and horses for the yearly migration between summer and winter pastures.
Here is some other information on the Afshar that was sent to us....


Afshar Sub-Tribe Kerman

Another Afshar tent. This one had the same reed sides used by Arab tribes in this same region of Iran. The tents are hand woven from black goat hair.
The tribes of Kerman consist of different Clans and immigrants who, after the Arabs conquest, moved from the west to the south-east of Iran. Therefore the Sub-Tribes and tent-dwellers settled in Kerman Province are actually a combination of Balooches, Kurds, Arabs and indigenous people.

These two Afshari girls were weaving this carpet by hand. 100% wool and they said it takes months to finish.
There are about 40 Sub-Tribes, 191 Clans and 230 migratory Families in the neighborhoods of Kahnooj, Baft, Sirjan, Jiroft and Bam counties. Afshar Sub-Tribe, one of the largest at the time of Safavid Shah Tahmasb, and now live in an extensive area stretching from the south-west of Rafsanjan towards the south-east of the Kerman-Bam highway. Their center of trade is at Baft. Their winter residence is Balook Orzooyeh and the summer residence is Balook Aghtae.

This old man told us a folk story about the Afshar people and he told it in his native Afshar language. It was not hard for us to find Afshari people who spoke in Farsi which our guide could then interpret for us.
The tribes of Kerman are originally Turks and speak in Turkish, but due to contacts with tribes of other areas, Farsi words have penetrated their mother tongue. Animal husbandry is their main activity. They also engage in handicrafts. Handmade materials of the Afshar Sub-Tribe are of a high quality, and are known throughout the country. Products like: carpets, ornamental weaving (jajim), gelim, panniers (khoorjin), satchels chanteh), Shiraki, Salt containers (namakdan), spoon holders (Ghashoghdan), and other necessary household goods made by the tribesmen and tribeswomen bring them a considerable sum of money. Soft wool, obtained from their sheep is amongst the best there is and enjoys world renown.

Almost every tent we visited had a cassette recorder and radio. Some had short wave radios. We found used batteries all over the ground. Not too good for the enviorment but it shows that these nomads stay connected to the world through the radio. They love to listen to music.


سؤزوموز

از وئبلاگ ائلخان


چند نوشته قبلى در سؤزوموز در باره تركهاى كرمان٬ يك٬ دو٬ سه


نوشته زير كه توسط يكى از دوستان بسيار عزيز بچاقچى از استان كرمان ارسال شده است٬ حاوى اطلاعاتى عمومى در باره ايل بوجاقچى و "حسين خان بوجاقچى" (شجاع السلطان) مىباشد. در مقاله نام بزرگانى از تيره سارى سعدلوى بوجاقچى (اكبرخان٬ پسرش علىعسكرخان٬ پسر وى حيدرقلىخان) و تيره قارا سعدلوى بوجاقچى (اميرعلىخان٬ پسرش حسن خان٬ نوه وى اسفنديارخان٬ پسرش حسين خان)٬ همچنين قهرمانان ملى خلق ترك "عبدالحسين خان بهارلو" و "صولت الدوله قشقايى" ذكر مىشود. "صولت الدوله قشقايى" رهبر افسانه اى خيزش ايلات ترك جنوب بر عليه انگليس در سالهاى جنگ جهانى اول و "عبدالحسين خان بهارلو" رهبر شجاع٬ سياستمدار و كاردان ايل ترك بهارلو (از ايلات خمسه=بئش اويماق) در شورش و نبرد بر عليه قواى انگليس بود كه در زندان رضاخان درگذشت.


بوچاقچىها نقش بسيار قابل ملاحظه و مهمى در شورش ضد انگليسى در جنوب ايران بازى نموده اند. بويژه در مرحله سيرجان شورش در آگوست-اكتبر ١٩١٦ ٬ هنگامى كه رهبر بوچاقچىها حسين خان٫ عده اى از زندانيان آلمانى و اتريشى را از زندان انگليسى ها فرارى داده و به يارى برخى از اسرا٬ عيد آباد مركز سيرجان را به مدت كوتاهى اشغال نمود. حسين خان فرزند و جانشين اسفنديارخان است كه در آن سالها از سوى ژنرال پرسي سايكس رابين هود ايران لقب گرفته بود.


متاسفانه مقاله از ديد قوميتگرايى فارسى نوشته شده (مثلا اين ادعا كه ايل بچاقچى به "لهجه آذرى" سخن مىگويد. حال آنكه ايل بوجاقچى و عموما هيچ كس ديگرى در ايران به لهجه آذرى سخن نمىگويد٬ خلق ترك در ايران به "زبان تركى" سخن مىگويد). علاوه بر آن داراى اشتباهات چندى نيز است مانند اين ادعا كه ايل قشقائى از افشارها بوده اند و يا ثبت اشتباه آميز نام گروههاى تركى سارى سعدلو٬ قارا سعدلو و... به شكل سار سعيدلو٬ سوار سعيد لو٬ قره سعيدلو و ... كه به دليل رسمى نبودن زبان تركى در ايران و نبود مراكز تركى شناسى و فرهنگستان هاى زبان و ادب و تاريخ تركى و فقدان دانشكده هاى تركىشناسى٬ شايد فعلا امرى طبيعى بشمار روند. من برخى از اين اشتباهات را در داخل [ ] اصلاح نمودم.


غرض اصلى از آوردن نوشته٬ كمك به امر آشنائى با بزرگان و نام آوران و قهرمانان ملى و مشترك خلق ترك مانند صولت الدوله قشقايى٬ عبدالحسين خان بهارلو و حسين خان بوجاقچى٬ جوجوخان و... است كه متاسفانه به علت محلىگرايى (آذربايجانيان) و طائفه گرايى (طوائف ترك) ناشناخته مانده و يا ادراك كافى بر تعلق آنها به ارزشهاى تاريخى و ملى مشترك خلق ترك وجود ندارد.

مهران بهارى
----------------------------------------------------
ايل بچاقچي


به نقل از نشريه نگارستان. به قلم علي اكبر بختياري


پيش از سلسله صفويه و هم چنين در دوره صفويه اغلب حكام ايالات نظير كرمان، شيراز، يزد، لرستان، اصفهان،... از سران افشار بوده اند كه سرگذشت جابجايي اين ايل بسيار مفصل و طولاني است. ايل قشقايي و بچاقچي نيز در سابق از افشار بوده اند. ايل بچاقچي كه با لهجه اذري [منظور زبان تركى است] صحبت مىكند در زمان "شاه عباس صفوي" ابتدا در اطراف اطراف حاجي اباد بندر عباس سكني دادند و چون اين محل گرمسير و با طبيعت انان كه سردسيري بودند سازگاري نداشت شكايتهايي به زمامداران وقت نموده بودند كه ترتيب اثري داده نشد ناچار منطقه را به ناامني كشاندند. در اين موقع بلورد و چهارگنبد را كه منطقه اي سردسيري است در تيول انها قرار دادند. يكي از اين ايل "اكبر خان" از طايفه سار سعدلو [سارى سعدلى ] كه به دست شخصي به نام "علي حسين خان" كه از احفاد "سليم خان دريا بيگي" و در قلعه يحيي اباد -كه در اراضي كهن شهر واقع شده است و اكنون تخريب و با خاك يكسان گرديده- سكونت داشته در يكي از شبهاي ماه رمضان در بلورد كشته مىشود و اموال و املاك بي حساب او توسط "علي حسين خان" مصادره مىگردد. "اكبر خان" دو كودك داشته به نام "علي عسكرخان" و "...؟" كه توسط باغبان باغ گريزانده و به كران برده مىشوند. "اكبر خان" قبل از كشته شدن به "حسن" پسر "امير علي" كه جد "اسفنديارخان بچاقچي" است بدگمان مىشود كه "حسن" ناچار سيرجان را ترك و در بم به خدمت سعد الدوله بمي در مىايد كه كاروانها را كه مال التجاره از بم به كرمان حمل مىنموده اند محافظت مىكرده است. چندي پس از كشته شدن "اكبر خان"، "محمد رضاخان كراني" كه دايي "علي عسكرخان" بوده از "حسن اميرعلي" در خواست مىكند كه او نيز از بم امده اردويي از عشاير بچاقچي در كور گاه تشكيل مىدهند. در يكي از شبهاي بسيار سرد زمستان كه برف زيادي نيز روي زمين نشسته بود به خانه "علي حسين خان" حمله مىكنند. ابتدا نگهبانان را دستگير سپس "علي حسين خان" را به قتل رسانده و افراد او را خلع سلاح و زنداني و كليه اموال و املاك "اكبر خان" را ازاد مىكنند.


"محمد شاه قاجار" تصميم به ازاد كردن هرات مىگيرد. در ان موقع ايران قشوني منظم نداشت و سپاهيان ايران را افراد عشاير تشكيل مىدادند و سرباز موقت استخدام مىكردند كه پس از پايان جنگ سربازان به خانه و كاشانه خود باز مىگشتند. در جنگ هرات افراد ايل بچاقچي به فرماندهي "علي عسكرخان" كه ضابط و حاكم سيرجان نيز بود جز سپاهيان اعزامي از كرمان بودند كه "حسن اميرعلي" نيز جز سپاهيان بوده است. در موقع حمله به هرات عده زيادي از افاغنه از داخل هجوم اوردند جنگ سختي در مىگيرد كه در نتيجه گوشه اي از لشكر ايران عقب نشيني مىكند. در اينجا "حسن" پايمردي كرده و ايستادگي مىكند و چند سوار افغاني را با تير مىزند و اقوام "حسن" نيز به كمك او مىايند و چون افغانها متوقف مىشوند سپاهيان ايران بازگشت نموده، افغانها گريخته و به قلعه هرات بر مىگردند و شهر كلا در محاصره سپاهيان ايران قرار مىگيرد و به تصرف ايران در مىايد.


بعد از "علي عسكرخان" پسرش "حيدرقلىخان بچاقچي" كه او نيز ضابط و حاكم سيرجان بود به رياست ايل تعيين مىگردد كه بقعه و ضريح قديمي حضرت امامزاده علي (ع) از بناهاي اوست. بعد از "حيدر قلىخان" ايل بچاقچي رييس نام اوري از طايفه قره سوار سعيدلو [قره سوار سعيدلو اشتباه است. سارى سعدلو درست است] نداشت تا اينكه "اسفنديارخان" از طايفه قره سعيدلو [قارا سعدلى] كه نواده "حسن" بوده به رياست ايل تعيين مىگردد. اين شخص نيز از افراد نام اور و نامي ايل بچاقچي حتي كرمان بوده است كه تصرف سيرجان به دست وي در سال 1316 و بردن حاكم به كوهها و حكمراني او در مدت نه يا ده روز با اقتدار در سيرجان مشهود و معروف ان عهد در ايران و كشور هاي خارجي بوده كه روزنامه حبل المتين نيز اين واقعه را ثبت نموده است. بعد از او پسرش "حسين خان بچاقچي" مشهور به شجاع السلطان" مىباشد."


ايل بچاقچي شامل 18 تيره است كه تيره هايي كه با هم از قراباغ به اين منطقه كوچ كرده اند از اين قرارند: سوار سعيدلو [ سارى سعدلى] - قره سعيدلو [ قارا سعدلى] - ارشلو- عباسلو و خرسلو. ساير تيره ها بعدا جز ابواب جمعي اين ايل قرار گرفته اند.


حسين خان بچاقچي- شجاع السلطان


در ارديبهشت ماه سال 1270 شمسي،"عبدالحسين خان بهارلو" با پدرش براي ديدار از "اسفنديارخان" رييس ايل بچاقچي از داراب به تكيه در چهار گنبد آمدند. در تاريخ يازدهم همين ماه خداوند فرزندي به "اسفنديارخان" داد كه به مناسبت نام ميهمان اسم او را حسين گذاشت." اسفنديار خان" اولين رييس ايل از طايفه قره سعدلو [ قارا سعدلى] است كه رياست را از اولاد "حيدر قلىخان" كه قبلا پشت در پشت رييس ايل بچاقچي و از طايفه سار سعدلو [ سارى سعدلى] بودند، گرفت. موضوعي كه لازم است گفته شود اين است كه ايل بچاقچي از ايل افشار مىباشند كه ابتدا در سال 1036ه ق در مهاباد سكونت گزيد و به افشار ارومي معروف شدند ولي آنچه مشهور است از قراباغ اذربايجان به اين منطقه كوچانده شده اند.


پس از كشته شدن "اسفنديار خان" كه در مجلس روضه خواني اتفاق افتاد، "حسين خان" رييس ايل بچاقچي شد. وي از مردان نامدار و نام اور تاريخ معاصر سيرجان و كرمان بود. در سالهاي 1290 و 1291 شمسي كه سران عشاير بر عليه "امير اعظم" حاكم متكبر كه برادر زاده "عين الدوله" بود و تكبر و طمع را از عموي خود به ارث برده بود قيام نمودند، "حسين خان شجاع السلطان" و "آقا مراد خان شكوه السلطان" از افراد موثر در اين قيام بودند.


در سال 1295 در زمان جنگ بين الملل اول يك دسته آلماني با "شيخ عبيدالله افندي" كه سفير تركيه در افغانستان بود در كرمان بودند. انان به منظور رفتن به شيراز به سوي سيرجان حركت مى كنند. "حسين خان" در سعادت اباد به كمك تفنگچيان زبده خود از قبيل "خورشيد" كه كلانتر طايفه ناوكي و سيرجان كهنه و عزت اباد بود و با "بهروز (محمد خان)" پسران "ملا عبدالله ناوكي" راه را بر انان مي بندند. (البته كسان ديگر هم به اين كار اقدام مي كنند ولي وقتي به سعادت اباد مىرسند كه بچاقچىها نفرات الماني و بار و بنه انها را به طرف بلورد برده بودند).


ژنرال پرسي سايكس در كتاب تاريخ ايران ص 641 مىنويسد: «دسته اي الماني راه سير جان در پيش گرفت ليكن در وسط راه گرفتار ايل بچاقچي كه زير فرمان "سردار نصرت" بودند شد.» به سفارش سايكس تعدادي اسراي الماني و اتريشي را از كرمان به بندر عباس مىبردند و ژنرال پرسي سايكس مىخواست انان را از طريق بندر عباس به هندوستان بفرستد. وقتي به سيرجان رسيدند "حسين خان" انان را ازاد ساخت. چون "شيخ عبدالله" مسلمان بود و الماني ها هم به اسلام علاقه نشان مىدادند، "حسين خان" انها را به بلورد و چهار گنبد و گاهي به كوههاي داراب مىبرد كه به چنگ قواي انگليس گرفتار نشوند و چون انگليسيها در تعقيب او بودند نگهداري انان براي او مشكل بود ناچار المانىها را ازاد و بعدا "عبيذالله" را به سفارت تركيه در تهران تحويل داد. داستان بردن "عبيدالله" از سيرجان به تهران حيرت انگيز است. در ان عهد نه ماشين بود و نه جاده ماشين رو. براي اين كه مورد حمله قواي انگليس و يا حاميان انها قرار نگيرد، مسافت را با اسب و از بيراهه و در كوير مىپيمود تا سر از ورامين در اورد. در بعضي نقاط مخصوصا در نزديكي يزد مورد حمله قواي حاكم يزد قرار گرفت كه با جنگ و گريز از انجا گذشت. "حسين خان" به كمك افراد دلير بچاقچي و مردم شهر سيرجان سنگربندي نمود تا مانع قواي انگليس به شهر شوند.


پرسي سايكس در كتاب تاريخ ايران ص 654 مىنويسد: «"حسين خان" پس از دو هفته از فرارش به مدد عده اي از مردان عشاير و اسراي ازاد شده ناگهان سعيد اباد را گرفت. بىشك او با سكنه شهر در ارتباط بوده است چه انهايي وي را استقبال نموده و به روي اردوي سپاهيان انگليس تير شليك نمودند.» سپاهيان انگليس عبار ت بودند از 140 نفر هندي با يك تيپ كو هستاني و عده اي توپچي و نيز 50 نفر تير انداز به فرماندهي « ماژور ل.س واگتسف» وي از شمال شهر كه زمينهاي حسني بود و ديوارهاي كوتاهي در ميان اراضي داشت، استفاده كرد و شروع به حمله نمود. "حسين خان" نيز در همان طرف در برج منزل "كربلايي حسين بختياري" و بالا خانه اي كه وصل به منزل "حاج حمد الله ناوكي" بود با افراد خود سنگر گرفتند. در اين جنگ چهارده نفر از قواي انگليس كشته شدند و چون شهر را به توپ بستند "حسين خان" با افراد عشاير در تاريكي شب به بلورد فرار كرد. قواي انگليس وارد شهر شدند. سايكس براي دستگيري حسين خان" اعلام كرد كه هر كس زنده يا مرده او را بياورد مبلغ ده هزار تومان به او جايزه خواهد داد."


كمانچه نوازان دوره گرد كه از عشاير ترك زبان [ترك] فارس مىباشند و همه ساله در ايام تابستان به سيرجان مىامدند، ضمن نواختن كمانچه اشعار زير را كه نشانگر شجاعت و ياداور جنگ "حسين خان" با قواي انگليس بود مىخواندند:


اسب خودت كردي قيار - هي كردي ممتازم بيار
از جواني گشتي سردار - شيرين جنگي خان حسين خان
اسب خودت كردي قشو - تفنگ ده تير گله ور شو
شو خون زدي در نصف شو - خوف نداشتي خان حسين خان


عمليات "حسين خان بچاقچي" در زمان جنگ بين الملل اول با عده كم نفرات بر عليه انگليسيها كمتر از عمليات "صولت الدوله قشقايي" با ان ايل بزرگ و تنگستانيها نبود. شايد اگر اقاي ركن زاده، نبرد" صولت الدوله قشقايي" را در كتاب "فارس و جنگ بين الملل اول" و نبرد دشتستانيها و تنگستانيها را در كتابي به نام "دليران تنگستان" به رشته تحرير در نياورده بود ان دلاورىها نيز فراموش شده بود .


پس از اين تشكيلات ارتش در ايران به وجود امد. "حسين خان" با درجه «نايب السلطان» به ارتش وارد شد كه محل خدمت او سيرجان، كرمان، فارس و مرز افغانستان بود. "حسين خان" مدت سيزده سال در ارتش بود كه روزي جمعي از افسران لشكر كرمان به باغي رفته بودند هدفي را گذارده و به ان تير اندازي مي كردند كه تير بعضي ها به هدف نمي خورده است، به "حسين خان" مىگويند حال نوبت شماست ببينيم چه كار مىكنيد. وي ده نخ سيگار را در فاصله اي دورتر روي زمين مىگذارد و تمام سيگار ها را با تير مىزند. "سرهنگ اللهيار خان" كه فرمانده هنگ بوده در انجا مىگويد: بچاقچي ها دزدي و تير اندازي را خوب اموخته اند كه اين حرف باعث ناراحتي "حسين خان" مىشود و فورا شمشير را از غلاف كشيده و بر سر "اللهيارخان" مىزند كه خون جاري مىشود، افسران مانع زدن ضربات ديگري مىشوند. در ادامه حسين خان" در جواب "اللهيارخان" مىگويد: مىخواهي بچاقچىها مثل تو پالون دوز باشند؟" سرهنگ شكايت مىكند و "حسين خان" به تهران احضار و دو روز باز داشت مىشود كه "شيخ الاسلام ملايري" و ساير دوستان با خبر شده و وي را از بازداشتگاه بيرون مى اورند. همين ماجرا باعث مىشود كه "حسين خان" از ارتش استعفا دهد.


انچه از زندگي حسين خان شجاع السلطان قابل ذكر مىباشد:


يك. قلع و قمع "شاه ميرزاخان عرب" كه راهزني مشهور و 500 تفنگچي داشت كه انچه را سرقت مىكرد در كوههاي سخت و صعب العبور ني ريز، فرك و رستاق پنهان مىنمود و خود نيز در انجا پنهان مىشد دولت از دستگيري او عاجز شده بود و از "حسين خان" كه افسر ارتش بود خواست كه او را دسنتگير كند. "حسين خان" گفته بود كه با سرباز نمي توان او را دفع نمود و بايستي با افراد عشاير به جنگ او رفت. لشكر كرمان موافقت مىكند و او 300 نفر از مردان زبده جنگ ازموده و چابك بچاقچي را انتخاب و به جايگاه "شاه ميرزاخان" مىرود. "حسين خان" براي او پيام فرستاد كه اگر تسليم شود به وي تامين خواهد داد. او در جواب مىگويد :"حسين بچاقچي"!، دولت نتوانسته من را دستگير كند تو فكر كردي مىتواني! جنگ را حاضرم. نيروهاي "حسين خان"، "شاه ميرزاخان" را محاصره مىكنند و جنگ سه روز طول مىكشد كه اخرالامر "شاه ميرزاخان" كشته مىشود و جسد او را به اتفاق خانواده اش كه اسير كرده بود تحويل لشكر كرمان مىدهد. يك روايت ديگر نيز هست كه دو افسر با صد سرباز نيز همراه او بوده اند كه يكي از افسران در جنگ كشته مىشود و ديگري به دست "گلشن"، خواهر "شاه ميرزا خان" كه زني رشيد و جنگجو بوده است و گلشن به تصور اينكه اين افسر "حسين خان" است چند قبضه تفنگ را به شانه مىاندازد و به عنوان تحويل اين تفنگها به سوي اين سنگر حركت مىكند و وقتي به سنگر مىرسد فورا افسر را با تير مىزند. مىگويند در يك شب از همه طرف روي سنگر "حسين خان" تير اندازي مىكرده اند. افراد "شاه ميرزاخان" از يك طرف و نيرو هاي خودي هم به تصور اين كه سنگر "شاه ميرزاخان" است به ان تير اندازي مىكرده اند. در صورتي كه "حسين خان" خود را به سنگر "شاه ميرزاخان" نزديك كرده بود. "حسين خان" پس از انكه جسد و خانواده "شاه ميرزاخان" را تحويل لشكر كرمان مي دهد به جاي اينكه از او سپاسگذاري نمايند و خدمتش را در ازاء كاري كه از عهده نيروهاي ارتش بر نيامده بود، بستايند، او را متهم به غارت خانه "شاه ميرزا خان" كردند.


يكي ديگر از اقدامات او، تامين "سيدخان (سعيد خان) رودباري" است. "سعيد خان رودباري" بزرگ ترين قدرت منطقه جيرفت و كهنوج بود تيپ كرمان بارها به سوي او نيرو فرستاده بود ولي نتوانست او را مغلوب سازد. پيشنهاد به "حسين خان" داده شد. وي با تعدادي از تفنگچيان بچاقچي به كهنوج مىرود و براي او پيام مىفرستد كه تسليم شود "سعيد خان" كه جريان "شاه ميرزاخان عرب" را شنيده بود به قاصد مىگويد مىخواهم در نقطه اي با هم گفتگو كنيم. محلي را تعيين مىكنند و دو به دو به صحبت مىنشينند. "سعيدخان" مىگويد حاضر به تامين هستم ولي مىترسم دستگير و اعدامم كنند . "حسين خان" در جواب مىگويد: من مرد هستم و من به تو تامين مىدهم و با تعهد زباني "سعيدخان" را به كرمان مىاورد و چون قول داده بوده ترتيب تامين او را فراهم مىكند.


تامين امنيت مرز افغانستان از ديگر اقدامات "حسين خان" است. چون هميشه اوقات تعدادي از افاغنه از مرز عبور كرده و دهات مرزي و حتي روستاهاي اطراف كرمان را غارت مىكردتد. "حسين خان" مامور قلع و قمع انها شد و تعدادي از انان را كشت و طوري مرزها را كنترل مىكند كه افغانها جرات عبور از مرز را پيدا نمي كنند. به پاس همين خدمات مدال درجه يك سپه به او داده شد روز هايي كه " سيد حسن مدرس" در كاشمر تبعيد و تحت نظر بود "حسين خان" به وسيله "شيخ الاسلام ملايري" به او پيغام مىفرستد چنانچه مايل باشد او را به كوههاي سيرجان يا افغانستان منتقل خواهد نمود و خود محافظت وي را به عهده خواهد گرفت ولي "مدرس" نمىپذيرد.


در سال 1308ش، "شيخ ابو الحسن نواگويي" كه گويند نسب او به يكي از انصار مىرسيده، تصميم داشت كه ايالتهاي فارس و كرمان را تصرف كند و چون احتياج به نيروي عشاير داشت، نامه اي توسط "سيد حاجي عرب" براي "حسين خان" مىفرستد و از او درخواست كمك و همراهي مىنمايد. "شجاع السلطان" كه مرد فهميده اي بود به اين در خواست جواب نمىدهد و نظر او را نمىپسندد. ولي تفنگچيان" شيخ ابوالحسن نواگويي" به نام لشكر اسلام، سيرجان را غارت كردند و با فرستادن يك صلوات قالي را از زير پاي مردم مىربودند.


در شهريور 1320 كه جنگ بين الملل دوم در اروپا ادامه داشت ايران از همان شروع جنگ اعلام بىطرفي كرد ولي متفقين به بهانه اين كه تعدادي از مهندسين الماني در ايران مشغول كار مىباشند بيطرفي را ناديده گرفته و از شمال و جنوب به ايران حمله و كشور را اشغال كردند. در ان زمان همه امور به دستور اشغالگران انجام مىشد و دولتمردان جرات اظهار وجود نداشتند. در ان دوره كاميونهاي خوار و بار و اسلحه و مهمات متفقين با اسكورت مرتبا روزها از بندر عباس مىامدند و از وسط شهر سيرجان مىگذشتند. حتي كاميونهاي مردم را نيز كه در ان زمان شورلت 3.5 تن و انترناسيونالي پنج تن بود براي حمل بار در اختيار گرفته بودند. جريان رودر رويي "حسين خان" با نيرو هاي ارتش بعد از شهريور 1320 از اين قرار بود كه وي با خانمي كه همسر منشي كنسولگري انگليس در كرمان بود در يك ملك شريك بودند و او براي بالا كشيدن سهم "حسين خان" از موقعيت استفاده كرد و سابقه جنگ بين الملل اول و نبرد "حسين خان" با قواي انگليس در سير جان را به اطلاع "فولكنر" كنسول انگليس رسانيد تا به وسيله ان، دولت او را از سر راه بردارد و چنان "فولكنر" را فريفت كه "فولكنر" وحشت زده شد و به تصور اينكه در اين قسمت كه محل حمل و نقل مهمات است مشكلي براي انتقال مهمات به وجود ايد از اين رو از قواي انتظامي خواست كه "حسين خان" را دستگير كنند. نيروهاي ارتش ندانسته بر عليه "حسين خان" اقدام كردند و وي ناچار شد به رودررويي قواي دولتي بايستد. در ان زمان "مهدي فرخ" استاندار كرمان بود. وي مىنويسد :«روزي در دفتر كارم نشسته بودم كه ناگهان كنسول انگليسي با نگراني و ناراحتي اشكار پيشم امد و گفت: شما بايد يك تيپ مجهز از مركز به كرمان بياوريد تا بتوانيم موجود خطرناكي را دستگير كنيم و چون زمانه هم به كام بيگانه بود و اگر به حرفشان گوش نمىدادم متهم به خيانت و دشمني با متفقين مىشدم تا امدم بپرسم اين شخص كيست؟ كنسول گفت: اين مرد در جنگ بين الملل اول نيز عده زيادي از سربازان ما را به كشتن داده است» چون قواي انتظامي نتوانسته بودند "حسين خان" را دستگير كنند "فولكنر" بيشتر خشمگين بود و فكر مىكرد واقعا بر عليه قواي متفقين تحريكاتي مىكند. "فولكنر" به استاندار مىگويد: من به شما صريحا اخطار مىكنم كه اگر چه زود تر از اين ياغي رفع شر نكنيد نه فقط براي شما بلكه براي كشورتان نيز گران تمام خواهد شد» وضع و حالت استاندار معلوم است. اخطار سياسي است انهم از دولتي كه نيروهايش كشور را اشغال كرده اند. "فرخ" از اين اخطار وحشت زده شد. پرسيد نامش چيست؟ "فولكنر" گفت: "حسين خان بچاقچي" ! "فرخ" جواب مىدهد: من ادمي به اين نام مىشناسم كه ادم درستي است و ادم مخوفي نيست و بر عليه شما تحريكاتي ندارد و چرا براي جنگ با او يك تيپ از من خواسته ايد و از قواي انتظامي نمي خواهيد. كنسول مىگويد: اقدام كرده ام ولي او اعتنايي به نيروهاي انتظامي نمىكند. "فولكنر" در موقع خداحافظي مرتبا عواقب اين كار را در صورت دستگير نشدن "حسين خان" براي مملكت گوشزد مىكرد. "فرخ" ابتدا مىخواست كه به تهران گزارش دهد ولي چون مىدانست كه انها گرفتارتر از او مىباشند پشيمان شد و خود براي رفع اين موضوع دست بكار شد. پرونده اي تشكيل داد و تحقيق زيادي به عمل اورد. روزي كنسول را خواست و قبلا نيز "حسين خان" را نيز خواسته بود. كنسول به محض وارد شدن به اطاق موضوع را ياداور مىشود كه اخطار من اخطار سفارت انگليس در ايران است. "فرخ" پس از لحظه اي به پيشخدمت اطاق اشاره مىكند و لحظه اي بعد مرد تنومندي وارد اتاق مىشود كه با تعارف "فرخ" مىنشيند. "فرخ" از "فولكنر" مىپرسد: اين شخص را مىشناسيد؟ وي نگاهي مىكند و ميگويد نه. "فرخ" مىگويد اين "حسين بچاقچي" است. "فولكنر" ناگهان صندلي را عقب مىكشد و مىگويد غيرممكن است. قواي انتظامي نتوانستند او را دستگير كنند و شما چگونه توانستيد اين مرد خطرناك را دستگير كنيد؟! با اشاره "فرخ" "حسين خان" از اتاق خارج مىشود. ان وقت "فرخ" رو به كنسول مىكند و مىگويد: ميل داريد حقايق را بشنويد؟ او اظهار علاقه مىكند و" فرخ" مىگويد : من دورادور اين شخص را مىشنا سم و در سابق نايب السلطان ارتش بود و در هنگي كه همشيرزاده من فرمانده ان بود خدمت مىكرد و تا كنون او را نديده ام. كنسول مىگويد: چگونه دستگيرش كرديد؟ "فرخ" جواب مىدهد: دستگيرش نكرده ام به او تلگراف زدم كه به ديدنم بيايد و اينك كه مىبينيد او امده است. سوال و جوابهايي بين "فرخ" و كنسول رد و بدل مىشود. "فرخ" مىپرسد چه كسي به شما گزارش داده كه ادم مخوفي است؟ "فولكنر" مىگويد خيليها و منشي كنسولگر. "فرخ" پرونده را نشان كنسول مىدهد كه چگونه منشي، "فولكنر" را اغفال كرده و از "حسين خان" ادم مخوفي ساخته تا با نابودي او ملك وي را بالا بكشند. كنسول كه ناراحت شده بود مىگويد: پس چرا مخفي و متواري شده بود؟ "فرخ" جواب مىدهد: از دست مامورين انتظامي ما كه با تقاضاهاي پي در پي و تهديدهاي شما باعث اذيت و ازار او شده بودند .


با اينكه فشار از جانب كنسولگري برداشته شد مع ذالك لشكر كرمان مزاحم او بود. "حسين خان" مايل به درگيري با ارتش نبود اما به واسطه ناامني كه عشاير بچاقچي ايجاد كرده بودند و اين عمل نيز بر خلاف ميل او بود ناچار مجبور شد از خود دفاع كند.


وي ادمي قد بلند، لاغر اندام، سبزه و اهل رزم و بزم بود. واقعا شجاع بود و شجاعتش در دل افسران ارتش نيز اثر كرده بود. جريان خلع سلاح گروهان ژاندارمري بافت بدين قرار بوده است. مىگويند روزي "حسين خان" اظهار ميدارد حيف كه پس از من كسي نيست كه جاي مرا بگيرد. اين سخن به "اسفنديارخان" پسر كوچك وي كه جواني زرنگ و چابك بود گران تمام مىشود و بدون اطلاع پدر با شانزده نفر از تفنگچيان گروهان بافت را خلع سلاح مىكند و چهل قبضه تفنگ برنو به گلناباد مىاورد. در ان زمان فرمانده گروهان بافت "سروان سلحشور" بود. اين عمل مثل توپ صدا كرد. نيروها از سيرجان و كرمان به سوي بافت حركت كردند تا از انجا به چهارگنبد بروند. اين جنگ كه "سرتيپ سياهپوش" نيز در ان حضور داشت در كوه يارقلي بگ رخ داد. "اكبر خان" پسر بزرگ "حسين خان" به محاصره سربازان در امده بود كه به "حسين خان" خبر مىرسانند. وي فورا به كمك امده و او را از محاصره بيرون مىاورد. در اين جنگ، "شكوهزاده" داماد "حسين خان" كه دولتي ها به اجبار او را اورده بودند، كشته مىشود. گلوله از عقب به او زده شده بود كه نشاندهنده ناشيگري سربازان در فنون جنگي است. در ادامه يك درجه دار كشته مىشود و سربازان فرار مىكنند و يك قبضه مسلسل با يك قبضه تفنگ برنو به جاي مىگذارند. "حسين خان" تفنگ و مسلسل را به گوغر فرستاد كه به نيروهاي دولتي تحويل دهند و چند ماه پس از ان چهل قبضه تفنگ را هم تحويل ارتش داد.


خاطر نشان مىسازد "حسين خان بچاقچي" در تاريخ 15/3/1329 در سيرجان فوت نمود و در محل صحن ورودي امامزاده علي(ع) به خاك سپرده شد.


گئرچه يه هو!!



KIRMAN SELJUKS (1048-1187)

Period of Kavurd
Turan Shah
Iran Shah
Arslan Shah
Ruler Muhammed
Tugrul Shah
Period of Interregnum and the Collapse of the State


Period of Kavurd

When Seljuk State won the victory of Dandanakan war (1040) that had an important place in their history, they probably convened a general assembly in the city of Merv. In this assembly, they shared the lands that they had conquered until that time and the fields that they were to conquer in the future among the members of the dynasty according to the tradition of domination among Turks. In the course of this planning for shares, the province of Tabes and the region of Kirman and the environs of Kuhistan had been given to Kavurd. Kavurd was Cagri Bey Davud's elder son. The Seljuk raids to the province of Kirman started in the years of 1042-43. Then, the Ruler Kavurd came to the region of Kirman in Iran together with five-six thousands of Turkish cavalrymen in his revenue. The northern Kirman (Serd-sir) that was under the dominion of Buveyhi people was captured by Kavurd in the year of 1048 and he established his dominion in this place. Therefore, he laid foundation for the establishment of Kirman Seljuks State. Kavurd could establish a general domination in Kirman only within two years (December 1050- January 1051).
While the Ruler Kavurd dominated in Kirman, the eastern end of the Arabian Peninsula was under the dominion of Oman Buveyhi people. Kavurd then paid attention to the region of Oman. He hoisted sails towards the coasts of Oman with the ships that he had provided from the emir of Hurmuz. Therefore, Kavurd realised his first overseas expedition in the history of Seljuks State with his ships under his command. As a result, Kavurd established dominion in Oman. Pursuant to Oman, he advanced towards Fars that was a neighbouring province in the west of Kirman and captured it (1062).
Upon the death of Tugrul Bey who was the sultan of the Great Seljuk State (4th September 1063), Kavurd wanted to be involved within the struggles for the sovereignty and to become the sultan instead of his uncle. However, when he heard that his brother, Alp Arslan was enthroned as the sovereign of the Seljuk State, he returned to Isfahan and recognised his sultanate. However, Fazliye who was the former ruler of Fars asked help from the Sultan Alp Arslan. Firstly, Sultan Alp Arslan send the requisite help and then, he personally advanced towards Fars and captured this place from Kavurd. Then, he returned these lands to Fazliye. The fact that Alp Arslan did not want Kavurd to gain much more power and to expand his fields of domination must have played an important role in the return of Fars to Fazliye by Sultan Alp Arslan.
After a while, Kavurd rebelled against Sultan Alp Arslan upon the encouragement of his vizier. When Sultan learned this situation, he immediately advanced towards Kirman (June-July 1067). Kavurd who lost the war that took place among the vanguard forces preferred to run away. As a result, Alp Arslan forgave his brother and went to the region of Fars. We have observed that the Ruler Kavurd had collaborated with his old enemy, Fazluye and rebelled against Sultan Alp Arslan within two years after his pardon. Sultan assigned his Vizier Nizam ul-Mulk with the task of fighting against Fazluye, and he went to Kirman. Nizam ul-Mulk was able to take Fazliye as prisoner. When Alp Arslan perceived that there was a group within his own army that supported KAvurd, he had to leave Kirman (1069).
Despite these events, Sultan Alp Arslan had taken into account his brother, Kavurd in the testament that he had arranged in his lifetime before his death, and he had left the domination of the regions of Fars and Kirman to his brother. Pursuant to the death of Alp Arslan (1072), his son, Melikshah was declared as the sultan of the Great Seljuk State. On the other hand, Kavurd had also wanted to ascend the throne of the Great Seljuk State. To this effect, he set in motion. As a result, Melikshah won the war. Although the Ruler Kavurd had firstly run away, he was caught and taken prisoner and then, suffocated with the string of his bow (1073). The Ruler Kavurd was a fair man who had a good head for business. He had pleased the people with his generosity and good administration and Kirman people had attained wealth and prosperity in his period. The fault of Kavurd as a ruler was his involvement in the struggles for sovereignty in order to become the sultan of the Great Seljuk State.
When the Ruler Kavurd set off in order to fight with the Sultan Melikshah, he had left his son, Kirmanshah as his representative in Kirman. Upon the news about the death of his father, Kirmanshah had become the ruler. The kingdom of Kirmanshah could only last for one year, and then, he died.Pursuant to Kirmanshah, his son, Kavurd's younger son, Huseyin was enthroned. However, Sultanshah who was one of the sons of Kavurd ran away from prison in which he was detained in Hemedan and he ascended the throne of Kirman Seljuks State instead of his brother who was at a very young age (September-October 1074). After a while, Sultan Melikshah advanced towards Kirman with a great army. However, due to the high traffic among the envoys and the mediation of the emirs, Melikshah pardoned Sultanshah, and left him in his place. Then, he returned to Isfahan again. Sultan-shah died in the year of 1085.

Turan Shah

Instead of the Ruler Sultanshah, his brother, Turan-shah replaced him as the ruler of Kirman Seljuks State. In the following year of the enthronement of the Ruler Turan-shah (1085-86), he witnessed the social issues and problems resulting from the residence of some of the army in the houses of civil people within the city and he attempted to provide the necessary public works in order to prevent these kinds of problems.
Pursuant to the death of the Ruler Kavurd, the Kirman Seljuks State had lost the neighbouring province of Fars for a specific period. The Ruler Turan-shah organised two military expeditions to Fars. He was defeated in the first one, but he organised a new army for the second exhibition and captured Fars.
Then, upon the death of Sultan Melikshah (1092), his wife, Terken Hatun was involved in a struggle in order to enthrone his younger son, Mahmud as the sovereign of the Great Seljuk State. The army that Terken Hatun sent in order to establish dominion in Fars was defeated by Turan-shah (1094).
Another event that took place in the period of Turan-shah was the rebellion of Oman people. However, this rebellion was suppressed and the Seljuk domination was restored in Oman. The Ruler Turan-shah reigned the state for thirteen years and died in October- November 1097.

Iran Shah

Pursuant to the death of Turan Shah, his only son, Iran Shah was enthroned as the sovereign of the Kirman Seljuks State. After a while, Iran Shah adopted the Batini sect under the effect of some people within his retinue. Pursuant to this development, Iran Shah started to behave in hostile manner against the people, and he had killed several Muslim judges and scholars besides this hostility. The staff officers of the state disliked him due to his laxity in showing the proper respect to the religious values and his weakness in the administration of the state affairs. As a result, a Turk named as Cilak Bezdar and a group of people applied to the Sheikh of Islam (minister of religious affairs) and the Muslim judges. The Sheikh of Islam and the Muslim judges of the period agreed on the issue of dethronement of Iran-shah due to his attitudes and behaviours. The people rebelled upon the juridical decision issued by them. Iran Shah had firstly begged for intercession, then tried to escape, but it was no use and he was caught and killed (1101).

Arslan Shah

In the course of his kingdom, the Ruler Iran Shah had followed his relatives strictly. However, Kirman Shah's son had run away from this pursuit and he knew how to hide himself. As a result, he was found and enthroned as the ruler of the Kirman Seljuk State in 1101. Oman people tried to benefit from the bad administration of the state by Iran Shah and the interregnum period in the course of the change of rulers. Probably in the first days of the enthronement of Arslan Shah, a person named as Emir Ebu Sa'd Muhammed had established dominion in half of Oman. However, Arslan Shah recaptured Oman and established his dominion. Some turmoil that burst out in the region of Fars was resolved and the conditions of peace and security were provided.
The Ruler Arslan Shah was submissive to Sultan Sencer in the east. Besides this submission, he had established good relations with the Seljuks in Iraq. These good relations were reinforced particularly through marriages. But afterwards, the Ruler Arslan Shah did not have any capacity for work due to the extension of his period of kingdom and his over-age of seventy. As a result, his son, Muhammed set off much before than his brothers. He took his father from the palace and arrested him and then, he ascended the throne of Kirman Seljuks State (August-September 1142). Arslan Shah lived in the castle that he was arrested in for three years and died (probably in 1145).

Ruler Muhammed

When the Ruler Muhammed was enthroned, he behaved so cruel to his brothers and his nephews that were nearly twenty in number. He neutralised all the persons that could threaten his sovereignty apart from Seljuk Shah. The most important political event that took place in the period of the Ruler Muhammed was related with his brother, Seljuk Shah. As a result of the war between the two brothers, Seljuk Shah who was defeated ran away to Oman. A new Turkish State named as Salgurlu State had begun to dominate in Fars, a neighbouring country that was once dominated by the Kirman Seljuks State.
The Ruler Muhammed had a sincere friendship with the Tutor Sungur from Salgurlu State. Whne Oguz people defeated Sencer, the sultan of the Great Seljuk State and took him as prisoner, the other emirs and rulers were effected by these events. Tabes ruler entered the presence of the Ruler Muhammed and gave the delivery of the named city to the Kirman Seljuks State. Pursuant to the captivity of Sultan Sencer, the Ruler Muhammed had probably been submissive to Sultan Muhammed II b. Mahmud (1153-1159) from Iraq Seljuks State and he had established good relationship with him. Another person who wanted to be submissive to the Ruler Muhammed was Resid Camedar who was the governor of Isfahan. However, the Ruler Muhammed died on the date of 27th June 1156, and this death led the hopes of Kirman Seljuks fizzled out that were oriented towards the establishment of domination in the important city of Isfahan.

Tugrul Shah

Tugrul-shah ascended the throne of the Kirman Seljuks State on the date when the Ruler Muhammed died. First of all, Tugrul had arrested his brother, Mahmud-shah. Then, Seljuk-shah who had been involved in a struggle for sultanate in the lifetime of his father was caught and killed(1156-57). Therefore, he had taken the proper precautions about the claimants of the crown that could pose a threat for him. The Ruler Tugrul-shah continued his friendship with the neighbouring Salgurlu State in Fars like in the period of his father. It has been observed that the tutors started to gradually establish dominion over the rulers and within the state administration in the Kirman Seljuks State since the period of Tugrul-shah. The Ruler Tugrul-shah died in March 1170.

Period of Interregnum and the Collapse of the State

In the course of the turmoils resulting from the death of the Ruler Tugrul Shah, his third son, Behram Shah ascended the throne of Kirman Seljuks State through the support of his Tutor, Reyhan. This situation caused to the opening of the period of interregnum in the Kirman Seljuks State. The struggle that occurred among Tugrul Shah's sons was a significant factor that played an important role in the collapse of the Kirman Seljuks State. The administration of the state was dominated by the tutors. The emirs who wanted to become a prince's tutor struggled among each other. In the course of the struggles for the throne, the brigades of the rulers continuously changed sides between one ruler and the other and provoked the struggles to an extreme degree. Furthermore, the cities that had commercial importance were despoiled and the economical situation of Kirman got worsened gradually.
In this period of turmoils, Oguz people who came from Khorasan to Kirman benefited from the weak and unstable administration of the Kirman Seljuks State and established dominion in this region.
Dinar, one of Oguz beys started to establish dominion in the most important cities of Kirman bit by bit. The emirs and statesmen of the Kirman Seljuks State had perceived the danger that was approaching and they got afraid. Then, they started to leave Kirman as soon as possible. The Ruler Dinar captured the capital city of Berdesir in September 1187 and abolished the Kirman Seljuks State thereof.


http://www.dallog.com/devletler/kselcuk.htm


Sultan Alparslan’ın kardeşi Kara Arslan Kavurd Bey tarafından Kirman’da kurulan devlet.


Büyük Selçuklu Devletinin kurulmasında önemi büyük olan Dandanakan Savaşı kazanıldıktan sonra Merv’de toplanan Selçuklu büyükleri, o zamâna kadar ele geçirilmiş ve geçirilecek toprakların idâresini hânedân üyeleri arasında paylaştırdılar. Bu paylaştırma sırasında Tabes vilâyeti ile Kirman bölgesi ve Kuhistan havâlisi Kara Arslan Kavurd Beye verilmişti. Melik Kavurd, mâiyetinde bulunan beş-altı bin Türk süvârisi ile kendisine verilen Kirman bölgesine girdi. Bölgeye hâkim bulunan Büveyhî emîrinin nâibi Behram bin Leşkeristân, Türklere karşı koyamayacağını anladı ve Kirman’ın merkezi olan Berdesîr’e çekilerek müdâfaaya başladı. Bir süre sonra Melik Kavurd ile anlaşmak mecbûriyetinde kaldı. Behram, eman dileyerek şehri teslim etmeye ve kızını Kavurd Beye vermeye râzı oldu. Bunun üzerine Kirman 1048 senesinde Kavurd’un idâresi altına girdi. Böylece 1186 yılına kadar devam edecek olan Kirman Selçuklu Devletinin temeli atılmış oldu. Melik Kavurd’un hâkim olduğu Serd-sîr bölgesi, burada yaşıyan halkı besleyecek kadar verimli değildi. Kirman’ı besleyen Germ-sîr bölgesi, Kufs denilen dağlı kavmin elinde idi. Melik Kavurd, tâkib ettiği siyâset netîcesinde âni bir baskınla Kufs kavmini dağıtarak Kirman’a tamâmiyle hâkim oldu (1051).


Melik Kara Arslan Kavurd. Hürmüz Emîri Bedr Îsâ Çâşû’nun sağladığı gemilerle Umman’a sefer düzenledi. Bu Selçuklu târihinde gerçekleştirilen ilk deniz aşırı seferdi. Selçuklu ordusu Umman sâhillerine çıktığı zaman, şaşkınlık içinde kalan Büveyhî emîri, askerini toplamaya fırsat bulamadı ve gizlenmeyi tercih etti. Kavurd, hiçbir mukâvemetle karşılaşmadan Umman’a hâkim oldu.


Kavurd bundan sonra Fars bölgesi üzerine sefere çıktı. Fars bölgesinde o sırada Şebânkâre emirlerinden Fazlûye hâkimdi. Kavurd, ilk önce bölgenin merkezi olan Şîrâz üzerine yürüdü. Fazlûye şehri terk ederek Cehrem Kalesine sığındı. Şîrâz’ı ele geçiren Kavurd, 1062 yılında Fars bölgesine de hâkim oldu.


Büyük Selçuklu Sultânı Tuğrul Beyin 1063 yılında ölümü üzerine Kavurd da amcasının yerine sultan olmak için harekete geçti. Fakat kardeşi Alparslan’ın tahta çıktığını haber alınca İsfehan’dan geri dönerek onun sultanlığını tanıdı. Bu sırada Fazlûye, Fars’ı tekrâr ele geçirmek için harekete geçti ise de, Kavurd’a mağlûb olarak geri döndü. Bunun üzerine Sultan Alparslan’dan yardım istedi. Kavurd’un daha fazla kuvvetlenmesini ve hâkimiyet sâhasının genişlemesini istemeyen Sultan Alparslan, Fars üzerine yürüyerek, bölgeyi Fazlûye’ye iâde etti. Bir süre sonra Melik Kavurd, vezîrinin teşviki ile isyân etti. Alparslan bu durumu öğrenince, hemen Kirman üzerine yürüdü. Öncü kuvvetler arasındaki muhârebeyi kaybeden Kavurd kaçtı ise de, Sultan Alparslan tarafından affedildi.


Melik Kavurd 1073 yılında bu defa Sultan Melikşah’la giriştiği mücadeleyi kaybetti ve öldürüldü. Kavurd, âdil bir komutan ve devlet adamı idi. Cömertliği ve iyi idâresi ile halkı memnûn etmiş, zamânında Kirman halkı bolluk ve refâha kavuşmuştu. Onun zamânında Kirman, en parlak devirlerinden birini yaşadı. Melik Kavurd’un vefatı üzerine yerine geçen oğlu Kirmanşah’ın hükümdârlığı bir sene sürdü.


Kirmanşah’ın ölümünden sonra, Kavurd’un küçük oğlu Hüseyin tahta geçti. Fakat Hemedan’da tutuklu bulunduğu hapisten kaçan Kavurd’un diğer oğlu Sultanşah, kardeşini tahttan indirerek yerine geçti (1074). Bir süre sonra Sultan Melikşah büyük bir ordu ile Kirman üzerine yürüdü. Kaynaklarda bu seferin sebebi zikredilmemektedir. Kalabalık Selçuklu ordusuna karşı koyamayacağını anlayan Sultanşah, Melikşah’ı kendisi karşılayarak, ona büyük hediyeler takdim etti. Bunun üzerine Melikşah, onu affederek yerinde bıraktı ve itâat edeceği husûsunda verdiği sözde durması için yemîn ettirdi. Melikşah, Berdesir önünde on yedi gün kaldıktan ve kızlarından birini Sultanşah ile evlendirdikten sonra İsfehan’a döndü(1080) Sultanşah, 1085 senesi Ocak ayında hastalanarak öldü.


Sultanşah’ın yerine kardeşi Turanşah geçti. Turanşâh, askeri için kışlalar yaptırdı. Çeşitli îmâr faaliyetlerinde bulundu. Diğer yandan Kavurd’un ölümünden sonra Kirman Selçukluları, Fars eyâletinin hâkimiyetini kaybetmişlerdi. Sultan Melikşah, bu bölgenin idâresini Emirüddevle Humar Tigin’e vermişti. Bu emîrin idâresi sırasında Fars bölgesinde âsâyiş bozulmaya başladı. Durumdan faydalanan Turanşah, Fars üzerine iki sefer düzenledi. Birincisinde mağlûb oldu ise de, ikincisinde zafer kazanarak bu bölgeyi ele geçirdi. İsyan eden Umman halkını itaat altına aldı.


Çok âdil ve iyi ahlâklı olan bir hükümdâr olan Turanşah on üç senelik bir saltanattan sonra 1097’de öldü.


Turanşah’ın yerine oğlu İranşah geçti. İranşah çevresindeki bâzı kişilerin etkisi ile bir müddet sonra sapık Bâtınî yolunu kabul edince, halka kötü davranmaya başladı, kâdı ve âlimlerden bâzısını öldürdü. Bu duruma dayanamayan halk, şeyhülislâm ve kâdılara mürâcaat etti. Şeyhülislâm ve zamânın kâdıları, davranışları sebebiyle, İranşah’ın tahttan indirilmesi için fetvâ verdiler. Halk, verilen fetvâ üzerine ayaklandı. İranşah önce af diledi. Sonra kaçmaya çalıştı ise de, yakalanarak öldürüldü (1101). Bu olaylar ve şehzâdeler arasındaki taht mücadeleleri Kirman Selçuklu Devletini yıkılma noktasına getirmişti. Ancak bu sırada tahta çıkan Kirmanşah’ın oğlu birinci Arslanşah, Sultan Sencer’in hâkimiyetini tanıdı. Saltanatta bulunduğu 1101-1142 yılları arasında Kirman Selçukluları parlak bir dönem yaşadı. Fars bölgesini hakimiyeti altına aldı. Îmâr faaliyetleri arttı. Arslanşah 1142’de isyan eden oğlu Muhammed tarafından tahttan indirildi.


Muhammed (1142-1156) ve ondan sonra tahta çıkan Tuğrulşah (1156-1170) dönemlerinde saltanat mücâdeleleri ve iç karışıklıklar sonucu devlet zayıflamaya başladı. Önce Irak Selçuklularının hâkimiyeti altına giren devlet 1180 yılından îtibâren Oğuzların saldırılarına mâruz kaldı. Bilhassa Tuğrulşah’ın oğulları İkinci Arslanşah, Behramşah ve İkinci Tuğrulşah arasında çıkan saltanat mücâdelesinden faydalanan Oğuzlar Kirman’a üst üste akınlar düzenlediler. 1186 senesinde Kirman’a giren Oğuz Beyi Melik Dinar İkinci Muhammedşah’ın Irak’a gitmesinden de istifade ederek Kirman Selçuklu Devletine son verdi.


Kirman Selçuklularının başında bir melik bulunmakta idi. Melikten sonra atabeg gelirdi. Atabeg, vilâyetleri idâre ile görevlendirilen, henüz küçük yaşta olan şehzâdelere hoca sıfatıyla tâyin ediliyor ve onların devlet işlerinde yetişmelerini sağlıyordu. Saray teşkilâtı Büyük Selçuklulardaki gibiydi. Sarayda; Üstâd-üd-Dâr, Silâhdârlık, Ahurdarlık, emîr-i câmehane, Hansâlârlık, Candârlık, Bâzdârlık, Nedîmlik, serhengler, Saray muallimliği, Mutripler, Sâkîler ve Hademeler bulunurdu.


Devlet teşkilâtı da Büyük Selçuklu Devletininki gibiydi. Devlet işleri Dîvân-ı Âlâ’da görüşülüp, karâra bağlanırdı. Bundan başka Büyük Dîvân, İnşâ Dîvânı, İstifâ Dîvânı, İşrâf Dîvânı, Dîvân-ı Arz, Berîd Dîvânı adını taşıyan çeşitli devlet işlerinin görüldüğü kuruluşlar da vardı.


Kirman ordusu, çeşitli unsurlardan meydana gelirdi. Ordunun çekirdeğini çeşitli boylardan toplanmış Türklerin teşkil ettiği boy birlikleri meydana getiriyordu. Gulâmlar, (kölelikten yetiştirilenler) ordunun ikinci büyük kısmını meydana getiriyordu. Her sultânın, şehzâde, atabeg, emir, sivil ve askerî devlet erkânının kendilerine bağlı gulâmları vardı. Bunlar sâhipleri tarafından yetiştirilirlerdi.


Kirman Selçuklu melîkleri, kültür ve îmâr faaliyetlerine çok önem vermişler, halkın kültür seviyesinin yükselmesi için büyük gayret göstermişlerdi. Melikler ve devlet adamları bir çok âlim, şâir ve ilim adamını himâye etmişlerdir. Efdaleddîn Ebû Hamid Ahmed, Ezrâkî, Burhânî, Ebü’l-Hüseyn Kutbulevliyâ, Şeyh Cemâleddîn Ahmed, İmâm Ebû Abdullah Muhammed, İsmâil bin Ahmed Nişâbûrî, Şeyh Burhâneddîn Ebû Nasr Ahmed, Kâdı Ebü’l-Âlâ Ali Semânî, Kirman Selçukluları zamânında yetişen belli başlı âlimlerdendir.


Kirman Selçuklularında îmâr faaliyetleri Kavurd zamânında başladı. Kavurd, önce Sîstan ve Derre yolu üzerine bir derbend inşâ ettirdi ve Derre’ye bir han ile hamam yaptırdı. Melik Kavurd’un ölümünden sonra îmâr faaliyetleri bir süre durdu ise de Birinci Turanşah devrinde yeniden başladı. Önce kendisi için bir saray ve köşk, bu sarayın güney kısmında Ulu Câmi ve birbirine bitişik olmak üzere medrese, hankâh, bîmâristân, hamam ve ribat gibi hayır kurumları yaptırdı. Birinci Arslanşâh da babası gibi îmâr faaliyetlerine devâm ederek, Berdesir, Bem ve Ciruft şehirlerinde medrese, ribât ve mescitler yaptırdı. Onun yaptırdığı en önemli eser, Mescid-i Melik’deki kütüphânedir. Bu kütüphânede fen ilimleri ile ilgili beş bin kitap vardı. Kirman Selçukluları da, onların atabegleri de îmâr faaliyetlerinde bulundular. Kirman’da bugün var olan ve Selçuklu devrinde yapıldığı anlaşılan, fakat kimin yaptırdığı bilinmeyen birçok sanat eseri bulunmaktadır.



Salgurlular (1147-1284)

Selçuklular'ın başlangıcından beri İran'ın Fars bölgesinde hizmet gören Oğuz Salgur (Salur) boyundan Atabey Sungur'un Irak Selçuklu sultanı Mes'ud zamanında istiklâl ilân etmesi ile kurulmuştur (1147). Başkent Şîrâz şehri idi.


Sungur'un ölümü (1116)'nden sonra oğlu Zengî Irak Selçuklu devletini tanımak zorunda kaldı ve bu durum Selçuklu Devleti yıkılıncaya kadar (1194) devam etti. Kardeşler arası mücadelede üstünlük sağlayan Sa'ad I. (Zengî'nin oğlu) 1203'de Salgurlu hükümdarı oldu. Ülkesini imâr etti.


Bir ara, Harezmşahlar'a esir düşen Sa'ad (ölm. 1231)'den sonra oğlu Ebû Bekir (ölm. 1260) geçti. İranlı şâir Sa'dî-i Şirazî ünlü eserlerini bu atabeyin himayesinde yazmıştı. Atabeylik İlhanlı Moğollar'a tâbi oldu. Daha sonra Sa'ad II'nin kızı, Moğol hükümdarı Hulagu'nun oğlu ile evlendi ve bu hâtunun 1284'te ölümü ile sülâle nihayet buldu.


Farsi Tutor Principality (Salgurlular) (1147-1284)

In the period of Mes'ud who was the sultan of Iraq Seljuk State, this tutor principality was founded by the declaration of independence of the Tutor Sungur from Oguz Salgur (Salur) tribe who provided service in the Farsi region of Iran since the beginning period of Seljuk State (1147). The capital city of this principality was Shiraz. Pursuant to the death of Sungur (1116), his son, Zengi had to recognise the domination of Iraq Seljuk State and this situation continued until the collapse of the Seljuk State (1194). Sa'ad I (Zengi's son) who had attained superiority among his brothers became the ruler of Salgurlu in the year of 1203. He then developed his country with public works. Pursuant to Sa'ad who had once been taken prisoner by Harzemshah State (died in 1231), his son, Ebu Bekir (died in 1260) replaced him. The Iranian poet, Sa'di-i Şirazi had written his important works under the protection of this tutor. The tutor principality was submissive to the Ilhanli Mongolians. Then, the daughter of Sa'ad II was married with the son of Hulagu, the Mongolian ruler. Upon the death of this lady in the year of 1284, the dynasty came to an end.


Home [Powered by Blogger]